|

|
APRIL 2003


قهوهای ديگر؟
-نمیخواهم. -دانمارکی، از آن اعلاهاش؟
-نمیخواهم.
-کمی خربزه، شايد؟ -نمیخواهم.
-باز تعارف میکنی؟ -نمیخواهم.
-ترانهای ديگر؟ -نمیخواهم.
-اين هم بازپرداخت وامی که دادی. سپاسگزارم.
-نمیخواهم.
-چلوکباب؟ پاتوق خودمان؟ -نمیخواهم.
-چه شده ترا؟ آیا چيزی هست در اين دنيا که بخواهی؟
بگو تا برايت بياورم. اصلا هرچه دارم مال تو. جانم هم مال تو. میخواهی؟
بگو بمير تا بدهم. -نمیخواهم.
-برو پيشش تا هنوز دير نشده. برو.
-بهاری ديگر، نمیخواهم. نوروزی ديگر، يلدايی ديگر،
آغازی ديگر، نمیخواهم. آفتابی ديگر، نمیخواهم. فرشتهای ديگر، نمیخواهم.

گنجينهی
اسـرار
خاطرات جوانی: رومن رولان
حرکت را به دريا نسبت می دهند و سکون را به کوهستان... چه خطايی!
کوهستان پس از دريا پر حرکت تر است.اين سوی، حرکتی فرازنده از پستی به اوج،
کششی قدرتمندتر از کشش کاتدرال ها؛ آن سوی، حرکتی سر گيجه آور، سقوط درون
پرتگاه، پرش در دهان مرگ.
نزديک من، بر سراشيبی تند دو دسته درختان صنوبر با ستون های راست و نيزه
مانند خود رو به بالا می روند و پروازی شبيخون وار را می آغازند. چمن زار
کوچک به پايين در غلتيده، بر حاشيه ورطه، سر خود خم کرده....
آنچه تاثير اين سقوط ها و اين اوج گيری ها را دو چندان می کند، ثبات آنها
در طول قرنهای متمادی است. قدرتی که در هيجان دريا از هم می پاشد، اينجا
تمرکز يافته است و با تمام خشونتش، سلطه ابدی خويش را تا انجام يافتن
اميالش برقرار ساخته. اينجا اوج بحران، اينجا سر آغاز عمل است، کيست که
نداند؟ اينجا عرش توانايی، اينجا قله شادمانی است!...
و ديگر، هوای سيال که تارهای اين استحاله را به لرزش در می آورد، و ابر، و
سيلاب، آبشار، و دگرگونی پايان ناپذيرفروغی زنده... همه چيز در حرکت است،
در فراز و در نشيب همه چيز در نبرد است، نبردی در سکوت... سکوت... پر
بارترين موسيقی ها.

طومار
درخواست آزادی
سينا مطلبی
[ در
اين آدرس بخوانيد
و امضا کنيد. ]

