|

چه فکر میکرديم، چه شد؟ میخواستيم مثلا با
حمايت بينالمللی و کمک غربیهای دمکراسیخواه و فشار از
پايين و چانهزنی از بالا، بهجای انقلاب، اصلاحات کنيم، اما
آنها با کمک همان غربیها و مدعيان دروغين
آزادی و دمکراسی، و با چانهزنی در بالا و فشار و تهديد بر پايين،
کودتا مرحمت فرمودند. خوب، لازم بود نسل کنونی هم به چشم تکرار
تاريخ را حس و تجربه کند و باور کند که سياست، سياست است و نه چيز
ديگر. اگر چيز ديگری جز سياسی بازی میخواهد، بايد از روشی غير از
رای و پارلمان و تحصن بهره گيرد. خوب، اين بود يادداشت غيرسياسی امروز من.

از
کتابخانهی شراره انصاری
يك عاشقانهي آرام : نادر ابراهيمي
به يادم هست كه روزي, مصرانه به تو مي
گفتم ”ما هرگز خسته نخواهيم شد... هرگز...“؛ اما
مدتيست پي فرصتي ميگردم
شيرين, تا به تو بگويم: ما نيز خسته ميشويم, و
خسته شدن حق ماست. اين كه خسته ميشويم و از نفس
ميافتيم و در زانوهايمان دردي حس ميكنيم,
مسئله اين است كه بتوانيم زير درختي, كنار جوي آبي, روي تخته سنگي, در
كنار هم بنشينيم و خستگي از تن و روح بتكانيم. خسته نشدن, خلاف طبيعت
است, همچنان كه خسته ماندن.
ديگر نميگويم
كه” ما, تا زنده ييم خسته نخواهيم شد“, بل ميگويم:
ما هرگز خسته نخواهيم ماند. انسان, در اين راه دراز, با اين كولبار
سنگين, حق است كه گهگاه, در اعصاب و عضلات خود احساس كوفتگي كند. عيبي
نيست. مهم اين است كه بتواند جايي براي نشستن, سفره گستردن, سر بر بالش
محبت نهادن, به تحليل علل درد و خستگي پرداختن انتخاب كند, و بعد, زنده
تر از پيش تازه نفس, سرشار, حركت كند. عظمت, در يكنواختي حركت نيست, در
تداوم حركت است, در باقي ماندن ميل به حركت, در ايمان به حركت و بازگشت
به حركت.


با
گشتوگزاری در اينترنت مشاهده کردم که از همان ساعات اوليهی شروع
رایگيری بسياری از ايرانیها مايوس و نااميد شدهاند و فکر
میکنند که آری نصف مردم ايران رفتهاند و رای دادهاند و به تحريم
اصلاحطلبان و آپوزيشن بیتوجهاند و اينحرفها. خوب. تاحدودی حق هم
دارند ولی نظر من اين نيست. زيرا آمار شرکتکنندگان در اين انتخابات
میبايست به هر طريقی که لازم باشد حتی نيمدرصد هم که شده بالای
پنجاهدرصد باشد، که همان هم شد. در غير اينصورت معنیيه انتخابات يک واژه میبود، «عدم مشروعيت». تعداد رايدهندگان هم بيش از یيست تا سیدرصد در کل کشور نبوده، قبلا هم هرگز آمار درستی ارايه نمیشده. درست است که اصلاحطلبان نتوانستند با هم بمانند و
در بازی انتخابات شکست خوردند اما نبايد فراموش کرد که قدرتی هم
بهآنصورت نداشتند. خاتمی کاری بيش از اين قرار نبود که بکند و اتفاقا
خيلی خوب کار کرد. اگر از اين تندتر میرفت شايد اکنون شرايط بدتری
جاکم میبود. بههر حال کارهای زيادی کردند. دست خيلیها رو شد و مردم
روشنتر شدند. سيب را که بالا بیاندازی،
تا بخواهد به زمين برسد هزار چرخ میخورد. کمکم بحران عدم مشروعيت
(واژهی بهتری نداشتم،) خيلیها را از خواب ناز بيدار میکند. به اميد
روزهای بهتر.

