XSEER HomeYou Are Here

MEHRAVA Archives
 
TODAY
JAN '05
DEC '04
NOV '04
OCT '04
SEP '04
SUM '04
MAY '04
APR '04
MAR '04
FEB '04
JAN '04
DEC '03
NOV '03
OCT '03
SEP '03
AUG '03
JUL '03
JUN '03
MAY '03
APR '03
MAR '03
FEB '03
JAN '03
DEC '02
NOV '02
OCT '02


هر بار که قرار است با شخص يا مکان نا‌شناخته‌ای روبرو شوم اضطراب وجودم را فرا می‌گيرد. جتی اگر يک ملاقات ساده يا بازديد از ساختمانی ناديده باشد. اما گاه پيش می‌آيد که اين اضطراب از يک نگرانی ساده گذشته و تا آن‌جا پيش می‌رود که بر جسمم هم تاثير می‌گذارد. اين برای من که خود و بدنم را می‌شناسم يعنی زنگ خطر. نه از نوع آژير‌های پی‌در‌پی ولی اشتباهی که در ساختمان‌های جديد می‌شنوی و کوچک‌ترين عکس‌العملی را در کارمندان باعث نمی‌شود. و نه از نوع آژير حمله‌ی هوايی که می‌دانی لااقل اگر در يک پناه‌گاه مطمئن باشی جان سالم بدر خواهی برد. تا بعد.


از آن‌جا که ما خيلی کم آورده‌ايم و هر چه قرار بود تا آخر عمر به عقل‌مان برسد نوشتيم و موضوعات اجتماعی و غيره هم مثل ترکيب خوش‌آوای نت‌های موسيقی بالاخره روزی تمام می‌شود، تصميم گرفتيم به سبک بعضی دوستان، به‌جای مطالب هميشگی فقط تعدادی لينک اين‌جا بگذاريم.

يک نفر ديروز در خيابان داشت با دوستش درباره‌ی «وب‌لاگ» حرف می‌زد.
«وب‌لاگ» نظافت‌چی ناسا.
به‌گفته‌ی کريستی‌ينا امان‌پور، سايت سی‌ان‌ان اصلا يک «وب‌لاگ» است.
بعضی از «وب‌لاگ»‌ها از زلزله‌ی بم نوشتند يک چيز‌هايی.
به‌خدا «وب‌لاگ» خيلی ماهه، مقاله‌ای در روزنامه‌ی ديواری دبستان شهيد فهميده.
آقای ابطحی خود را يک «وب‌لاگ»‌نويس می‌داند. (نگفته ولی فکر می‌کنم اين‌جوری‌هاست.)
بيشتر زندانيان اوين «وب‌لاگ» دارند.
تاثير «وب‌لاگ» در جلوگيری از وقوع زلزله در تهران.
اگر صدام در مخفی‌گاهش «وب‌لاگ» داشت می‌توانست از داخل همان سگ‌دونی، آمريکا را شکست دهد.


عرض شود که امروز، اين پسره‌ی يک‌کاره کواب که نگرفته بياره هيچی، هارت و پورت زيادی‌ام می‌کنه. ولد[...] ارگشته ويگه تو مرد نيسسی. دلم یه حاله ننه‌اش سوخت وگه‌نه يه تيزی ميزدم زير گوشش. آخه شوما بگين. از من مرد ترم گير مياد؟ همه متـالب اکسير مردونه‌ست. گرافيکس سايتو ببين. از اين خشن‌تر؟ خلاصه، اصلا حال نکردم. اعصابم خورد شد. گاهی يه چيزايی می‌شنوم و تمام شب مثل جغد بيدار می‌مونم و فکر می‌کنم که آخه چرا؟ چی باعث شده اينو بگن به من؟ تمام تلاشمو کردم تا ضمن دفاع از حقوق زنان، سايتی کاملا مردونه داشته باشم. اما خیلی بد تو ذوقم خورد. اون حرفش اصلا خوب نبود. خيلی بد بود. اصلا بدن اين پسرا. فقط بلدن اذيت کنن. از دست اينا چی‌کار کنم آخه؟ آهای آقا پسر. اگه صدامو می‌شنوی بدون که خيلی بد بودی امروز. خيلی زيـاد. اونقدر گريه کردم که نمی‌دونی. اهه اهه اهه...


