You Are Here

MEHRAVA Archives
 
TODAY
JAN '05
DEC '04
NOV '04
OCT '04
SEP '04
SUM '04
MAY '04
APR '04
MAR '04
FEB '04
JAN '04
DEC '03
NOV '03
OCT '03
SEP '03
AUG '03
JUL '03
JUN '03
MAY '03
APR '03
MAR '03
FEB '03
JAN '03
DEC '02
NOV '02
OCT '02

 


دونه دونه
قطره قطره
ذره ذره
تکه تکه

[انـدی - ام پی‌تری - اکسـير ری‌ميکس - سه مگابايت - رايت‌کليک و سيو کنيد لطفا]

 


لحظات دريافت جايزه‌ی
کيبورد طلايی توسط دوشيزه ورجينی آنتونيت به نماينده‌گی از نويسنده‌گان سايت اکسـير

 


Powered by: XSEER.COM

اين پاورد بای فلان يعنی چی؟ داداش بردار اينو. ممکنه يه عده فکر کنن خيلی با کلاسی. ولی يه عده هم فکر می‌کنن که مثل راننده‌های عزيز ولی بعضا کم‌سواد کاميون و مينی‌بوس، از حروف لاتين برای تزيین سايتت استفاده می‌کنی.

 


آن‌روز که چتر مرا برداشتی و مجبور شدم تا پارکينگ زير باران خيس شوم، چيزی نگفتم. وقتی گفتی دکتر هستی و من ساده هم باور کردم و آرنجم را دادم تا فشارم را بگيری، اما بازويم را به لوله‌ی شوفاژ بستی و رفتی، و تا فردايش نيامدی، بماند که دوست‌دخترم را هم قاپ زدی همان شب، چيزی نگفتم. روزی که من و خانواده‌ام را به تايلند بردی تا مثلا به کانادا بفرستی، اما همه‌ی هستی‌يه مارا بالا کشيدی و دست‌از پا دراز‌تر برگشتيم. باز هم چيزی نگفتم. برادر عزيز‌تر از جانم را جلوی چشمانمان از [...] دار زدی، تازه پول طنابش را هم سر ماه با خرج خانه حساب کردی، لب به اعتراض نگشودم. حالا هم رفتی و دوست‌دخترت را آورده‌ای، دوست‌دختر که چه عرض کنم، بگو [...] خانوم، اتاق مرا هم از صبح اشغال کرده‌ای، که حالا اين‌ها مهم نيست، ديگر عادت کرده‌ام به اين بی‌مهری‌ها، اما حالا می‌گويی چرا برايتان عذا درست نکرده‌ام؟ خيلی رو داری به‌خدا! من ديگر ساکت نمی‌مانم. من می‌روم. اصرار هم نکن چون امکان ندارد بمانم. خداحافظ... من رفتم... کاری نداری؟... با تو ام... رفتما!... به‌خدا اگر بروم هرگز بر نمی‌گردم...


درباره‌ی حضور در دنيای مجازی اينترنت با نام مستعار: در پاسخ به يکی از صدها ای‌ميل رسيده (حـــالا... :) که جميعا نظر مرا در اين مورد جويا شده‌اند بايد بگويم که يعنی همه‌ی مشکلات مملکت حل شد؟ فقط همين يکی مانده؟ اولا که اينترنت تلويزيون ايران نيست که مال يک عده‌ی خاص باشد. برويد يک سايت ديگر که حتی اثر انگشت نويسنده را هم بتوانيد در آن ببينید. و بعد اين‌که دلش می‌خواهد در چند جا و با چند نام بنويسد و در قالب چند نام و وب‌لاگ ديگر بيايد و برای مطالب خودش نظر بدهد. اگر تو هم می‌توانی بکن. مگر آسان است جور کردن و نگاه‌داشتن ده‌ها يوزر نيم و پس‌ورد و وب‌لاگ و ای‌ميل و به‌خاطر سپردن انشا و خلق‌و‌خوی ده‌ها شخصيت؟ اين اوج نبوغ ايرانی‌ست نه ريا و تزوير. خود من يک ای‌ميل داشتم که دو سال است نمی‌توانم داخلش بروم چون پس‌وردم را از ياد برده‌ام. مگر مجبورت کرده که بروی به سايتش؟ دوست ديگری هم پرسيده بودند آیا از طرف وزارت اطلاعات رژيم کسی به سراغت نيامده؟ بايد عرض کنم که خير. آن‌ها با من کاری ندارند. مگر اين‌که مشکلی چيزی داشته باشند که در رده‌های پايين حل نشود. يا قرار باشد به پست حساس‌تری ارتقاء پيدا کنند که در‌آن‌صورت بايد حتما حضوری ببينمشان. با مهر.



