XSEER HomeYou Are Here

MEHRAVA Archives
TODAY
JAN '05
DEC '04
NOV '04
OCT '04
SEP '04
SUM '04
MAY '04
APR '04
MAR '04
FEB '04
JAN '04
DEC '03
NOV '03
OCT '03
SEP '03
AUG '03
JUL '03
JUN '03
MAY '03
MAR '03
FEB '03
JAN '03
DEC '02
NOV '02
OCT '02

 

XSEER
Home

Arts &
Literature

Musical
Moon

Design
Review

XSEER
Specials

Iran
Connect

 


هر چه فکر کردم که درباره‌ی چه چيز بنويسم به نتيجه ای نرسيدم. بعد خواستم مطلبی درباره‌ی "هيچ چيز" بنويسم. ديدم سخت تر از آن است که فکر می کردم. چون در همان حال که داری سعی می کنی درباره‌ی "هيچ" بنويسی، در اصل داری درباره‌ی "چيزی" می نويسی که همان "هيچ چيز" بوده که حالا "چيزی" شده چون داری در موردش "چيزی" می نويسی. خلاصه، به توده‌ی خوانندگان ميليونی، و چه بسا ميلياردی اين صفحه قول می دهم ظرف چند ساعت در اين ستون چيزی بنويسم. حالا ممکن است چند ساعت بشود يک روز. يا دو سه روز. ولی قرار نيست که بشود يک هفته. يا مثل قول بعضی ها دو سه هفته يا يکی دو ماه. اما اگر شما خيلی به اينگونه قول ها حساس هستيد بگوييد سه ماه. يا نهايتا شش ماه. ولی من نمی‌گذارم از يک سال بيشتر شود. حداکثر اکثر تا دو يا سه سال ديگر خواهم نوشت. حالا برای اطمينان می‌گوييم پنج سال. ديگر بعيد است که بخواهد ده يا بیست سال طول بکشد. به هر حال، بخاطر احترامی که برای خوانندگان قائلم کمی ديرتر قول می‌دهم که بد قول نشوم. سی سال. اگر هم خدای ناکرده مورد غير مترقبه‌ای پيش بيايد مطمئنا از پنجاه سال بيشتر نخواهد شد. ولی شما حدودا صد سال ديگر سربزنيد که من خيالم راحت تر باشد و شرمنده نشوم.


اين چی يه ورداشتين آوردين؟ من که همه‌ی حرف هامو زدم. نمی‌خواين باور کنين نکنين. تازه مگه شما نمی‌دونين که دروغ‌سنج رو ما ايرانی‌ها کار نمی‌کنه؟ من اگه بخوام دروغ بگم خودم هم باور می‌کنم دروغمو. خدا هم نمی‌تونه بفهمه من دارم دروغ می‌گم. می‌خواين بهتون ثابت کنم؟ روشنش کنيد لطفا. سوال: آيا من فکر میکنم شماها يه مشت احمقيد؟ جواب: خير.


می‌رم خونه‌ی دوستم که از دست پند و اندرزهای شما خلاص شم. فوق العاده هم عاقله و من دوستش دارم چون صبح تا شب منو نصيحت نمی‌کنه. دلم نمی‌خواد شاگرد اول بشم. اشکالی داره؟ می‌خوام هر سال شيش تا تجديدی بيارم. اصلا می‌خوام امسال رد شم. دکتر و مهندس هم نمی‌خوام بشم. اصلا من می‌خوام توپ‌جمع‌کن بشم. اون هم تو دست سه‌ی مالديو. به شما چه؟ ميوه و سبزيجات هم دوست ندارم بخورم. نمی‌خوام سالم و تندرست باشم. اين تن مال خودمه. من نمی‌خوام به آينده و زندگی اميدوار باشم، می‌فهمين؟ من اگه نخوام تو زندگيم سعادتمند و خوشبخت بشم کی‌يو بايد ببينم؟ هان؟ ولم کنين.