گنجينهی
اسـرار
ساربان سرگردان: سيمين
دانشور
خدا
همين نزديکی هاست و با جوانه های سبز با خارها با من حرف زد. خورشيد، تشعشع داغش
چشمهايم را می زند. اما درياچه نمک مثل آيينه از انعکاس خورشيد می درخشدو
افق که به کوير می پيوندد. اگر خدا به زبان قوس و قزح با من حرف می زد...
اگر به زبان نسيم ، حتی با صدای باد ...
تنها
يک طبقه در دنيا هست و آن هم طبقه انسانی است ... اشکال غرب اين است که
خيال می کند بدن انسان شبيه يک ماشين است و از بيشتر اسرار قلب و مغز انسان
هم می شود با خبر شد. روانکاوان هم بيماران را وا می دارند که عقده گشايی
کنند. در زندگی عادی هم همين ابراز را تجويز می کنند. نتيجه اش افسار گسيختگی،
ولنگاری جنسی، خشونت ، سياستبازی و مواد مخدر است ؛ اما شرق ياد می دهدکه
بر خود مسلط باشيم و عشق بورزيم و خود را در راه خدا فدا کنيم.
خنکای هوا ، درخشش ستاره
ها و آسمان آنقدر عميق بود که می شد گفت خدا آنجاست. خدای ناديدنی و نا
شناختنی ، خدايی که با همه جور زبان با تو حرف می زند، وقتی با صدای زنگ
شتر ساربان سرگردان، با سکوت کوه مجاور، کوه سرگردان؛ با ستاره ها که چشمک
زدنشان پيام اوست و ستاره ها آنقدر نزديک بودند که می توانستی دست دراز کنی
و آنها را نوازش کنی حتی نردبان هم لازم نبود.
زندگی سروديست با محبت
بخوانش، زندگی يک بازی است با سرور بازيش کن. آما آگاه باش که اصل زندگی
سفر در گردونه ای است ميان تولد و مرگ. تن همان گردونه ايست که
به سوی مرگ می راند. مرگ نهايت نيست، جان است که ماندگار است. در چنين دنيايی که انسان
بودن مشکل است، که وحدت زن و مرد و نژاد و رنگ وجود ندارد، که انديشه و
گفتار و کردار همسان نيست، در اين دنيايی که انسانهاآشفته و گيج و مغشوشند،
که افکارشان متناقص است تو هم طوطيک، دلت خوش است که از بازی و سرود و آواز
حرف می زنی.
برای
صيد مرواريد بايد به ژرفای دريا بروی . در امواج کم عمق دست و پا نزن و آن
گاه نگو که دريا مرواريد ندارد و اين داستانها که درباره دريا و مرواريد
ساز می کنند ژاژخايی است. در ژرفا شيرج بزن تا مرواريدرا به کف آری. خرد و
بهجت را تجربه کن . خودت را بشکاف و از نو بياب، آن گاه به نفس مطمئنه می
رسی ونيازی نيست تا مرگ رويا بسرايی. سرچشمه ا نکارهاو داوريها و تعصبها
نفس اماره است.
زندگی
عشق است از آن کام بجوی. زندگی نبرد است، درگيرش شو. از واقعيت فراتر رو و
حقيقت يابی کن. شب، طلوع سحر را تجليل
می کند و به همان گونه مرگ جاودانگی را. جهل، خرد را و فلاکت، بهجت را. راه رستگاری بشريت بر پا
داشتن امپراتوری جهانی عشق است، عاری از موانع دينی و طبقاتی و فرقه ای و
هر گونه ستمی.

نوش داروي دير هنگام
چشم اسفنديار سياست خارجي ايران
بيژن
صف سری
اندرزگاه
هشت - بند پنج
اكنون كه براندازان رژيم
ضد مردمي عراق خيمه در همسايگي مان زده اند و هرم نفس هايشان به خوبي احساس
مي شود باز هم زمزمه تغيير سياست خارجي اين آب و خاك به گوش مي رسد كه با
گشودن باب مباحثي كه پيش از اين حتي اشاره به آن گويي گناه كبيره بوده كه
به طرفه العيني با انگ هايي چون وطن فروشي ، مرتد و سر سپردگي مجازات و حبس
دور از انتظار را در برداشت. [متن
کامل]

و اما ده دليل بیمزهی
من برای اينکه آمريکا عمرا به ايران حمله
نخواهد کرد: ۱۰- ما مجسمهی
ديکتاتور نداريم، مثل آدم هم لباس میپوشيم،
با دمپايی هم در شهر نمیگرديم. ۹-
مکدانلد نمیتواند با چلوکبابیهای زنجيرهای مبارزه کند.
۸- مردم لبنان، سوريه،
فلسطين و آوارگان افغانی و عراقی نمیگذارند و میگويند
مگر از روی نعش ما رد شويد. ۷-
جهانيان با ديدن حقايق جنگ در «العالم» عليه آمريکا شورش
میکنند. ۶- بهعلت دود غليظ، خلبانهای
آمريکايی کرمان را با بغداد اشتباه میگيرند و برمیگردند.
۵- دخترهای تهرانی بیشتر سربازان آمريکايی را
تور میکنند. ۴- مردم غيور قزوين با موشکهای
کاسپين از آنها استقبال میکنند. ۳- در مهلت
چهلوهشتساعتهی قبل از حمله، محبيان با دو مقاله سياستمداران آمريکايی
را گيج میکند. ۲- سخنگوی دولت آنها را
متقاعد میسازد که دو روز هم نمیتوانند مواد اين ملت را تامين کنند.
۱- خودشان خوب میدانند که چنين غلطی
نمیتوانند بکنند.

