|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||
|
| |||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
خواستم اول شماها ببينيد بعد به سیانان خبر بدم. میبينيد چقدر برای من با ارزشيد؟
دوستـان
و نزديکـان صمـيمی
خواهش میکنيم. تشکر لازم نيست.
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
ما به جای ريشه کن کردن فساد چه میکنيم؟ يکی از تيرهروزان را میگيريم و از جامعه جدا میکنيم، به زندانش میاندازيم تا در کنار صدها بلاديده و سيلی خورده روزگار، عمر را به بيهودگی و بيکاری بگذراند و در زندان هم او را آسوده نمیگذاريم. ما برای دگرگونی اوضاعی که چنين سيه روزانی را در دامان میپرورد قدمی بر نمیداريم، حتی دستگاههای جنايت پرور را در پناه خود میگيريم برای اصلاح وضع کارگاهها و کارخانهها کاری نمیکنيم، کافهها و ميخانهها و فاحشهخانهها را به حال خود رها میکنيم. چون به گمان ما اين چيزها با همين ترتيب فعلی از جامعه ما جدايی ناپذيرند. با اين کارها ما هزاران هزار جنايتکار میآفرينيم و به جامعه تحويل میدهيم و هنگامی که يکی از تبهکاران به چنگمان میافتد، او را از خود دور میکنيم و با تبعيد او به ايرکوتسک گمان میکنيم که وظيفه مسکونشينان تمام و کمال به انجام رسيده است.
من فکر می کردم که هرگز و در هيچ زمينه ای حسد ندارم و اين يکی از پاکی هايی بود که روحم را بدان می ستودم و به من غرور و توفيق و لذت می داد، آن را مقام بزرگی در تعالی روحی و انسانی خود می دانستم. چنين هم بود، اين نه تنها احساس خودم بلکه قضاوت همه اطرافيان و همزيستانم بوده و هست. ...حسادت هنگامی در دل پديد می آيد که انسان در طی راهی يا در کسب چيزی که بدان ارزش قائل است و آن را آرزو می کند ديگری را از خود موفق تر و پيشرفته تر ببيند و به او حسد ورزد؛ شرط ديگر حسد هم اين است که آدمی که حسد مرد را تحريک می کند هم شان و هم جنس وی تلقی شود.برای من هيچ يک از اين " شرايط خلق و پرورش حسد" پديد نيامده بود که نه آن ميزها را شايسته خود می دانستم و می دانم و نه اين ميز داران را هم شاًن و هم سطح خودم. ...اما حال می فهمم که اينکه تا کنون هر گز حسد را در خود احساس نمی کرده ام به علت پارسايی اخلاقی و تقوای روحی من نبوده است، از بی حسدی نبوده است، از خودبينی و خود بزرگ بينی من بوده است و هر گاه که شرايط حسد به وجود بيايد من هم حسود می شوم و چه حسودی! می خواهم از زور حسد بترکم، منطقم را ازدست می دهم، دنيا در پيش چشمم سياه می شود، زبانم ديگر رابطه اش را با عقلم قطع می کند و يکسره در اختيار قلبم قرار می گيرد، قلبی که کوزه ای شده است که در آن از عشق و خاطره و تجربه و احساس و ايمان و يقين و نور خدا و دوستی و آشنايی و شرم و حيا و رودربايستی و قوم و خويشی ... هر چه هست يکباره خالی می شود و مثل کوزه ای که درست چپه اش کنی و بعد خالی خالی که شد فقط و فقط از حسد پرش کنی، لبريز و سر ريزش کنی!و آن هنگامی است که کسی در بزرگواری و فداکاری و محروميت و صبر و گذشت و ايثار و تحمل سختی به خاطر ديگری و ايمان و دين و تعصب و اخلاص و شهامت و ... خوبی، بخواهد از من جلو زند و مرا عقب اندازد ... آه! که از حسودی داغ می شوم، ديوانه می شوم، گويی يکباره ديگر همه چيز را از دست داده ام، ديگر سقوط است و ضعف و زبونی و ننگ و ...