خبرهای سايت: اول اينکه مصاحبه‌ای ترتيب داده ايم با يک وب‌لاگ‌نويس جوان و بسيار فاضل که چون در پياده کردن نوار مشکل داشتيم، يعنی نمی‌فهميديم، آن را فرستاديم برای يک نفر شايد توانست کاری بکند. در ضمن يک تصوير شومينه هم برای آن مصاحبه نياز داشتيم که بايد آن را هم تهيه کنيم. عکس ايشان را هم داديم واحد فيک تصاوير تا موی ايشان را اصلاح، يعنی دم‌اسبی و برای او ريش و اين چيزها بگذارند. و دوم اينکه به لطف آن دوستی که پيشنهاد داد اين صفحه را راه بياندازيم، ديگر يک جو آبرو هم برای ما ميان دوست و آشنا و فاميل نمانده.


هر وقت سرما می‌خورم از تحرک و فعاليت گلوبول‌های سفيد خونم احساس خوبی به من دست می‌دهد. در حقیقت از اینکه ويروس اين بیماری از ديگران به بدنم وارد شود ناراحت نمی‌شوم. گاهی هم خودم به عمد با افراد بیمار بیش از حد پرسه می‌زنم تا شايد من هم سرما بخورم. البته گاه پیش می‌آيد که شديدا دلم می‌خواهد بلافاصله سرما بخورم. در اين هنگام به نزديکترين دراگ‌ستور رفته و خانم زيبايی را در حال خريد داروی سرماخوردگی پيدا و بدون درنگ ايشان را بصورت فرانسوی و آبدار می‌بوسم. او هم معمولا به جای نواختن يک سيلی محکم در گوش من فقط می گويد آ آ آ ه ه ه. سپس به خانه رفته و منتظر حرکات نشاط انگيز سيستم دفاعی بدنم می‌مانم.


چه بگويم از دست بعضی از اين ويزيتورنماها؟ همين يکساعت پيش يک سری بازديدکننده آمده بودند اينجا. چشمتان روز بد نبيند. نمیدانم از کجا میآيند اينها. گمانم از این بچههای پرشينبلاگ يا وبلاگهای ارزشی ديگر باشند. همهچيز را به هم میريزند و میروند. کفشهايشان را هم همان صفحه‌ی اول در میآورند. صد رحمت به آن بچههای آپوزيشن. باکلاس، مرتب، آدم کيف می کند.


اولين و تنها فرا آرامگاه بين المللی اينترنتی اولترا مدرن زمين، و چه بسا کل کهکشان راه شيری، شامل آرامگاه های ده مگابايتی با انکودينگ يونی کد و تالارهای ترحيم و سيستم پيشرفته فرا ماهواره ای جاوا سکريپت کامنت / تسليت، بزودی و فقط در فراسايت اکسير.


ميزان عقب ماندگی همه جانبه کشورمان آنقدر وسيع است که حتی از آسمان و  پنجره ی کوچک هواپيما نيز ديده می شود. البته اگر در ارتفاع پايين و زير ابرهای تيره و ضخيم نا اميدی که اين روز ها همه جا را فرا گرفته پرواز کند. آينده ی بسيار سياه و وحشتناکی در انتظار همه ی ماست. براستی آيا يک اقليت بسيار کوچک می تواند سال های سال اينچنين زندگی را برای ده ها ميليون نفر مردم يک سرزمين تلخ و تباه کند؟ نه، امروز نه. زيرا پس از سال ها جنگ، بازسازی، مقاومت و تلاش برای اصلاح امور، همه به اين واقعيت تلخ رسيده ايم که اينگونه نيست و اشکال از جای ديگری است و آن که اول بايد اصلاح شود خودمانيم و بس.