از
کتابخانهی شراره انصاری
دفترهاي مالده لائوريس بريگه: راينر ماريا ريلكه [مترجم:
مهدي غبرائي]
ناخرسند از ديگران و
ناخرسند از خود, آرزو دارم در سكوت و انزواي شب خود را برهانم و اندك مايهاي
از غرور در خود بيابم. جانهاي آنان كه دوستشان داشتهام
و آنان كه برايشان آواز خواندهام دلداري ميدهند
و پشتگرمم ميكنند, دروغ و بخارهاي مسموم كنندهي
دنيا را از من ميرانند؛ و اما تو اي كردگار سرور
عالميان! عنايتت را از من دريغ مدار تا شعرتري بسرايم, به نشانه آنكه از
پستترين مردمان نيستم, نيز نه پستتر
از كساني كه از ايشان بيزارم.

پيام
سياسی مولتیلينگوال فراسايت اکسـير، نمايندهی بخش عقلانی جناج ارزشمدار
آپوزيشن خارج از کشور، به ملل غيرفارسیزبان، به مناسبت يوما... اول
اسفند: روسی: «موی آپورو کلاشينکوف
سماور نوکای ساخاروف کوپو هوککتپا تنوپکا.» فرانسوی:
«ل اوتور ورجينی لاژور پری هيلتون کور موی ات مهقاوا توژ د پنس ميشل
فرنسيسکو درويت پور آیفل لو تهقان دو شاه.» عربی:
«يا ايهالمسلمون اتحدو والملک الانگليسيه والخليج الدائمه الفارسيه و لازرزر
و ولا يخرج فی منزلکم.» آلمانی: «ايشتاين هبن
بکن باور آختوم دايی هير دگنن بتلند اونتاوگن ون دينگن اوختاين فون کريگن
وور.» انگليسی: «يو آل ستيل ساک سو ماچ. گد د
فاک آودا هيير. اسهولز.» ايتاليايی: «ای
کورپیچی سونو دورانته آريواتو اينديرتو ونوتی ادولورانتسی تهران دايس سولورو
رز چيرورگو پرينسيپل.» کرمانی: «امسا که دیيه
هشـــــــــــــــــکی رای نمیده.
پســــــــــــــهایيم که نبوده، تعاونی شونم که هـــچچچی
نداده. خيلی شاکا کردن!!! بهجا ای که رفع زمت بکنن، رای میخوان!!!»
اسپانيايی: «کاياده پير دل ولور ولنسياز ونيدو
لوز آميدوس پراپگندوس اکســيريتو دلن رودريگز فرنندز آميگو.»
ترکی: «گوربان سنه بش دنه بربــری گلدی
والاردی ياخچیدی سولماز گلدی بيلميرم والاردی.»

يادداشت فرهاد دربارهی پاسخ شرارهی عزيز
پاسخ شراره انصاری به اظهارات فرهاد
نظر فرهاد عزيز دربارهی يادداشت زير

از
کتابخانهی شراره انصاری
زورباي بودايي: تعاليم اوشو [مترجم:
مسيحا برزگر]
بشريت تاكنون
درباره صلح و عشق و برادري زياد حرف زده, اما تا ميتوانسته,
كشته, غارت كرده و ويراني به بار آورده است. ما هنوز قادر به آفريدن انسان
واقعي نشدهايم؛ انساني كه دوست بدارد, بيافريند, نغمه
ساز كند و جشن شور بيافريند. زندگي فرصتي مغتنم است, اما انسان به شكل بيمار
گونهاي همه تلاش خود را براي نابودي اين فرصت ارزنده
به كار گرفته است! ما ميتوانستيم روي زمين بهشتي
بيافرينيم, محسود فرشتگان شويم؛ اما آنچه را كه بوجود آورده ايم, جهنمي است كه
بي محابا ميسوزاند و خاكستر ميكند.ما
سازندگان سوهان روح و تقديس گران خشونتايم. اگر اميدي
به بقاي بشريت باشد, فقط در محو كامل جنگ از عرصه گيتي است. در غير اينصورت,
اين جنگ آخرين جنگ بشر است؛ نه سومين, بلكه آخرين جنگ, زيرا بشريتي براي جنگ
بعدي يباقي نميماند.
عشق صلح و صفاست. اما از آنجا
كه ما دنيايي پر از جنگ و نفرت درست كرده ايم, حالا ديگر لازم است براي صلح و
صفا و عشق نيز بجنگيم. جامعه ساخته دست بشر, پديدهاي
دوست داشتني نشده است.بنابراين, اين يك جنگ است, نبايد باشد, ولي هست. عاشقانه
زيستن مستلزم نبردي بيامان با جامعه زشت و پلشت است.
جامعهاي كه ما خود و با دستان خود به وجودش آوردهايم.ما
بايد براي عشق و براي دنيايي دوست داشتني بجنگيم. آدمي در عالم خاكي به دست
نميآيد؛ بنابراين, بايد عالم خاكي را آسماني كنيم.
عالمي كه در آن هيچ مرزي آدم ها را از هم جدا نميسازد؛
نه مرزهاي جغرافيايي, نه مرزهاي اعتقادي,نه مرزهاي نژادي و نه حرص و آز. براي
دنياي نو, عاشقانه بجنگيم, نه با نفرت.


