|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||
|
| |||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
سقوط يكي از اطرافيان من مردم را به سه دسته تقسيم ميكرد: كساني كه ترجيح ميدهند هيچ گونه سر نهان نداشته باشند تا اينكه مجبور شوند دروغ بگويند, كساني كه دروغ گفتن را به اين ترجيح ميهند كه هيچگونه سر نهان نداشته باشند و كساني كه دروغ و سر نهان هر دو را دوست ميدارند. وانگهي چه اهميتي دارد؟ آيا دروغ سرانجام انسان را به راه حقيقت نميكشاند؟ و داستانهاي من, خواه راست و خواه دروغ, آيا همه به يك سرانجام نميرسند و آيا همه آنها معناي واحدي ندارند؟ پس چه باك كه راست يا ناراست باشند اگر چنانچه در هر دو مورد بر آنچه من بودهام و بر آنچه من هستم دلالت كنند؟ گاه تشخيص باطن كسي كه دروغ ميگويد از كسي كه راست ميگويد آسانتر است. حقيقت همچون روشنايي چشم را كور ميكند. دروغ, برعكس, همچون آفتابي كه در حال برخاستن يا فروخفتن است به همه چيز جلوه ميبخشد.
از وبلاگ قديمیيه مهرآوا: میبينی اين بخار دور کپسول را؟ وقتی گاز با فشار از آن خارج و به داخل بادکنک میرود کپسول شديدا سرد میشود. بيا. همهاش را استنشاق کن. به ساعتت نگاه کن و حداقل يک دقيقه آن را در ريهات نگهدار. بعد پرستار را خبر کن. [صدای موتور هواپيما، صدای جت، صدای شاتل، صدای هواپيما، صدای موتور تاکسی] میبينم که گرينکارتتونو گرفتيد. اين ساعت که دستتونه چقدر ارزون و قديمیيه! حتی پاکستانیها و هندیهای اينجا هم ساعتهای شيکتری دارند. [صدای تصادف... صدای باد که در گوشت میپيچد] هميشه میانديشيدم که مثلا ماندن زير آوار زلزله يا کشته شدن در سانحهی هوايی فقط برای ديگران اتفاق میافتد. حال بهخاطر شوخیيه يک همکار احمق، شش طبقهی ديگر تا متلاشی شدن مغزم فاصله دارم. آها... ديدمش، پس ساعتم را روی داربست جای گذاشته بودم. میدانستم کسی آنرا برنداشته. میدانستم.
بالهاي شكسته زيبايي رازي است كه جانهايمان آن را ميفهمند و به آن شادمان ميشوند و با تاثيرات آن رشد مييابند. اما انديشههاي ما در برابرش سرگشته ميمانند و تلاش ميكنند كه محدودش سازند و در قالب الفاظش در آورند, اما نميتوانند. او سيالي است كه از چشم ميهراسد و بين عواطف نظارهگر و حقيقت نظاره شده موج ميزند.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||