XSEER HomeYou Are Here
 
MEHRAVA Archives
 
TODAY
JAN '05
DEC '04
NOV '04
OCT '04
SEP '04
SUM '04
MAY '04
APR '04
MAR '04
FEB '04
JAN '04
DEC '03
NOV '03
OCT '03
SEP '03
AUG '03
JUL '03
JUN '03
MAY '03
APR '03
MAR '03
FEB '03
JAN '03
DEC '02
NOV '02
OCT '02

 


تولدی ديگر
فروغ فرخزاد
هديه ی ديگر شيندخت
برای تولد اکسير

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن  مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه  بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله  رخوتناك  دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم  آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل  من
كه به  اندازه يك عشقست
 به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به  زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
 كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي  لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان 
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر می گردد
و بدينسانست 
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي  صيد نخواهد  كرد
من
پري كوچك غمگيني را  
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگينی که شب از يک بوسه می ميرد
وسحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد


به فارسی می نويسند اظهارات خاتمی "به اين مفهوم است" که ايران قادر خواهد بود بدون کمک خارجی اورانيوم را استخراج و مورد بهره برداری قرار دهد. اما برای مردم خودشان به زبان جنگ طلبانه ی خاص خود می نويسند اين سخنان "زنگ خطری است جدی" برای آمريکا که فلان و بهمان. همين خبرگزاری های پر زرق و برق و دو روی غربی پارسال می گفتند عرفات به انگليسی يک حرف می زند و به عربی حرفی ديگر.


تا که رويت را آن ور می کنی می بينی ای ميلی ديگر آمده که بياييد و رای بدهيد که جمهوری اسلامی را می خواهيد يا نه. حالا فزض کنيد کل ايرانيان روی اينترنت آمدند و هر کدام دو بار، اصلا بگو چهار بار گفتند نه، نمی خواهيم، يا چرا می خواهيم. مگر ما چند نفريم؟ بعد از رای گيری منتظر چه رويدادی هستيم. کدام ارگان بين المللی رای گيری اين سايت را معتبر می داند؟ ميليون ها نفر به عنوان اکثريت قاطع، آن هم در چند نوبت و در مقابل چشم رسانه های خبری دنيا می روند و بصورت کاملا قانونی رای می دهند که ما بعضی ها را نمی خواهيم. نه تنها نمی روند که اوضاع را بدتر و فشار را بیشتر می کنند. نمی دانم... شايد هم من اشتباه می کنم و اين رای گيری تاثيراتی به دنبال داشته باشد.


ای نمک‌نشناس. با اين کارهات همه رو از خودت رنجوندی. من هم ديگه نمی‌تونم کارهاتو برای مردم توجيح کنم. به تو هم می‌گن آدم؟ همه چیزتو از من داری ولی راز تو ميری به اون ميگی. هديه‌ی منو هنوز باز نکردی ولی دو خط چرت و پرت های اونو هی می‌خونی. پول بابای منو که ميليونره و پس هم نمی‌گيره ازت قبول نمی کنی اما از اون گدا رفتی پول قرض گرفتی. حالا خوبه که تحويلت هم نمی‌گيره. اصلا مگه نگفتی اون خودش کسی رو داره؟ چرا... - چرا؟... بهت می گم چرا... راز مو به اون می‌گم چون مثل تو اهل فضولی و تجسس تو کار من نيست. چرت و پرت هاشم دوست دارم چون واقعا چرت و پرتن نه مثل هديه‌ی تو پوچ و غيرحقيقی. پول هم از اون گرفتم چون حاضرم يه عمر به اون بدهکار باشم تا اينکه به تو و باباجونت نباشم. بعد هم ترجيح می‌دم اون منو اصلا تحويل نگيره تا هزار تا مثل تو منو خيلی هم تحويل بگيرن. ديگه سوالی نبود؟


دوستان يک وقت فکر نکنيد ديروز چيزی برای نوشتن نداشتم. اتفاقا خيلی هم داشتم. آخر دهه‌ی فجر است (درست نوشتم؟) و نمی‌خواستم بعضی آقايان مثل هميشه شور و نشاط حاصل از خواندن مطالب اين ستون را به حساب روحيه‌ی انقلابی نيروهای مردمی گذاشته و بنفع خود مصادره کنند.