متاسفانه اين‌روز‌ها به هر وب‌لاگ يا سايت ايرانی که می‌روی می‌بينی دارند با دمشان گردو می‌شکنند و بعضا با زبان توهين و تمسخر عکس اين بنده‌ی خدا را با عکس‌های مثلا پارسال او مقايسه می‌کنند و هر چه از دهانشان بيرون می‌آيد می‌گويند. اين است فرهنگ دوهزارساله‌ی شما؟ واقعا که! خوب چه‌کار کند بيچاره؟ چرا توهين می‌کنی آقای عزيز؟ تو هم يک عمر سوسمار بخور ببينم آن‌وقت غيرت داری آن پيستول را روی ملاجت بگذاری و ماشه را بکشی يا نه. مگر شاهنشاه آريامهر است که انتظار داری برود دنيا‌گردی؟ پسر شاه را ببين بعد از بيست‌و‌پنج سال آدم کيف می‌کند نگاهش می‌کند. حقا که پرينسی. چه پرينسسی! آن فرح را ببین. هنوز هم از هر ملکه‌ای ملکه‌تر است. به‌جز از مادر من که وقتی به‌دنیا آمد يک نگاهش کردند و گفتند او را فقط مي‌شود ملکه ناميد و بس. شما هرگز ايرانی را با اين کثافت‌های [...] [...] مقايسه نکن. ديکتاتور هم ديکتاتورهای ايرانی.


اين کانتر «وان‌ستت» را به‌تازگی ديدم و امتحانش هم کردم. فکر می‌کنم از کانترهای معروف ديگر که به‌رايگان در دست‌رس است بهتر باشد. مخصوصا به‌اين دليل که تعداد «ديلی يونيک ويزيتورز» را که بسيار مهم است به شما نشان می‌دهد. يعنی يک نفر در يک روز يک ويزيتور محسوب می‌شود. هر چند بار هم که بيايد و هرچقدر هم که در سايت يا آرشيو بگردد باز همان يک ويزيتور حساب می‌شود. بقيه‌ی آمارش هم حد‌اقل به‌اندازه‌ی ديگر کانترها کامل است.


من پارسال می‌خواستم به اين سايت لينک بدم ولی ندادم. الانم چند روزه تو اين فکرم که به اين سايت لينک بدم. البته دلم راضی نيست. ولی خوب، نمی‌خوام باز مثل پارسال بگن حمايت نکردی و نگذاشتی موفق بشيم و چه‌می‌دونم اگه لينک می‌دادی فلان می‌شد و بهمان می‌شد. خلاصه. گرچه با قسمتی از اين سايت مخالفم ولی به‌هر‌حال ديشب بالاخره تصميم گرفتم که لينک بدم بهش. اينم لينکش ولی گفته باشم که هنوز با بخش‌هايی از اون سايت مشکل دارم. اين حمايت صد‌در‌صد من حساب نشه لطفا.


خوب، به ما دستور داده شده که حتما حتما هر صبح جمعه به‌وقت ايران مهرآوا آپديت باشه که هر پنج بيننده‌ی اون جمعه صبج‌ها ميان و اگه آپديت نباشه زشته. دوم اين که اين علامت آبی‌يه چی‌چی‌يه که روش کليک می‌کنی می‌گه شونصد هزار نفر؟ اينا همه‌اش الکی‌يه. اصلا مگه تو تمام ايران بيشتر از هزار تا کامپيوتر به اينترنت وصله؟ بالای دويست‌تا هر چی هست هيت‌های خودشونه. من خودم امتحان کردم و يکی گذاشتم رو اکسير ديدم ظهر نشده داغ کرده بود. اون آگهی‌هام هم‌اش خالی‌بندی‌يه. هيچ ايرانی‌ای تا‌به‌حال بابت آگهی روی اينترنت به هيچ ايرانی ديگه پول نداده. سوم، من بارها گفتم، بازم می‌گم. اين‌جا از اين سايت‌های الکی نيست داداش! همين‌جوری ميای و می‌ری هر وقت دلت خواست. «لــاگ‌ايـن» بايد بکنی. خوب فرم لاگ‌اين نداريم چون بلد نيستيم درستش کنيم ولی اين که دليل نمی‌شه. شما خودتون بی‌زحمت لاگ‌اين کنيد. با مهر.