گنجينهی
اسـرار
مهربانی، شفافيت، بينش:
دالايی لاما
سخنان عالی جناب دالايی
لاما:
نسل کنونی از يک جنبه،
در زمينه های مادی، به سطح بالايی از توسعه رسيده است اما بطور همزمان، ما
انسانها با مشکلات فراوانی مواجه هستيم. بعضی از آنها به علت وقايع خارجی چون بلاهای طبيعی
اجتناب ناپذيرند. گرچه، بسياری از مشکلات به سبب قصورهای ذهنی ما
خلق شده اند. اما ما از کمبود درونی رنج می بريم. من اين مشکلات را غير
ضروری می نامم، برخاستن مشکلات با پذيرش ذهنی مناسب از ميان خواهد رفت. علت اغلب آن ها تفاوت های اعتقادی موجود است و
متاسفانه عقايد مختلف مذهبی نيز بعضی اوقات مسئله سازند. از اين رو، بسيار اهميت دارد که برخوردی مناسب
داشته باشيم. فلسفه های گوناگون بسياری وجود دارند، اما نکته
مهم شفقت و عشق برای ديگران، اهميت به رنج ديگران و کاهش خود خواهی است. احساس می کنم که انديشه شفقت آميز، با ارزش ترين
گوهر است. اين حسی است که فقط ما انسانها قادر به پرورش آن هستيم و اگر
قلبی خوب، پر محبت و گرم همراه با احساسات گرم داشته باشيم، علاوه بر رضايت
و شادی خودمان دوستانمان نيز فضای دوستانه و محبت آميزی را تجربه خواهند
کرد. عشق می تواند، ملت به ملت، کشور به کشور، قاره به
قاره تجربه شود. اصل اساسی، شفقت و عشق به ديگران است. در بنيان
همگان، حس موثق "من" وجود دارد و در سطح متداول، يک من وجود دارد. "من اين را می خواهم." "من آن را نمی خواهم". اين خواسته نه تنها طبيعی بلکه درست نيز هست. هيچ
توجيه برتری نمی خواهد؛ احساس طبيعی است و به سادگی با اين حقيقت که ما به
طرزی طبيعی و صحيح طالب خوشحالی هستيم و رنج نمی خواهيم، معتبر شده است. بر اساس اين احساس، اين حق ماست که شادی کسب کنيم
و حق داريم که از رنج رهايی يابيم.
حس عادی ما از عشق و شفقت بسيار با
تعلق همراه است. به زن يا شوهر، والدين و فرزندان خودتان، حسی از شفقت و
عشق داريد. اما چون در حقيقت با تعلق پيوند دارد، شامل دشمنانتان نمی شود
پس بر انگيزه ای خود خواهانه استوار است.چون آنها مادر، پدر و فرزندان من
هستند به آنها عشق می ورزم. اما در مقابل بينشی روشن از اهميت و حقوق
ديگران پيش روی ماست و اگر شفقت از اين ديدگاه پرورش يابد، حتی به دشمنان
نيز خواهد رسيد.
برای اينکه بتوان چنين تپشی از مهربانی را توسعه داد، بايد صبر و شکيبايی
داشته باشيم.
در تمرين شکيبايی، دشمن فرد، بهترين معلم است. دشمنان می توانند به تو
شکيبايی را بياموزند، جايی که معلمان يا والدين توانايی آن را ندارند،
بنابراين از اين ديدگاه يک دشمن ، واقعاً بسيار مفيد تر از بهترين دوستان و
معلمين ما می تواند باشد.
داشتن يک انگيزه خود خواهانه، در
اعماق درون همراه با خواستن خير ديگران ناممکن است.
اگر درباره صلح، عشق، عدالت و غيره حرف می زنيد،اما در عمل تمامی آنها را
از ياد برده و اگر لازم باشد، ديگران را سرکوب کرده و حتی جنگ می افروزيد،
نشانه ای روشن است که چيزی کم است.
واقعيت کنونی ما، اين فضای پر مشکل بوده که خيلی بد است، اما واقعيت دارد.
اگر جامعه انسانی ارزش عدالت را از دست بدهد، ارزش شفقت و صداقت را، در نسل
بعدی و يا آينده ای دورتر، با مشکلات بزرگتر و رنج بيشتری برخورد خواهيم
کرد.
همه ما ملت به ملت و قاره به قاره
به يکديگر وابستگی فراوانی داريم. پس داشتن حس همياری حقيقی با انگيزه خوب
حياتی است آنگاه قادر خواهيم بود مشکلات زيادی را حل کنيم، روابط خوب، قلب
به قلب، انسان به انسان، اهميت فراوانی دارند و همه چيز به انگيزه خوب
بستگی دارد.
|