يکی از خصوصيات بيماران روانی اين است که نه تنها خودشان را بيمار نمی دانند، که گاه خود را در حد يک روانشناس سالم و مسلط به اوضاع و احوال روحی خود می پندارند. در جامعه ای که اکثر ما ايرانيان زندگی کرده ايم احتمال روانی شدن اتفاقا بسيار زياد و دليل آن هم واضح است. از اولين سال های بلوغ کم کم به پوچی آدم ها و داستان های ارزشی آنها پی می بريم، و در جوانی ديگر خوب می دانيم چگونه وانمود کنيم که به بعضی چيزها معتقديم و کم کم خودمان هم باورمان می شود که خيلی با اعتقاد هستيم. حال اينکه با آن پيش زمينه ی فرهنگی و اجتماعی و ديدن و لمس کردن اينهمه دروغ و ريا هرگز ياد نگرفته ايم که اصلا مفهوم ايمان چيست و از چه راهی می توان به چيزی يا کسی ايمان آورد و به آن وفادار ماند.


نرفتم تا بدونن کنسرت، پارتی های بعدش، تا صبح تو همديگه لوليدن و دوطبقه ی هتل رو داغون کردن، بیست هزار تماشاچی، هيچکدوم برای من ديگه ارزشی نداره. امشب، و از اين به بعد، فقط دنبال حقيقت می رم. الان هم دارم عشق دنيا رو می کنم. از خونه ات خوشم مياد. از دوست هات، از مهمونی ات، از يک يک شما ها خوشم مياد. چون واقعی هستيد. دلم می خواد همينجا بمونم. چون جز حقيقت چیزی اينجا نمی بینم.
- می خوای ببینی چه جوری با پرنده ها حرف می... - البته که می خوام، همين الان می خوام ببينم.


خيلی دلم می خواد بدونم از نظر سياسی چه گرايشی داره. ولی اصلا سياسی نمی نويسه. - رنگ صفحه اش آبی يه يا قرمز؟ - نميدونم. يادم نيست.  - آغاجری رو با چه قه ای می نويسه؟ - نمی نويسه از اين چيزا. - سکرول بارش کدوم وره؟ - يادم نيست. - به ايرانی می گه ايرانين يا پرشين؟ - نديدم - اه... فانتش چی؟ ارياله يا تاهوما؟ - دقت نکردم. - خاک بر سرت کنن که هيچی حاليت نيست و سوالم می کنی.



نمودار تقريبی سرعت باز شدن دو وب لاگ با محتوی یه تقريبا مشابه [فقط متن، بدون تصوير اضافه] روی دو سرويس "بی لاگ سپات" و "پرشن بلاگ".


عرض کردم سی و هشت. - فرموديد! قلب؟ - سالم سالم، مثل قلب يه کودک. - اين هم که سی تی سکنش، بفرمائيد نتايج رو. - عرض کنم که کاملا سالم. با ایشون خودم صحبت کردم. بايد عرض کنم بسیار هم هوشمند. - پس اعصاب و روان هم کاملا سالم؟ - بله کاملا. - استخوان ها، ماهیچه ها، ... - بگذاريد خيالتون رو راحت کنم. می دونم شما بايد به کارهای ديگرتون برسيد. همه چيز کاملا سالم و هيچگونه علائم بيماری جسمی و روحی مشاهده نشد، مطلقا. - پس برای چه اينجا آمده بود؟ - گفت ترس ورش داشته، احساس می کنه داره می میره، گفت می خواد يه چک آپ کامل کنه - عجب؟ خوب، ممنونم از شما. فقط لطف کنيد اينبار هنگام خبر دادن به بستگان نهايت احتياط رو بکنيد. از طرف کادر هم به اونها تسليت بگيد.


آن يک مرغابی زيبا که تنها برای خودش پرسه می‌زند، آن دکمه‌ی خاص قهوه‌جوش که نمی‌دانی چه کاری می‌کند، آن تکه‌ابری که از همه سفيدتر است ولی از آن چیزی نمی‌بارد، آن پيراهن راحت و لطيف در کمدت که نمی‌دانی چرا هيچ‌وقت نمی‌پوشی، آن يک درخت مرده در حياط که امسال هم آن را قطع نکردی. و آن يک نفر ميان اين همه آدم، که می‌شناسی و هر گاه به يادش می‌افتی اعضای بدنت برای لحظاتی از کار می‌افتد و تو در خوابی آرامش بخش فرو می‌روی.