چی شده؟ بچه هام کجان؟ حالشون خوبه؟ - اول بگو جريان اين گلوله ها چيه؟ - وقتی سه قلوهامو حامله بودم در جريان سرقت یه بانک سه گلوله به رحم من اصابت کرد که نمی‌شد اون موقع درشون آورد. - نگران نباش خوبند. دختر بزرگ تره ديروز تو دانشگاه یه گلوله از بدنش خارج شد. کوچيکه هم که چند روز پيش مايعات زياد خورده بود، یه گلوله هم از اون خارج شد. - پسرم چی؟ پسر گلم. - اون هم خوبه. ولی زندانه. - زندان؟ آخه چرا؟ - چون ديشب با دوست دخترش داشته... می‌‌ دونی که چی ميگم... خلاصه با شليک یه گلوله دختره رو کشته. [خوب، باز هم سلام. به اکسير، سايت خودتون، و خونهی من که خيلی دوستش دارم خوش اومديد دوستان عزيز]


ها.. ها.... ها....... هاچچچچچچييييوووووو
[ شونصد نظر ]


دوستان اين لينک ها يی که گاهی اينجا می‌گدارم، بيشتر برای حفظ پرستيژ اين صفحه است و ممکن است سرور آن ها کشش نداشته باشد. پس روی آن ها کليک نکنيد مگر اينکه ذکر کنم که توانايی پاسخ را دارد. تا مجبور نباشم هر روز جواب اين و آن را بدهم که می پرسند چرا لينک دادی؟ سرور ما سوخت.


اقدامی ديگر در راستای پاسخ به موج سيل‌آسای شور و احساسات پاک توده‌های مردمی. فراسايت ارزشی اکسير از فردا صبح به وقت تهران حتی بصورت آف-لاين نيز در دسترس شما خواهد بود. [فعلا فقط در نيم کره ی شمالی و استراليا]

 
FEBRUARY 2003


آقای رئیس جمهور فقط جهت اطلاع بدانید
بيژن صف سری

بسمه تعالی
آقای رئیس جمهور آنچه در این نوشتار معروض می دارم عرض حال قلم به دستی از قبیله بی یاور مطبوعات است که نه برای استجاب نیاز که بی نیاز می باشم. اما به اقتضای حرفه اطلاع رسانی ام حتی به رئیس جمهور قصد بیان پاره ای از واقعیت های پنهان شده در پشت پرده مطبوعات این آب و خاک را دارم که ادای دین است که برخورد فرض و واجب دانسته تا در هر زمان و مکان بر عهد و پیمانم با قلم باقی بمانم اگرچه حتی در زندان ما این گورستان زندگان باشم که به راه بادیه رفتن به از نشستی باطل است.

آقای رئیس جمهور
من از زندان این عرض حال را تقدیمتان می کنم.. [متن کامل]


بيش از يک دهه از راه اندازی شبکه اينترنت به اين شکل که می بينيم می گذارد و برای همه ما مخصوصا ايرانيان يک رسانه جديد به حساب می آيد. اما بعضی از ما که سال هاست هر روز از آن استفاده می کنيم تجارب بعضا ارزشمندی از ارتباط های اينترنتی داريم و به اصطلاح چند پيراهن بیشتر پاره کرده ايم. [اتفاقا همين امروز پيراهن من باز به اين دستگيره در گير کرد و پاره شد.] اگر به تازگی وارد اين دنيای مجازی مجازی شده ايد و هر روز دوستان جديدی پيدا می کنيد، توصيه اين حقير را بپذيريد و احتياط کنيد. به اين بی انديشيد که وقتی با يک دوست در کوچه و خيابان يا محل کار آشنا می شويد، چند در صد از برداشت شما از شخصيت او به چهره، حرکات دست و سر و چشم ها، اداها، صدا و مثلا مهربانی ای که در چشمان او موج می زند بستگی دارد. از من بپرسيد می گويم نود در صد. نه اين که اين ها ملاک خوبی يا بدی فرد باشد. آن چه می خواهم بگويم اين است که شوک حاصل از تجربه تفاوت اين نود در صد با آن ده در صدی که او را در ذهن شما به تصوير کشيده است، آنقدر زياد است که ممکن است ضربه جبران ناپذيری را بر روح شما وارد کند. پس احتياط کنيد. لطفا.