از خاطره‌های به‌ياد ماندنی همسرم در تهران يکی اين است که روزی راديو مرتب می‌گفت به‌به چه هوای دل‌انگيزی! اما هوا ابری و بارانی بود. يک هم‌کارم روزی در هوای ابری و سرد تهران و در کنار آتشی که در يک چاله‌ی فونداسيون درست کرده بوديم می‌گفت اين هوا را دوست دارد چون مردم به داخل خانه رفته و پنجره‌ها را می‌بندند. يک دوست ايرانی‌ام نيز سال‌ها پيش در فلوريدا به من گفت رانندگی در هوای بارانی را دوست دارد چون سيمايش از بيرون ديده نمی‌شود. اما خودم هم دنيا را در هوای ابری با نور يک‌نواخت و بدون سايه، دوست دارم. اگر پنجره‌‌ی همسايه‌ها بسته باشد، چه بهتر. اگر نم‌نم بارانی هم ببارد، ديگر فبها.

 
April 2004


موارد زير برای جلوگيری و درمان هر‌چه‌سريع‌تر عوارض وحشت‌ناک گذران عمر در دنيای مجازی اينترنت، از طرف يک تيم متخصص و حرفه‌ای (و با هزينه‌ی هنگفت البته)، به من پيش‌نهاد، يا بهتر بگويم دستور داده شد، که من آن را بصورت رايگان و به‌ترتيب اهميت، برای استفاده‌ی شما اين‌جا می‌گذارم.

از بک‌گراند سياه، چه باستاره، چه بی‌ستاره، پرهيز شود
گشت در اينترنت بيش از يک ساعت در روز و ارتباط اينترنتی مانند ای‌ميل ممنوع
روزی يک ساعت (دو مورد از موارد زير:)

      غواصی
      کوه‌نوردی
      چتربازی يا پرواز با کايت يا بانجی‌جامپينگ
      فضانوردی (سپيس واک)
      پرش با اسکی
      رولر‌کوستر يا چرخ‌و‌فلک


من از آن دسته افراد بی‌عرضه هستم که جرات حرف و انتقاد صريح ندارند. فقط بلدم دوپهلو حرف بزنم مبادا فردا مشکلی پيش أيد و دشمنی پيدا کنم و اين‌ها. از آن‌جور آدم‌هايی که فقط در صورت داشتن «منتال پاور» می‌تواند خيلی کارها بکند و دنيا را زيبا کند. از مال‌مردم‌خور‌ها بگيرد و به فقرا بدهد. اگر آن نيرو را داشتم، آن‌قدر کباب کوبيده و برگ توی دهان اين بچه‌های گرسنه می‌چپاندم که داد بزنند بسه، بسه به‌خدا دل‌درد گرفتيم. اما حرفش تمام نشده ماست‌موسير بود که به‌زور می‌رفت داخل دهانش. حرف اضافی هم اگر می‌زد يک تشر نثارش می‌کردم. يک بطر نوشابه‌ی تگری هم توی حلقش خالی می‌کردم تا گيج بزند و به سرفه بيوفتد و فراموش کند همه‌ی آن سال‌های گرسنه‌گی را. اما از دست اين روزگار ندارم. البته دارم. به ميزان خيلی کم. نه در آن حد که به دردی بخورد. خيلی زور بزنم بتوانم کاری کنم که، در حالی که چيز قابلی ندارم برای ارائه، باز هم تک‌و‌توک دوستان گه‌گاه به اکسـير بيايند و سرکی بکشند و نشئه و هيپنوتيزم شوند و حال کنند و بروند... تا فردا.