ديگر اعصاب برايم نمانده. بدون او هيچ هستم. از خواب بيدار می‌شوم، او نيست. اما او را حس می‌کنم. صدای ضربان قلب‌هايمان به بلندی غرش آسمان‌هاست، به عظمت برخورد ستارگان. وقتی مرا نگاه می‌کند احساس می‌کنم مارلون براندو هستم. وقتی نگاهش می‌کنم انگار هيچ‌چيز ديگری برايم ارزش ندارد. او مرا به عرش می‌برد. به‌مانند خدايان همه‌ی عالم را تحت فرمان خود می‌بينم. بيا عزيز کوچک من. سربه‌سرم نگذار که تو را نابود می‌کنم. بيا. برايت تلويزيون می‌خرم. نگاه عاشقانه‌ام از آن تو. به تو کودکانی می‌دهم که می‌خواهند دنيا را به زانو در‌آورند.
هر‌گاه که زياد هيجان‌زده و عصبی می‌شوم، عشق کوچولوی چينی من فقط می‌گويد:‌ شششش... تو فقط دهنتو ببند... هيچی نگو... هيچی... [چاينا گـرل (ويديو در اين صفحه) - ديويد بويی]


بزودی شاهد بخش‌های متنوع و جديد زير در مهرآوا خواهيد بود. البته انتظار زيادی نبايد نداشته باشيد. می‌دانيد که اين سايت مستقل است و طبعا مفت نمی‌ارزد. به‌هرحال ما کار خودمان را می‌کنيم.

يادداشتی از يک خواننده‌ی مهرآوا در اصفهان
گفتگو با رويا، داشجوی رتبه‌ی اول دانشگاه
صفحه‌ی کودکان اکسير
شيدای شاپرک [وب‌لاگ - ای‌ميل - تلکس - منزل مادر] در هنر‌و‌ادبيات اکسير
اولين مسابقه‌ی درست‌و‌حسابی ايرانی به ميزبانی اکسير
گفتگوی بی‌رودربايستی با شهردار تهران
ادامه‌ی ويديو‌کليپ «پاريس هيلتون» [فقط در اکسير، شب کريسمس]
مصاحبه‌ی اختصاصی با نلسون مندلا
بقيه‌شو بعدا می‌نويسم، خسته شدم


يکی از طرفداران کثير و ميليونی سايت (اصلا اکسير يعنی اکثير که اونم يعنی کثير،) ای‌ميل فرستادند و ضمن کلی تعريف و تمجيد گلايه کردند که اسم صفحه‌ی اول را گذاشته‌ايد اکسير اينترنشنال، ولی جز انگليسی و فارسی چيزی نديديم. ما هم ديديم حق دارند و تلاش خودمان را کرديم. با همکاری دو دوست عزيز [«جاسم الکويری»، وب‌لاگ‌نويس اکسير در بغداد و هم‌چنين هم‌کار جوان و مستعد اکسير در پاريس، دوشيزه «ورجينی انتونی‌يت»]، فعلا مهرآوا به زبان‌های عربی و فرانسه و به‌زودی به زبان آلمانی در دست‌رس است.

مهرآوا عربيک
مهرآوا فرنـچ
مهرآوا جرمن (از پنجشنبه‌ی آينده)

 
December 2003


گنجينه‌ی اسـرار
بازتابهاي نور: شاكتي گواين [مترجم: گيتي خوشدل]
 

ميتوانيم زندگي را داراي سه بعد بدانيم: بودن‚كنش و داشتن. اغلب ميكوشيم پسگرايانه زندگي كنيم. ميكوشيم پول بيشتري داشته باشيم تا احساس كنيم بيشتر ميتوانيم آنچه را ميخواهيم به انجام برسانيم. و در نتيجه‚ خوشبختتر باشيم. اين شيوه عملاً بهعكس كار ميكند. نخست بايد كسي باشيم كه به راستي هستيم‚ آنگاه كاري را انجام دهيم كه به سوي آن هدايت ميشويم‌؛ تا بتوانيم آنچه را كه ميخواهيم داشته باشيم. ميگذارم كه باشم؛ كاري را ميكنم كه احساسي درست ميبخشد؛ صاحب همه چيزهايي هستم كه به راستي ميخواهم.