تاريکی بود و سوز و سرما. به خانه رسيدم و يک راست رفتم زير دوش آب‌گرم. آنقدر لذت بخش بود که می‌خواستم تمام شب را زير آن بايستم. اما گرمای آب مرتب کم می شد. اگر مقدار آب را کم می‌کردم تا بیشتر زير آب بمانم لذتی نداشت، و اگر نمی‌کردم آب هرچه زودتر کاملا سرد می‌شد. ای کاش هرگز دوش نمی‌گرفتم چون پايانش خيلی تراژيک بود.


طرف مامور مخفی بود. - مامور مخفی؟ نه بابا. مگه ماشينشو نديدی؟ توش صندلی يه بچه بود و اسباب بازی. از خريد بر می‌گشت. - اون صندلی برای رد‌گم‌کنی‌يه. بيا اين هم آدرس اون سايت که گفتم. دويست دلار ميدی ماهيانه، ديگه خدا هم نمی‌تونه ردتو بگيره. اين سايت هم اصلا نرو، بچه‌ها بررسی کردن، مال خودشونه. چيه چرا می‌خندی؟ - چرا؟ بهت می‌گم چرا. چون اين آدرس سايت خودمه.


در آينه که نگاه می کنم می‌بينم که متاسفانه فقط از يک زاويه - بخوانيد حدود پنج درجه از سيصدوشصت درجه - چهره‌ی قابل تحملی دارم. اما خانم‌ها از همان کودکی می‌دانند که از چه زاويه‌ای زيبا‌تر ديده می‌شوند. لازم نيست که دور تا دور آنان بچرخيد تا آن زاويه را بيابيد. وقتی با آنان صحبت می‌کنيد ايشان به صورت اتوماتيک در آن زاويه قرار می‌گيرند. مگر اينکه آقای جذابتری در آن نزديکی باشد. در اين صورت بايد به محل ايستادن آن آقا نقل‌مکان کنيد تا بتوانيد از آن زاويه‌ی بخصوص ايشان را ببينيد.


خوب خانوم خانوما، شيری يا روباه؟ - پاشو يه چايی با يه آسپرينی چيزی واسم بيار. - وا، يعنی اينقدر بد؟ - وحشتناک بود، اصلا باورم نميشه. - بد قیافه بود؟ - نه، مسئله خوش قيافه بودن نيست. شوکه شدم. از اين که شخصيت، ظاهر، صدا و کلا وجود واقعی يه نفر می تونه اينقدر با اونی که با نوشته هاش تو ذهنت تجسم می‌کنی متفاوت باشه. - بيا بخور اينو لازمت ميشه. دفعه‌ی بعد به توصيه‌های من گوش‌کن. می‌خوای بری آنلاين يا قطع کنم؟ - قطعش کن...، لطفا.


ديشب در خواب می‌ديدم که آتش همه جا را فرا گرفته. صدايی از بيرون مرتب به من می‌گفت آتش... آتش... بيا بيرون. اما نمی‌دانم چرا برای نجات خودم تلاشی نمی‌کردم. به آرامی پنجره را باز کردم و به کسانی که مرا به بيرون فرا می‌خواندند نگاه کردم. هر آنچه داشتم در حال سوختن بود.

 
JANUARY 2003


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
ژان باروا: روژه مارتن دوگار
 