تا اطلاع بعدی ما اينجا فقط
دستور غذا مینويسيم. چون چيز ديگری به فکرمان نمیرسد. اگر باقالیپلو با مرغ
درست میکنيد، برنداريد مرغ را آبپز کرده و همينجوری بريزيد داخل برنج. پس از
آنکه خوب در آب پخته شد، آنرا در ماهیتابه با روغن و پياز سرخ کنيد. در حين
اينکار نمک و فلفل و کمی آبليمو به آن اضافه کنيد و هر دو طرف قطعههای مرغ را
سرخ کنيد. طوری زمانبندی کنيد که تا مرغ سرخ شود برنج هم آمادهی دم کشيده شدن
باشد. حال قطعات مرغ را در ميان لايههای برنج، سبزی باقالیپلو که گمانم شويد
باشد، و باقالی قرار داده و همه را با هم دم کنيد. اينجوری خيلی خوش مزهتر خواهد
شد.

اسپاگتی را با اين دستور درست
کنيد که در غير اينصورت عمرتان بهفناست. يعنی بميريد بهتر است. اول گوشت چرخ
کرده را با پياز در ماهیتابه با مقداری روغن سرخ کنيد. نمک و فلفل (زياد) و
زردچوبه (خيلی خيلی خيلی کم) و کمی بعد فلفل سبز و قارچ هم به آن اضافه کنيد. و
بعد هم مقداری آبليمو. خوب که سرخ شد، به مقدار کافی، يعنی نه کم و نه زياد، رب
گوجه فرنگی و مقداری آب اضافه کنيد و مخلوط کنيد و بگذاريد برای مدتی در حرارت کم
همهی اينها قشنگ با هم طبخ شود. گاهی هم سری به آن بزنيد و آن را بههم بزنيد.
همينجوری ولش نکنيد به امان خدا. همزمان با اين کار، و در قابلمهای ديگر، ولی
روی همان اجاق، اسپاگتی را در آب بجوشانيد تا نرم و پخته شود. ولی نه خيلی زياد.
نمک و يک ذره روغن هم در آن بريزيد. بعد آن را آبکش کنيد و در ظرفی ريخته و
يکعالمه کره به آن اضافه کنيد. دم کردن هم لازم ندارد. تمام شد. اسپاگتی و سس را
جدا سرو کنيد. بخوريد و حال کنيد.