امروز يکی از دوستان جوان از من می‌پرسيد که چهل‌و‌دوسالگی چه‌جوري‌هاست. من هم گفتم که اين راز چهل‌سال‌به‌بالا‌هاست و من هم دهن‌لق نيستم. اما بعد فکر کردم که چرا نبايد بگويم. اصلا می‌نويسم در مهرآوا. چهل‌و‌دو‌سالگی دقيقا برعکس بيست‌و‌چهار‌سالگی‌ست. مثلا، به‌خاطر دارم که در بيست‌و‌چهار‌سالگی با نقاب هيولا وارد يک پارتی در دانش‌گاه شدم، دختری را بروی دستان بلند کرده و او را به وسط خيابان برده و بوسيدم و سپس يک سيلی محکم دريافت کردم. اما چهل‌و‌دوسالگی کاملا بر‌عکس است، شما را از وسط خيابان ربوده و اول يک سيلی حواله‌تان می‌کنند و بعد هم بقيه‌ی مراحل. تازه، خودتان حساب کنيد سيلی هجده سال پيش به‌حساب امروز چند سيلی می‌شود. اما مبادا فکر کنيد که يک چهل‌و‌دو‌ساله از يک بيست‌و‌چهار‌ساله چيزی کم دارد. خير. خود من هر چهار شرط لازم برای يک بيست‌و‌چهار‌ساله بودن را دارم. شادابی، بی‌خيالی، آی‌کيوی بالا.


گنجينه‌ی اسـرار
با خورشيد شامگاه: مجموعه اي از سخنان و تعاليم اوشو [مترجم: فريبا مقدم]

دين چيست؟ اين سوالي بسيار گيجكننده است. تعريف كردن دين به نظر غيرممكن ميرسيد. هنرمندي به جنگلي رفته بود, صداي حشرات جنگل چون نغمهاي مداوم به گوش او ميرسيد. خاك, خيس بود: هواي تازه و بوي خاك خيس... او سخت مفتون شده بود, درختان و سبزهها و بعد پيدا شدن خورشيد از پس ابرها, فاختهاي در درهاي دور شروع به خواندن كرد, بعد رنگين كمان... و هنرمند بسيار ذوق زده شده بود, به طوري كه مي خواست آن لحظه را ابدي سازد. مي خواست آن لحظه را روي تنه درخت يا چيز ديگري حك كند- يا شعري بنويسد, قطعه اي موسيقي بسرايد. اما وسيله اي در دست نداشت. او نميخواست زيبايي آن لحظه را از دست بدهد. پس با چاقو شروع به كندن روي تنه درخت كرد. اما چگونه ميتوان نغمه ي مداوم حشرات را حك كرد؟ چگونه مي توانيد آواز پرندگان, پديدار شدن ناگهاني خورشيد, و پرندهاي كه در آسمان بال گشوده و تعادل خود را برقرار ميكند را تصوير كنيد؟ چگونه ميتوانيد بوي خاك نم دار و طراوت هوا را به تصوير كشيد؟ هنرمند به زودي مايوس شد. او سخت تلاش كرده بود, اما هيچ راهي براي به تصوير كشيدن آن لحظه نبود. هرچه حك كرده بود احمقانه به نظر ميرسيد. واين آن چيزي است كه بر تمام تعاريف از دين رفته است. هر تعريف را وقتي كه حك كنيد به نظر احمقانه ميآيد.

نه كامراني, نه ناكامي... و اين عبارت بزرگي است, دلي دريايي براي درك آن لازم است. فرد كوته بين, سردرگم مي شود, ذهن بسته, پريشان مي شود. قلبي فراخ چون آسمان پهناور و باز لازم است. كامراني و ناكامي در كار نيست. اين همه طمع است: سود و زيان. كسي كه به سود و زيان- كامراني و ناكامي- مي انديشد, عاري از معنويت است.