در دانشگاه هنگامی که فهميدم بايد واحد هايی با نام "حل مسئله" يا "پرابلم سالوينگ" را بردارم به هيچ وجه به ارزش آن واقف نبودم. شناخت و فهم مشکل، طراحی راه حل های ممکن، و بررسی و پيدا کردن بهترين راه حل، سه عملی بود که می بايست برای حل مشکلات کوچک و بزرگ انجام می داديم. به همين سادگی. اما باور کنيد غربی ها با همين سه کار ساده توانستند با سرعت از شرقی ها جلو بزنند و مشکلات بزرگی را از سر راه خود بردارند. برای حل معضلاتی که زندگی ميليون ها ايرانی را خراب کرده بايد ابتدا مشکلات را شناسايی کنيم. آنقدر هم سخت نيست. حداقل فهم اينکه چه شعار هايی مشکلات ما را حل نخواهد کرد آسان است. اينکه بفهميم اولويت نه با توسعه ی سياسی است که چپ ها می گويند و نه توسعه ی اقتصادی که مخالفانشان. اينکه مشکلات بزرگ تری داريم. بزرگ تر، اساسی تر، عميق تر. آنقدر که نمی گذارد هرگز طعم آزادی و زندگی مرفه را بچشيم.


در آغاز دومين سال اکسير ضمن تشکر از شراره انصاری از "شيندخت" که بیشترين محبت را به من ابراز داشتند، دوست دارم با ذکر نام از دوستانی که بخاطر حمايت آن ها اين سايت همچنان خدمات خود را ارائه می دهد تشکر کنم. سردبير و نويسندگان "جارچی"، بيژن صف سری، سهراب از "سهراب منش"، محمد موحد از "خلبان کور"، سياوش از "سانسور هرگز"، عباس شهرياری از "دنيای کارتون و کاريکاتور"، افشين زند از "آزادی" و "اعتراض"، سعيد اصلاحی از "هم انديشی"، "حس غريب"، "پاگنده"، بهناز از "هيچ"، "گل کو"، ليلا از "ليلای ليلی"، شاهين از "دلتنگستان" وفا از "خاموشی دريا"، و "شهسوار تنها". همچنين دوستان جديدترم، تنها از "ديوانه تر"، شيدا از "شيدای شاپرک"، مينا افشار از "پرشيا خوابگرد شده" و "آشنا". - مهران مهرافشان