من همه را دوست دارم. شما
را دوست دارم. اصلا هم برايم مهم نيست مردم دربارهی شما چه میگويند و چه فکر
میکنند. پس معنويات چه
میشود؟ عراقیها را هم دوست دارم. اهميتی نمیدهم به اينکه طرف چه میخورد، از
چه عطری استفاده میکند و يا با چه قيافهای در خيابان میگردد. آدم که نبايد فقط
اشخاص با کلاس را دوست داشته باشد. نبايد که حتما با فرهنگ باشد.
نژادش هم همينطور. همه را بلااستثنا دوست دارم
و انتظار ندارم که هرکه از گرد راه
رسيد در حد و اندازهی خودم باشد. چنين توقعی دور از منطق و انصاف است. امکانش هم
نيست. بياييد همديگر را دوست داشته باشيم.

همهی ما در رويا و
خيال، آنچه را که میخواهيم باشيم
میبينيم و آرزو میکنيم. اما فقط تعداد اندکی از ما
حاضريم برای رسيدن به آن دنيا را زير و رو کنيم. امروز يکی از اينگونه افراد نادر
را ديدم. با او حرف زدم و از او فيلم گرفتم. در چهرهاش ديدم و شنيدم، فرياد
طرفدارانش را. و ديدم چگونه درحالی که از درد ناله میکرد، خود را به آنسوی اتاق
کشاند، پنجره را بست، به دوربينم نگاه کرد و گفت: زمانی زنگها برای من به صدا در
ميآمد، میدانی؟

خبرهای
سايت: اول اين که يک وبسايت عراقی روی اين سرور
بغلی ماست. امروز آمده بودند اينجا. از کمبود امکانات سرورشان شکايت داشتند و کمک
میخواستند. من هم گفتم برويد از همانها که قبلاها کمک میگرفتيد بگيرید. اما
بعد حس ليبرال دمکراتیام گل کرد و گفتم باشد بياييد خودتان هرچه ميخواهيد
برداريد. فقط بعد دوباره بگذاريد سر جايش. ديگر اينکه خبر خوش دفعهی قبل ما هنوز
هم در جريان است و هی بزرگتر هم میشود. و دست آخر اينکه دو ويديوکليپ جديد هم
آماده کردهايم که در روزهای آينده روی سايت میگذاريم برای علاقمندان اينجور
چيزها.

بالاخره بعد از سه چهار
هفته، آمريکايیها يک کاری توانستند بکنند. عمليات تسخير و تخريب کاخ صدام بسيار
زيبا و جذاب بود. گل هستند اصلا اين آمريکايیها. برای فردا هم عمليات ديگری دارند
که نمیتوانم بگويم برايتان. خوب، مطمئنم که درک میکنيد و به من حق میدهيد. اين
اخبار فوق سری است و حتما توجه داريد که بهخاطر مسايل امنيتی اينجور خبرها
بهدست من نمیرسد.

واقعا جای تاسف
دارد. در اوج بحران و زمانی که در يک قدمی ايران و در خاک همسايهی ديواربهديوارمان هر روز
فجايع انسانی وحشتناکی به وقوع میپيوندد، بعضی آقايان بهاصطلاح هموطن که ادعای
نوعدوستی و اينچيزها هم کم ندارند نه تنها سکوت، که گويا خيلی هم ذوقزده شده و
استعداد مادرزادی طنز و بامزگیشان گل کرده و اين روزها طراوت و شادمانی همينجوری از
وبلاگشان تراوش میکند. اين در حالیست که مثلا همين ديروز در ترکيه خانمی در يک پارتی زنانه
ناگهان اسلحه کشيده و با گروگانگيری و تهديد،
همه را مجبور کرده آرايشها را پاک، موها را آشفته، و پيژامه بپوشند. به همين هم
بسنده نکرده و از تکتک آنها عکس گرفته و روی اينترنت منتشر کرده. چند تا از آن
خانمها امروز سکته کردهاند.