ضرب‌المثل‌های تهرانی ( به زبان محاوره)

والا ما که [...]، ولی اون وچه‌ها که بغل ايليکتريکی واسادن، اونا [...]. مثی که بدکم نووده.

منظور: خوش آمديد قربان. فرقی نمی‌کند دانش‌گاه آزاد يا دانش‌گاه‌های ديگر، منظور ادامه تحصيل است. به‌هرحال، اميدوارم پذيرفته و قبول شوند. اما متاسفانه در اين‌باره نمی‌توانم کمک زيادی بکنم. می‌دانيد آخر رشته‌ی من هيچ ارتباطی با رشته‌ی ايشان ندارد. اما آن دوستان عزيز و دانشمندم که در بخش الکترانيکز انجينيرينگ در حال مباحثه‌ی علمی هستند با ايشان پروژه‌های زيادی داشته و مطمئنا می‌توانند اطلاعات دقيق‌تری خدمتتان بدهند که کار گزينش شما را تسريع کند. البته از منبع موثقی اين‌را شنيده‌ام که ايشان بانويی بسيار مستعد و پرتلاش هستند.


گنجينه‌ی اسـرار
يك مرد: اوريانا فالاچي [مترجم: پيروز ملكي]
 

من در حال مبارزه هستم و هميشه خواهم بود. در هر كجا و در هر شرايطي.حتي در بهشت. شكل ديگري براي زندگي و مرگ نمي شناسم. چقدر آدم در اين سياره زندگي مي كند؟ سه ميليارد و نيم؟ خب اگر سه ميليارد و چهارصد و نود ونه هزار و نهصد و نود ونه نفر ديگر تصميم بگيرند كه ديگر مبارزه نكنند, يعني اكثريت مطلق منهاي يك, من به مبارزه خود ادامه خواهم داد. تريتلو و بمب هم اهميتي ندارد. تريتلو فقط يكي از لحظه هاي زتدگي يك مرد مبارز است. و از اينها گذشته من تريتلو را دوست ندارم. قهر را دوست ندارم, هيچ نوع قهري را. هرگز قادر نخواهم بود يك اتوبوس پر از بچه را با بمب بتركانم,آنهم  بنام وطنو يا يك ايدئولوژي مزخرف ديگر. من به جنگ اعتقاد ندارم, به انقلاب خونين اعتقاد ندارم. اطمينان دارم كه اين چيزها فقط به كار عوض كردن اربابها مي خورند. صداي تيراندازي و انفجار مرا رنج مي دهد. بهت گفته بودم كه من يك انقلابي مثل كاوور را به گاريبالدي ترجيح مي دهم. ولي وقتي پاي آزادي در ميان باشد, يعني تنها چيزي كه بايد بحساب آورد, وقتي...



نبايد با ديدن تعدادی انگشت شمار از ميان هفتاد ميليون ايرانی که به موفقيت‌هايی دست يافته‌اند اين حقيقت را فراموش کنيم که در زمينه‌های مختلف علمی، هنری و فرهنگی بسيار فقيريم. اگر چند نفری هم باشند از ميان ما که علم و هنرشان در سطح جهانی باشد، ديگر خدا را هم بنده نيستند و بايد در آسمان‌ها به‌دنبالشان گشت. من اگر به‌جای ايشان بودم روزی يکی دوساعت از آن بالاها به‌پايين می‌آمدم و کمی از هنر و فوت‌و‌فن کار حرفه‌ای را به اين جوان‌ها می‌آموختم. جوان امروز ايرانی کسی بهتر از خود را نمی‌بيند که او را الگو کند يا خود را با او مقايسه کند (به‌جای مقايسه‌ی سطح کارش با سطح کار تلويزيون کشور، برای مثال.) قريب به‌اتفاق نسل فعلی در يک رده و آن‌هم در مراتب بسيار پايين و کاملا غير حرفه‌ای درجا زده‌است. هيچ‌کار را از هيچ‌کس بهتر انجام نمی‌دهد اما ادعايش... معضلات فرهنگی و اجتماعی و ميزان عقب‌مانده‌گی به حدی‌ست که هيچ دگرگونی سياسی‌ای قادر به تعيير شرايط نا‌اميد‌کننده‌ی فعلی نخواهد بود. البته اگر خبری شود، خوب، يک چند ماهی همه حال می‌کنند. اين را می‌دانم. اما بعدش چه؟