هديه شيندخت
[شراره انصاری]
به شما دوستان عزيز
به مناسبت يک سالگی اکسير

در پيوندهای انسانی, هنگامی فرا می رسد که هر چه تلاش ما برای رفع و ناچيز نمودن تفاوتها صميمانه و يا آرزويمان برای باز آفرينی بخشی از گذشته مشترک قدرتمند باشد, درگيری و کشمکش آن قدر دردناک می گردد که ديگر چيزی احساس نمی شود و دنيا با همه زيباييهايش, با ايجاد تضادهايی بی رحمانه, صرقاً به ناراحتی ها می افزايد. [ديويد ويسکات]
ايمان دارم در آن هنگام که آخرين ضربه های فنا در فضا مرتعش می شود و از روی آخرين تخته سنگ بی بهای معلق بی موج آخرين شامگاه سرخ در حال اختصار محو می گردد, هنوز يک صدا به گوش می رسد, صدای ضعيف و خستگی ناپذير انسان که همچنان سخن می گويد...... نه صرفاً به اين دليل که در ميان همه مخلوقات, تنها انسان است که صدايی خستگی ناپذير دارد, بل بدين سبب که انسان روح دارد؛ روحی با استعداد شفقت و دوست داشتن با حس فداکاری و بردباری. [ويليام فاکنر]
از آنجايی که آنچه برآنيم انجام دهيم هميشه خالی از عيب نيست و آنچه می کوشيم انجام دهيم همواره از خطا مصون نمی ماند و آنچه به چنگ می آوريم هميشه سنجه ای از پايان پذيری و جايزالخطايی انسانی ما دارد, تنها راه نجات ما در عفو و گذشت است. [ديويد آز برگر]
هر بار در موقعيتی قرار می گيری که تصور می کنی ناممکن است و تو ناگزيری از ميان شکنجه های نفرينی آن بگذری, اين فرصت را به خود بده و در آن زندگی کن. می بينی که از آن پس آزادتر و رهاتر زندگی می کنی. [الئنور روزولت]
پيوند ها به ندرت به دليل فقدان توان زندگی در وجودشان به ناگاه می ميرند. پيوندها به آرامی می پژمرند, چرا که انسانها يا نمی دانند که چگونه پيوند را حفظ کنند, و به چه اندازه زمان, تلاش و عشق و دلسوزی نيازمندند و يا اينکه آنان تنبلتريا هراسانتر از آن اند که کوششی به عمل آورند. [ديويد ويسکات]
حسادت نقطه ای چرکين است در شخصيت آدمی که بدان گرفتار آمده است؛ نگرشی ناموثر و منفی است که احتمال باختن و از دست دادن را بيش از بردن و به دست آوردن در خود دارد. [مارگارت ميد]
نفرت, تلخی و کينه جويی قدرت استيلای بر آدمی را دارد؛ خود ويرانگر است و از نطر ذهنی و عاطفی انسان را تهی می سازد. [جرالد چامپولسکی]
با خنده می توان شر را بدون بد انديشی و عناد نابود کرد و همبستگی را بدون هيچ حالت زننده ای تاييد نمود. [برنارد شاو]
نکته مهم اين است که در هر لحظه قادر باشيم آنچه را که هستيم به خاطر آنچه می توانيم بشويم, قربانی کنيم.‎ [شارل دو بو آ]
لحظه ای که خود را در مهر و دلبستگی خويش رها می سازيم , زمان دگرديسی زمين است. [امرسون]
آدمی هيچ نيست مگر بافته ای از پيوند ها, تنها چيزی که برای او مطرح است. [آنتوانت دوسنت اگزوپری]
از محبت هدر رفته سخن مگو, محبت چيزی نيست که هدر رود. [لانگ فلو]
بيشتر انسانها همان قدر شادند که تصميم می گيرند باشند. [آبراهام لينکلن]
هر چيزی که زندگی می کند, نه به تنهايی می زيد و نه برای خود. [ويليام بليک]
تنها انسانهای سطحی خود را می شناسند. [اسکار وايلد]


آوای عشق از ديوانه تر. يکی از يادداشت های "تنها"ی عزيز را با اجازه ی قبلی از ايشان اينجا می گزارم.

اگه ديده بودی چقدر خوشحال شد!
پيرزن،
کنار خروجی پارکينگ تجريش،
... وقتی که مرد فقط يک ورق تنسوپلاست اضافه تر ازش خريد، فقط يک ورق!
وقتی که مرد بدون ادا و اطوار دويست تومنی رو به پيرزن داد و پيرزن با اصرار يک ورق ديگه به تنسوپلاستها اضافه کرد!
برای يک دويست تومنی بی تفرعن اگه می دونستی پيرزن چه قدر خوشحال شد،
اگه می دونستی که مرد و زنشو چه قدر دعا کرد، ...
همين الان، به دو می رفتی تا پارکينگ نجريش تا يه دونه تنسوپلاست اضافه تر از پيرزن بخری قبل از اين که التماست کند!
فقط اگه ديده بودی چه قدر خوشحال شد!


افراد گيج به دو دسته هستند. يکی آن ها که بصورت ارثی يا بخاطر نبود امکانات و تجهيزلاتی مثل آمبولانس در هنگام تولد، يا اصلا بطور اتفاقی، سر به هوا و دست و پا چلفتی هستند. يا ديگرانی که اگر به خاطر "
پاپ آپ ويندو" هايی که هر لحظه جلوی چشمشان باز می شود نبود، اينطور به ناحق "گيج" شمرده نمی شدند. مثلا خود من به هيچ وجه گيج نيستم ولی روزی نيست که با مغز به ديواری چيزی برخورد نکنم. هرگاه نشانه ای از زيبايی های آفرينش می بينم قبل از اينکه بتوانم کوچکترين لذتی از آن ببرم يک پاپ آپ جلوی چشمانم باز می شود. و من احساس گناه می کنم چون برای لحظاتی فراموش کرده بودم چهرهی معصومشان را.

 
 

مهران مهرافشان

Brought to you by: IRAN ARCHITECT /
Designs Unlimited / The Latest Penthouse Studio
Created and operated by:
MEHRAN MEHRAFSHAN, Lubbock, Texas
Hosted by: iPowerweb, Since Jan '02 - All Rights Reserved


E-mail this URL


A Website
with a Message