با بصيرت يافتن نسبت به رنج انسان است که می توانيم در خودمان غريزه نيکوکاری را تقويت کنيم و در اين جهت هر قدر جلوتر برويم زياده روی نکرده ايم. در اين گونه مسائل به احساسات خود اعتماد نکنيد "در عالم, بديها بسيار کمتر از آن است که در وهله اول به نظر شما می رسد!" قدری در اين نکته تامل کنيد: "اگر مجموع بديها بيشتر از نيکيها يا حتی برابر با نيکيها بود آنوقت همه جا بی نظمی حاکم بود!" برعکس, ما چه می بينيم؟ نظم شگفت انگيزی که وجود حقير ما را مبهوت می کند! هر روز گامهای تازه پيشگامان علم به ما امکان می دهد که بيش از پيش به کمال طرح الهی پی ببريم. در برابر اين همه نيکی, رنج های فردی چند گناهکار چه اهميتی دارد؟ وانگهی زخمهايی که بر انسان وارد می شود, من منکر وجود اين زخمها نيستم؛ افسوس! زيرا وظيفه شغلی من آن است که بر آنها مرهم بگذارم و اگر ممکن باشد آنها را علاج کنم. هر کدام اجری دارد, اين را خودشما روزی تصديق خواهيد کرد زيرا فقط به واسطه اين زخمهاست که انسان می تواند در امر خير پيشرفت کند و در راه رستگاری خود جلوتر برود. حالا چيست که اهميت دارد؟ زندگی اين جهان يا آن جهان؟ رنج تمام مخلوقات خواست خداوند است و اين رنج شرط زندگی و حتی تنها شرط زندگی است و همين برای فرو نشاندن غرور شما که سر به عصيان بر می دارد کافی است. هستی وجود کاملی که بی نهايت نيک و قادر مطلق است و آسمان و زمين را از عدم بوجود آورده است و هر روز هزاران دليل بر مهر پدرانه خود نسبت به ما ظاهر می کند, خود بهترين ضامن ضرورت شر در اين عالمی است که خداوند کاملاً بر وفق نيازهای ماخلق کرده است و در عين آنکه حکمتهای الهی بر قوای ذهنی ناقص ما مکتوم است ما بايد سر فرود آوريم و رنجی را که بر ما نامفهوم است اما خواست اوست به پيروی از او خواستار شويم.


قبل از اينکه بروم و به کار مهمی برسم خواستم يادداشت کوتاهی را اينجا بگذارم. هر کس برای خود ميزانی از صراحت را در مراودات روزانه و يا نوشته های خود بکار ميگيرد. البته گنگ و مبهم حرف زدن فايده ای ندارد و گاه ديگران را می رنجاند. اما بايد دقت داشت که هميشه عدم صراحت در کلام به دليل ترس از واکنش ديگران يا ندادن سند و مدرک محکم به منتقدان احتمالی نیست. برای مثال دلیل اين که من زياد رک و صريح بعضی چیزها را کلمه به کلمه نمی گويم صرفا احترام به هوش و دانايی و وقت با ارزش مخاطب است. چیزی که متاسفانه در فرهنگ ما جايی ندارد و عادت کرده ايم که لقمه را آماده کنند و يکی دو بار دور سرمان بچرخانند و بعد به ما بدهند. خوب، بهتر است بروم که دارد دير می شود.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
در جستجوی زمانازدسترفته:مارسل پروست
 
از ديدگاه پيش پا افتاده ترين چيزهای زندگی, هر آدمی يک ذات منسجم ساخته پرداخته نيست که برای همه يکسان باشد و اورا به همان سادگی بتوان شناخت که قرارداد يا وصيت نامه ای را می شود خواند؛ شخصيت اجتماعی ما ساخته فکر ديگران است.
حتی کار بسيار ساده ای که آن را ديدن شخصی که می شناسيم, می ناميم. تا اندازه ای يک کار فکری است. قالب ظاهر فيزيکی آدمی را که می بينيم از همه برداشتهايی که از او داريم پر می کنيم و بدون شک اين برداشتها در پديد آوردن شکل کلی ای که در نظر می آوريم, بيشترين نقش را دارند. برداشتهای ما رفته رفته آن چنان کامل در قالب گونه های شخص جا می گيرند, آن چنان دقيق با خط بينی اوهمخوان می شوند, آن چنان خوب به زير و بمهای صدای او که پنداری پوشش شفافی باشد شکل می دهند که هر بار که چهره او را می بينيم و صدايش را می شنويم, آنچه چشم و گوشمان از او می بيند. می شنود همان برداشتهاست. در دستگاه عواطف ما تصوير تنها عنصر اساسی است, می توان خيلی ساده و آسان شخصيت های واقعی را حذف کرد و با اين ساده سازی به کمالی بسيار مهم رسيد. يک موجود واقعی را هر اندازه هم که دوستی مان با او ژرف باشد, بيشتر به وسيله احساسهايمان درک می کنيم؛ يعنی که برای ما حالتی مات دارد. وزنه بيجانی است که حساسيت ما نمی تواند آن را بلند کند. اگر اتفاق بدی برايش پيش نيايد, تنها در بخش کوچکی از برداشت کلی که از او داريم ممکن است دستخوش اندوه شويم؛ از اين هم بيشتر, خود او هم تنها در بخشی از برداشتی کلی که از خودش دارد می تواند احساس غصه کند.