خانوم من ژورناليسته.
میگه به هيچ جريانی گرايش نداره. چهجوری میتونم بفهمم حقيقتو میگه يا نه؟
- خونهرو چهجوری تميز میکنه؟ بساب و بماله يا نه؟
- نظافت خونه که کار مرده!
- لباساتو خودش اتو میکنه يا بايد ازش بخوای؟
- من لباسام اتو نمیخواد. همينجوری خوبه.
- ظرفها رو هميشه خودش ميشوره يا گاهی تو بايد بشوری؟
- نمیذارم دست بزنه به ظرفها. من خودم بلافاصله میشورم.
- عجب! غذا چی؟ دستپختش خوبه؟ زياد ادويهجات میزنه يا
کم؟ - غذا بلد نيست درست کنه. من درست میکنم.
- خاک تو اون سرت کنن بدبخت. آخه به تو هم میگن مرد؟ بگير
بشين حرف نزن.

تعطيلات نوروزی هم تمام شد.
حداقل برای من چون از سيزدهبدر اصلا خوشم نمیآيد. شايد به اين دليل که در کودکی
هميشه در اين روز نگران تکاليف ناتمام عيد و از سرگيری مدرسه از روز بعد بودم و
بهمن خوش نمیگذشت. اگر من معلم شوم بچههای کلاسم عشق میکنند. تکليف بی تکليف.
آنقدر به آنها حال میدهم که جبران تمام کلاسها و معلمهای ضدحال قبلی بشود.
اما سعی میکنم يک چيز را خيلی جدی به آنها بیآموزم. اين که هر چه هستيد، خوب،
بد، زرنگ، تنبل، مهربان، بدخلق، هنرمند، بیهنر، منطقی، احساسی، درستکار،
دزد،... اصل باشيد. اصل.

خوانندگان
محترم يک وقت نگران
وضع مالی اين سايت نباشيد که جدا دلخور میشويم. ما کارمان خيلی درست است. مايهدار و
باپشتوانه هستيم. بیتعارف، اگر دستتان تنگ است و احتياج داريد، محرمانه خبر دهيد تا
مبلغی ناقابل به عوان قرضالپسنده همينجوری برايتان از طريق مسترکارد ارسال کنيم.
زندگی خرج دارد، ما میدانيم. اگر بفهميم مشکل داشتيد و به کس ديگری گفتيد واقعا ناراحت
ميشويم.


مصاحبهی بسيار پرباری برگزار کرديم با "خدا" در قطار خودمان، که تصميم داريم ماه آينده منتشر کنيم. گوشهای از
آن گفتگوی گرم و صميمی را
بخوانيد:
از مديريت سايت فرا ارزشی اکسير به خاطر اين مصاحبه کمال
تشکر را دارم
دارم
دارم
دارم
دارم.
-
خواهش میکنيم. لطف فرموديد. خداحافظ شما... يعنی... مواظب خودتان باشيد.

تقديم
به جرج و لورای عزيز
به مناسبت نوروز باستانی
با مهر
همهی ايران

يک تکه پارچهی يکمتری امروز به
آمريکايیهای مغرور، مخصوصا آن ها که در ناصريه بودند، درس خوبی داد. افسران خوش
خيال آمريکايی، که علی رغم ادعای زياد، از روحيات مردم مشرق زمين هيچ نمیدانند، پس از اشغال اين شهر پرچم عراق را از بالای يک ساختمان دولتی پايين کشيده و
پرچم شيک و خوش ديزاين ايالات متحده را برافراشتند. اما طفلکیها نتوانستند زياد
آن را بالا نگه دارند و "فوتو آپورچونيتی" آنها تبديل به يک آبروريزی آن هم از نوع
پخش ماهوارهای شد چون مجبور شدند بخاطر واکنش خشم آلود مردم بلافاصله پرچم عراق
را با شرمندگی به جای خود باز گردانند.


ويديوی "ساقی"
با صدای "سهيلا زولند" را ببينيد. اين آهنگ تلفيقی
است از پاپ ايرانی و هندی با اندکی چاشنی افغانی


عکس ها از سايت زيبای تهران۲۴ -
چهارشنبه سوری در تهران [پس از بررسی عکس متوجه شدم که نفر سمت چپ يک دختر خانم می
باشد. حداقل مطمئنم که يک پسر آن هم از نوع خيلی عزادار و سياه پوش نيست.]
|