گنجينه‌ی اسـرار
يك مرد: اوريانا فالاچي [مترجم: پيروز ملكي]
 

بسياري از روشنفكران تصور مي كنند روشنفكر بودن يعني ايدئولوژي سازي, ايدئولوژي خواني و يا دستكاري در آن, تا بتوان آنرا هضم كرد و زندگي را بر اساس فرمولها و حقايق مطلقه ي آن تفسير كرد. و بدون توجه به واقعيت, به انسان, به شخص خود, يعني بدون قبول اينكه خود آنها هم از مغز خالي درست نشده اند: قلبي دارند و يا چيزي شبيه قلب, روده اي و در نتيجه احساسات و احتياجاتي كه به هوش انساني ارتباطي ندارد, و تحت كنترل آن نيست. اين روشنفكران هوشمند نيستند, احمقند, و در تحليل نهايي حتي روشنفكر هم نيستند, موبدان يك ايدئولوژي هستند. و, با همان سر سختي و كور دلي موبدان, قبول نمي كنند كه اگر با يك ايدئولوژي وصلت كنند, علي الخصوص كه در آن ايدئولوژي زنا و طلاق حرام تلقي شده باشد, ديگر قادر به آزاد انديشي نخواهند بود. زيرا همه چنبه هاي زندگي در خدمت آن راه حل هستند و همه چيز را مطابق آن قالب ها بايد قضاوت كرد: يك طرف بهشت و يك طرف دوزخ, يك طرف مشروع و طرف ديگر نامشروع. نتيجه اين كه بخاطر پيگير شدن از پيگيري واقعي دست مي شويند و حتي بي شرف مي شوند. نمونه اش همين روشنفكر چپ گراست, روشنفكري كه امروزه خيلي باب شده است, و يا بهتر بگويم روشنفكري كه بخاطر راحتي با ترس و يا فقدان فانتزي امروزه خيلي دنبال باب روز است: هميشه حاضر و آماده است كه ديكتاتوري راست گرا را محكوم كند, خير سرش, ولي هرگز, و يا تقريباً هرگز, ديكتاتوري چپ را محكوم نمي كند. ديكتاتوري هاي اولي را تكه تكه مي كند, بدقت مطالعه مي كند و با كتاب و اعلاميه با آنها مبارزه مي كند, ولي در مورد دومي ها يا سكوت مي كند و يا توجيه, و حداكثر آنكه با حجب و حيا انتقادكي از آنها مي كند. و گهگاه حتي به ماكياوليسم متوسل مي شود: هدف- وسيله- را- توجيه- مي كند. كدام هدف؟ جامعه اي كه بر اساس اصولي مجرد و محاسبات رياضي پايه ريزي شده است... بخاطر اين نوع محاسبات, و بر اساس همين فاناتيسم كوردل ايدئولوژيكي است كه كشتار جمعي يا قتل يا خودسري در يك رژيم راست گرا نامشروع است , ولي همان كشتار و همان قتل يا خودسري اگر در رژيمي چپ گرا اتفاق بيفتد مشروع و يا لااقل قابل توجيه است. نتيجه اينكه بزرگترين بلاي دوران ما ايدئولوژي نام دارد, و حاملان ميكرب مسري آن روشنفكران احمق هستند: اين موبدان دنيوي, يعني آنهايي كه قبول نمي كنند زندگي( آنچه آنها تاريخ مي پندارند) بخودي خود اين جلق هاي فكري آنها را تعديل خواهد كرد, و سطحي بودن جزميات آنان را به اثبات خواهد رساند.

 
 

مهران مهرافشان

Brought to you by: IRAN ARCHITECT /
Designs Unlimited / The Latest Penthouse Studio
Created and operated by:
MEHRAN MEHRAFSHAN, Lubbock, Texas
Hosted by: iPowerweb, Since Jan '02 - All Rights Reserved


E-mail this URL


A Website
with a Message