يک تکه حلبی را بر می دارند و مچاله می کنند بعد مقداری پفک نمکی را با اسپری رنگ کرده روی آن می پاشند، يک عدد ميخ طويله کج هم در گوشه اش می گذارند, از آن در زير نور آفتاب عکس می گير
ند. يک ساعت درباره آن حرف می زنند و می گويند اين ايده و کانسپت ماست برای فلان پروژه. گاهی شعری چیزی هم می خوانند آن وسط های کار. يعنی ما خيلی آرشيتکت و ديزاينر هستيم و شما لابد کمبود کلاس داريد که نمی فهميد. اگر هم به ايشان بگوييد که اين طراحی و معماری نيست بلافاصله چهار کتاب از چهار يويوی ديگر از کشو درآورده و
رو می کنند. ادعايشان بعضی چيز ها را به راحتی پاره می کند ولی از طراحی درست و اصولی يک اتاق ساده با يک در و پنجره نيز عاجزند، چه برسد به اينکه بخواهند آن را بسازند. البته بايد اعتراف کنم که "ديزاين" و "اوکی" را خيلی خوش آوا تر از من تلفظ می کنند.


يکی از لغت هايی که معادل فارسی درست و خوش آهنگی برای آن نداريم "پراگرسيو" است. اگر کلمه ی خلبان را در فارسی داريم لابد در زمان های قديم حداقل عشق به هدايت ارابه های پرنده در فرهنگ مان بوده. ولی حتما ترقی خواه نبوده ايم که يک واژه ی زيبا برای آن نداريم. برای ما "پيشرفت" چيزی است که ديگران بايد با منت به ما هديه بدهند. اگر منصفانه به عملکرد خودمان بنگريم می بینيم که نه تنها جلو نمی رويم که کارهای قبل ما بعضا بهتر از کارهای امروز مان است. اين ديگران اند که بايد رکورد ما را بشکنند نه خود ما. "سال، سال، اين چند سال، همينه حال و احوال، هر سال ميگم دريغ از پارسال" وصف حال ما ايرانيان است. امروزه روز، انسان هر چقدر هم که عالم و هنرمند باشد، اگر پيشرفت عينی در کارهايش نباشد، ارزشی ندارد. در حقيقت ميزان پراگرسيو بودن آدم است که به حساب می آيد نه هنر و دانش او.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
نامههای عاشقانه يک پيامبر: جبران خليل جبران
 
يک ترانه کهن عرب هست که چنين آغاز می گردد: "فقط خداوند و خود من می دانيم در قلب من چه می گذرد." دوست دارم سينه ام را بشکافم, قلبم را از آن بيرون بکشم و در دستانم بگيرم تا همه بتوانند آن را ببينند. زيرا انسانی که خود را برای خويشتن آشکار می سازد, آرزويی شگرف تر از آن ندارد که ديگران درکش کنند. همه ما اشتياق ديدن نوری را داريم که پشت در است, دوست داريم اين نور به ميان اتاق, به پيش روی همه بيايد. اولين شاعر جهان, هنگامی که تير و کمانش را کنار می گذاشت تا آنچه را که به هنگام غروب خورشيد احساس کرده بود برای يارانش توصيف کند, بايد بس رنج کشيده باشد و کاملاً محتمل است که اين ياران, آنچه را که گفته بود, به سخره گرفته باشند. ليک او باز چنين کرد, چون هنر راستين می خواهد هنرمند در آشکاری اش بکوشد. هيچکس نمی تواند به تنهايی از زيبايی ای که درک می کند, لذت ببرد.