چگونه میتوان فهميد که او با مردم است يا که از خودشان
است: [شش ماه در يک ادارهی دولتی، يا نيمه دولتیِ يا حتی خصوصی کار
میکنيم. آنوقت میگوييم نه خوب بدبخت از اين بيشتر نمیتونه کاری کنه.] [به
تاتر يوسفآباد (همون سينماهه) میرويم و پس از تماشای رقص و قر کمر کيف
میکنيم و میگوييم نه بابا خيلی آزاد شده بيچاره خيلی آدم خوبيه.] [از کنار
کلانتری رد میشويم و با ديدن يک شاکی که فريادزنان به همهی آقايان انتصابی
به ترتيب فحش خواهر و مادر میدهد و همه به او زل زده و ته دلشان عشق میکنند
به او اميدوارتر میشويم.] [هواپيما هنوز بلند نشده که میبينيم مهماندار مرد
دارد با مهماندار زن، که بد تيکهای هم نيست، لاسسس میزند و به خود
میگوييم اينا اگه آزاد باشن مملکتو ميکنن نيوسيتی.
حق داره زياد تند نمیره.]
هواپيما اوج گرفته و فاصله
زياد میگردد. فشار کم میشود. و به خود میگويی پس اينگونه بوده است.
اکثريت مردم دنيا در اين چند سال که دلمان را به چند سانت کوتاهی مانتو و
چند شاخه مو خوش کرده بوديم، مشغول به کاری بودهاند به نام زندگی.
زندگی... با همهی زشتیها و زيبايیهايش.


امروز
فرصت دارم تا کمی طولانیتر بنويسم. آخر قرار ملاقاتم با يک مقام بلندپايه
کنسل شد. (من کنسل کردم نه اون، حالشو نداشتم.) پس میپردازم به چند نکته. يکی
اينکه اينجوریها نيست که ما خدای نکرده مطلب کم آورده باشيم. همين مطلب
امروز را بخوانيد تا ببينيد که اتفاقا داريم و چقدر هم پر محتوی. مسائل و
معضلات مهم دنيا را همينجا طبق معمول تجزيه و تحليل میکنيم و خواهيم کرد.
آدم که نبايد فقط چرتوپرت بگويد صبح تا شب. الان موقعيت مملکت حساس است.
الان وقت گلواژه نوشتن نيست داداش. همين فردا پسفردا دوباره میشه دههی
فجر. دههی فجر يعنی چی؟ يعنی يکسال ديگه زجر. خلاصه من تمام و کمال در خدمت
آپوزيشن هستم اما خداييش يک تضمينی چيزی بايد باشد اين وسط. آمديم و فردا
انقلاب شد. من از کجا بدانم چيزی به من میرسد؟ بالاخره دفتری، دستکی، ... من
بهاندازهی کافی از اينجا مونده و از اونجا رونده هستم.
خارج
از شوخی، يک زمانی اينترنت و سايتها و وبلاگهای ايرانیاش محلی بود برای
تبادل افکار و رساندن پيام به ديگر اعضای اين جامعهی کوچک. اما مدتهاست که
جاهطلبی عدهای معدود، آنهم به نام خدمت، حساسيتها، و به طبع آن ديوار
بیاعتمادی را بالا برده و خدمتی هم
به کسی نکرده. اينروزها برای رساندن پيام بايد دم وبسايتدارهای
پورناگرافيک ايرانی را ديد;)
تا بعد. |