گنجينه‌ی اسـرار

سقوط
آلبر كامو

شورانگيز فرخ

يكي از اطرافيان من مردم را به سه دسته تقسيم مي‌كرد: كساني كه ترجيح مي‌دهند هيچ گونه سر نهان نداشته باشند تا اينكه مجبور شوند دروغ بگويند, كساني كه دروغ گفتن را به اين ترجيح مي‌هند كه هيچ‌گونه سر نهان نداشته باشند و كساني كه دروغ و سر نهان هر دو را دوست مي‌دارند. وانگهي چه اهميتي دارد؟ آيا دروغ سرانجام انسان را به راه حقيقت نمي‌كشاند؟ و داستانهاي من, خواه راست و خواه دروغ, آيا همه به يك سرانجام نمي‌رسند و آيا همه آنها معناي واحدي ندارند؟ پس چه باك كه راست يا ناراست باشند اگر چنانچه در هر دو مورد بر آنچه من بوده‌ام و بر آنچه من هستم دلالت كنند؟ گاه تشخيص باطن كسي كه دروغ مي‌گويد از كسي كه راست مي‌گويد آسانتر است. حقيقت همچون روشنايي چشم را كور مي‌كند. دروغ, برعكس, همچون آفتابي كه در حال برخاستن يا فرو‌خفتن است به همه چيز جلوه مي‌بخشد.


از وب‌لاگ قديمی‌يه مهرآوا: می‌بينی اين بخار دور کپسول را؟ وقتی گاز با فشار از آن خارج و به داخل بادکنک می‌رود کپسول شديدا سرد می‌شود. بيا. همه‌اش را استنشاق کن. به ساعتت نگاه کن و حد‌اقل يک دقيقه آن را در ريه‌ات نگه‌دار. بعد پرستار را خبر کن. [صدای موتور هواپيما، صدای جت، صدای شاتل، صدای هواپيما، صدای موتور تاکسی] می‌بينم که گرين‌کارتتونو گرفتيد. اين ساعت که دستتونه چقدر ارزون و قديمی‌يه! حتی پاکستانی‌ها و هندی‌های اين‌جا هم ساعت‌های شيک‌تری دارند. [صدای تصادف... صدای باد که در گوشت می‌پيچد] هميشه می‌انديشيدم که مثلا ماندن زير آوار زلزله يا کشته شدن در سانحه‌ی هوايی فقط برای ديگران اتفاق می‌افتد. حال به‌خاطر شوخی‌يه يک هم‌کار احمق، شش طبقه‌ی ديگر تا متلاشی شدن مغزم فاصله دارم. آها... ديدمش، پس ساعتم را روی داربست جای گذاشته بودم. می‌دانستم کسی آن‌را برنداشته. می‌دانستم.


گنجينه‌ی اسـرار

بالهاي شكسته
جبران خليل جبران
مسعود انصاري

زيبايي رازي است كه جانهايمان آن را مي‌فهمند و به آن شادمان مي‌شوند و با تاثيرات آن رشد مي‌يابند. اما انديشه‌هاي ما در برابرش سرگشته مي‌مانند و تلاش مي‌كنند كه محدودش سازند و در قالب الفاظش در آورند, اما نمي‌توانند. او سيالي است كه از چشم مي‌هراسد و بين عواطف نظاره‌گر و حقيقت نظاره شده موج مي‌زند.

زيبايي راستين اشعه‌اي‌است كه از پاكي و قدسيت درون روح بر مي‌آيد و بيرون از تن را روشن و زلال مي‌سازد, چنانكه زندگي از ژرفناي هسته‌ها مي‌جوشد و گل رنگ و بو مي‌گيرد, و آن تفاهمي كلي بين مرد و زن است كه در يك لحظه كامل مي‌شود و در يك لحظه آن گرايش فراز آينده از همه خواسته‌ها پديد مي‌آيد, همان انعطاف روحي كه عشقش مي‌ناميم.

 
 

مهران مهرافشان

Brought to you by: IRAN ARCHITECT /
Designs Unlimited / The Latest Penthouse Studio
Created and operated by:
MEHRAN MEHRAFSHAN, Lubbock, Texas
Hosted by: iPowerweb, Since Jan '02 - All Rights Reserved


E-mail this URL


A Website
with a Message