انسان بخشی از طبيعت است. هر سال, عناصر طبيعت به هم اعلام جنگ می کنند: زمستان در برابر نيروهای بهار می جنگد و اين نيز همچون جنگهای انسانها ويرانگر است.
ما هم بايد اين فرايند را از سر بگذرانيم و در بسياری از موارد, بايد برای چيزی که خوب نمی شناسيم, بميريم.
آنانی که برای يک صلح ابدی می جنگند, همچون شاعران جوانی هستند که نمی خواهند بهار هرگز پايان گيرد. انسان بايد جنگيدن برای نيتها و روياهای خود را بياموزد, چون اين نيز بخشی از امانت پروردگار در اين سياره است.
هيچ کس برای فرا رسيدن زمستان نمی گريد, نيز آنگاه که بهار, آغاز به نمايش گلها در دشت می نمايد, کسی نمی رقصد. مردمی هستند که شبهای سرد را از شبهای تابستان دوست تر دارند. آيا سزاوار است بدين افراد بگوييم: " شما قلب نداريد, می بينيد که سرما طبيعت را نابود خواهد کرد و نمی گريد. شکوه و زيبايی تابستان مرده است, و شما بی تفاوت می نماييد؟" در هر حال هيچ چيز نخواهد توانست جنگ برای مرگ را فرا بخواند. هر آنچه در اين زمين رخ می دهد, جنگی برای زندگی است .


حتما تا کنون يادداشت هايی با عناوينی نظير "چکونه يک وب لاگ پربيننده داشته باشيم" را خوانده ايد. اما بهترين راه کار اينترنتی برای اين منظور را طبق معمول سايت بی رقيب اکسير بصورت رايگان و کاملا غير انتفاعی به شما ارائه می دهد. و آن اين است که بيفتيد بميريد. هم از دست اين زندگی که دو ريال هم نمی ارزد خلاص می شويد، و هم اينکه بعضی دوستان که همیشه داغ ترين خبرها را با تيتر های "بيا منو بخون ديگه" و با آب و تاب فراوان و به صورت برق آسا، يک هفته بعد به سمع و نظر بینندگان می رسانند، بلافاصله وب لاگ شما را بوسيله مرده ياب الکترومگنتيک کشف و خبر مرگتان و مختصات دقيق گورتان و همچنين گزارش تفصيلی مجلس ترحيم و طرز تهيه حلوای آن را روی اينترنت منتشر می کنند. چهل پنجاه روز بعد هم اگر خواستيد می توانيد بصورت يک معجزه زنده شويد و برگرديد سر کار و زندگی خود، هيچ اتفاقی هم نخواهد افتاد.


یاد آر ز شمع خاموش یاد آر
بيژن صف سری
 
میگویند نرگس ، آن رعنای زیبایی که هر روز به شوق دیدن جمال زیبای خود به کنار دریاچه ای می رفت، روزی از سر شیفتگی جمال خویش به آب افتاد و غرق شد و مرد و دریاچه ای را به ماتم نشاند تا آن که الهه جنگل به امید آب شیرین به کنار آن دریاچه آمد ، اما کوزه ای از اشک شور پر کرد و دل نگران از دریاچه ماتم زده و گریان پرسید ،
چرا می گریی؟
دریاچه گفت برای نرگس می گریم
الهه جنگل آهی کشید و گفت افسوس در پی او بودیم اما ندیدیم جمال زیبایش را ، تنها تو بودی که از نزدیک توانستی تماشاگر زیبایی او باشی
دریاچه گفت من برای نرگسی می گریم که هرگز پی به زیبایی او نبردم چون هر بار که به کنارم می نشست و به رویم خم می شد ، من در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خود را می دیدم