مسلماً وضع بد است و اين ديكتاتوري كه دارد ما را خفه مي كند خودش هم مثل جنازه يك حالت لختي پيدا كرده است. مدت هاست كه ديگر از صورت نهضت بودن ولو يك نهضت ارتجاعي به در آمده است تا فقط صورت اداري ( بوروكراسي ) داشته باشد, ليكن اصولاَ مخالفت با اين ديكتاتوري به چه نتيجه اي خواهد انجاميد؟ به يك ” بوروكراسي“ ديگر كه به نام افكاري ديگر و به حساب منافعي ديگر به نوبه خود خواهان اعمال يك سلطه استبدادي خواهد شد. اگر آن ” بوروكراسي“ پيروز شود و احتمال هم مي رود پيروز شود در آن صورت ما صاف و ساده از يك استبداد به استبداد ديگري منتقل خواهيم شد. ما با چيزي كه آن را انقلاب اقتصادي مي گويند آشنا خواهيم شد و در سايه آن همان طور كه امروز راه آهن دولتي, گنه گنه دولتي, نمك دولتي وسيب زميني دولتي داريم نان دولتي و كفش دولتي و پيراهن دولتي و تنكه دولتي و سيب زميني دولتي و تره بار دولتي خواهيم داشت. آيا مي توان اين را ترقي فني دانست؟ گيرم كه بلي, ولي اين ترقي فني نقطه اتكاي يك مكتب رسمي و اجباري و پايه و اساس يك مذهب سياسي خواهد شد كه از كليه وسائل موجود از سينما گرفته تا وحشت و ارعاب براي از بين بردن عقيده مخالف خود و زور گفتن به اندشه فردي استفاده خواهد كرد. به جاي اين تفتيش عقايد كه فعلاَ مجرا است يك تفتيش عقايد سرخ خواهد آمد, به جاي سانسور فعلي يك سانسور سرخ برقرار خواهد شد و به جاي تبعيد هاي فعلي, تبعيدهاي سرخ خواهيم داشت كه بهترين قربانيان آن انقلابيون مخالف يا دستگاه خواهند بود. و به همان نحو كه ” بوروكراسي“ فعلي در لواي نام وطن تجسم يافته است و رقيبان خود را به تهمت اينكه خويشتن را به اجنبي فروخته اند از ميان بر مي دارد” بوروكراسي“ آينده شما نيز به نام كار و سوسياليسم موسوم خواهد بود و هر كسي را كه با مغز خود فكر كند عامل و جيره خوار صنعتگران بزرگ و مالكان اراضي خواهد شمرد و نابودش خواهد ساخت.
هر چه بيشتر از عشق سخن گوييم, در آگاهي آدمي جايي ژرفتر مييابد. اگر در انديشيدن به واژههاي زيبا اصرار ورزيم و واژههايي مهرآميز بر زبان آوريم, يقين بداريد كه تجربه آن عشق عظيم را كه به وصف در نميآيد: عشق خدا را به عالم درون خود فرا ميخوانيم. به عشق توكل كنيد كه تنها عشق ميتواند شما را از مشكلاتتان برون آورد.عشق را فرا بخوانيد تا به حل مسايل شما بنشيند. اگر به عشق اعتماد كنيد, انجام دادن هيچ چيز برايتان دشوار نخواهد بود. اگر در هر موقعيتي, آگاهانه عشق را فرا خوانيد و از عشق مدد بجوييد؛ عشق براي زايش ثمرات نيكو, از راههاي بيشمار و گوناگون كار ميكند. وقتي به جاي جنگيدن با راه زندگيتان, بر آن شويد كه دريابيد چگونه اين راه را دوست بداريد؛ عشق اسرار كاميابي بخش خويش را بر شما فاش مينمايد. با آغوش گشاده به پيشواز محبت برويد و در طول راه بگوييد: ”من از دولت عشق زنده ام. من با قانون محبت زندگي ميكنم و محبت از هم اكنون فاتح و پيروز است.“
پس بياييد دوستیها را عميقتر کنيم.
ما به دو نسل متمايز ازهم تعلق داريم. نسل من در دوران جنگ پخته شدهاست و نسل شما طي اين پنج سال اخير, و اين خود اختلاف فاحشياست. معهذا در نفس امر, ما هردو به نوع انسان تعلق داريم و يا به لهجه جنوبي هر دو آدميم و از نژاد واحد. وجه متمايز نسلي كه ما به آن تعلق داريم در ايناست كه از همان اول اصولي را كه مربيان و استادانش به او ميآموزند جدي ميگيرد. اين اصول همانهايي هستند كه به عنوان مباني و اساس اجتماع موجود اعلام شدهاند. ليكن انسان وقتي آنها را جدي ميگيرد و با خود اجتماع ميسنجد متوجه ميشود كه سازمان و طرز عمل اجتماع اساساً با اين اصول مغايرت كلي دارد و از آنها بيخبر است. بديننحو است كه انسان انقلابي ميشود. اين اصول كه درنظر اجتماع چيزي جز مجاز نيستند برعكس, براي ما كه آنهارا با خون و جواني خود پروردهايم بسيار جدي و واقعي و مقد سند و شيرازه حيات باطني مارا تشكيل ميدهند. ما وقتي ميبينيم كه اجتماع ازاين اصول بيشرمانه سواستفاده ميكند و آنرا بهمنزله نقاب و اسبابي براي كوبيدن و گيج كردن ملت بهكار ميبرد خشمگين ميشويم. چنيناست كه انسان انقلابي ميشود.
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||