سلام
بيژن صف سری

سلام به شمایی که در این فضای بی محرم علیخانی بامن همراز بودید و همدم و من با شما می گفتم آنچه را که از نامحرمان پوشیده می داشتم و می آموختم از شما آنچه را که در سیرت زیبایتان پنهان می داشتید
من از گورستان زندگان با شما سخن میگویم که نا خواسته در این گورستان به اعتکاف نشاندندم تا حسرت دیدار جمال آزادی را به دل داشته باشم اما با این همه هنوز دل به یاد یاران زنده نگهداشته ام و با این امید ، که این نوشته را هم قبیله ای در روزگار ما ثبت نماید ، قصد آن دارم تا بر هم زنم ترجیع بند آن بازی غم افزایی را که در آن می خوانند
یاد من تو را فراموش
اگر چه دل به یقین دارم که هرگز از یاد تو ، که با من همراز بودی و همدرد نخواهم رفت و باور دارم که بزودی کنار سفره ای خواهیم نشست که در آن نان عشق است و آزادی ، اما تا آن روز :
یاد آر ز شمع خاموش یاد آر که :
در بند نه ایم که دشنام یا دعاست
یادش به خیر هر که ز ما یاد می کند


مدرنيزم بصورت خنده داری به کشور هايی نظير ايران وارد می شود. الاغ را رها می کنيم و سوار بنز می شويم. بعد از خود می پرسيم چرا بعد از پنجاه سال وضع ترافيک اينگونه است. اصولا کاريکاتور هر پديده ی مدرن را گاه زودتر و ارزان تر از خود غرب، در ايران می توان ديد. از جمله کامپيوتر و اينترنت که تکامل تدريجی چرتکه و شمارش گر های کارتی و شبکه های اطلاعاتی است که از اوائل قرن پيش تا امروز توسعه يافته و همزمان، زندگی و فرهنگ عامه نيز با آن هماهنگ گشته و اصولا رويداد خاصی به حساب نمی آيد. [ در حاشيه ی مجموعه مباحث "قدرت اينترنت در ايران چقدر است؟" - سايه روشن ]


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
ژان کريستف : رومن رولان
 
شادی, شادی بی حد, آفتابی که بر هرچه هست و خواهد بود می تابد. شادی ايزدی آفرينش! هيچ شادی جز در آفريدن نيست. جز کسانی که می آفرينند هيچ هستی نيست. ديگران همه سايه هايی هستند که بر زمين می خزند و از زندگی بيگانه اند. در زندگی هر چه شادی است همه شادی آفريدن است: عشق, نبوغ, عمل؛ اين همه زبانه های نيرو است که از آتش واحدی بيرون جسته است. حتی کسانی که نمی توانند گرد اين آتشدان بزرگ جايی بيابند: جاه طلبان, خودپرستان و مردم هرزه بی زاد و رود, همه می کوشند تا خود را با پرتو رنگ باخته آن گرم کنند. هم در زمينه جسم و هم در زمينه جان, آفريدن يعنی از زندان تن بيرون آمدن يعنی در گردباد زندگی به سر تاختن, يعنی آن که هست, بودن, آفريدن, يعنی مرگ را کشتن. بدا به حال موجود عميقی که تنها و گم گشته روی زمين مانده است و جز پيکر خشکيده خود و شبی که در دلش حکمفرماست به چيزی نظر ندارد, شبی که هرگز هيچ شعله زندگی از آن بيرون نخواهد جست! بدا به حال روحی که خود را همچون درخت شکفته در بهار آبستن عشق و زندگی نمی بيند! اگر هم دنيا چنين کسی را از افتخارات و خوشی ها سيراب کند باز مرده ای را تاج بر سر نهاده است.

 
 

مهران مهرافشان

Brought to you by: IRAN ARCHITECT /
Designs Unlimited / The Latest Penthouse Studio
Created and operated by:
MEHRAN MEHRAFSHAN, Lubbock, Texas
Hosted by: iPowerweb, Since Jan '02 - All Rights Reserved


E-mail this URL


A Website
with a Message