|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||
|
| |||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
زندگی فاقد معنا بود. بر روی زمين، سياره ای که در کهکشان حرکت میکند، حيات تحت تاثيرشرايطی مشخص که اين شرايط بخشی از تاريخچه سياره است، پديد می آيد و همانطور که اين زندگی را آغازی بوده، تحت شرايط ديگری، پايانی بر آن خواهد بود؛ انسان برتريی بر ساير اشکال حيات ندارد، بر خلاف تصور کمال خلقت نيست بلکه صرفاً نتيجه طبيعی محيط است. قصه آن سلطان مشرقزمين را به خاطر آورد که آرزوی دانستن تاريخچه حيات انسان را داشت، حکيمی پانصد جلد کتاب برای او آورد، به سبب گرفتاریهای حکومتی، به حکيم دستور داد تا خلاصه ای از کتاب ها را بياورد بيست سال بعد حکيم بازگشت و تاريخ حيات انسان ها را درپنجاه مجلد فشرده و خلاصه کرد، اما سلطان پيرتر از آن بود که آن همه مجلدات را بخواند، از او خواست که برود و آن را کوتاهتر سازد و حکيم پس از بيست سال ديگر پير و سپيد موی بازگشت و کتابی در يک مجلد برای سلطان آورد و در اين کتاب همان دانشی را که سلطان طلب میکرد، نوشته شده بود. اما سلطان در بستر مرگ افتاده بود و فرصت آن را نداشت که حتی همان يک کتاب را بخواند و آن گاه حکيم در يک جمله تاريخ زندگی بشر را بيان داشت. آن جمله چنين بود: "انسان زاده میشود، رنج میکشد و میميرد. زندگی بی معناست و انسان با حيات خود در طلب هدفی نيست. خلقت يا عدم خلقت او بی اهميت بود، وجود و عدم او نيز بیاهميت بود. زندگی بیمعنا و مرگ بینتيجه بود."
اگر آن نيکويی والا را که آرزومندش هستيد، به سوی زندگانی خود نمی کشانيد؛ ابراز محبت را آغاز کنيد. بگذاريد وجودتان کانون نورانی و هسته درخشان عشق شود.آنگاه به آن مهر الهی که چون مغناطيسی نيرومند در هستی خودتان نهفته است دست خواهيد يافت. آنگاه تمام جهانتان عوض خواهد شد... لحظه يی که دلتان لبريز از عشق باشد، با انتقاد و ايرادگيری خود، ديگران را بر نمی انگيزيد. تنها سرشار از جاذبه يی الهی، در برابر نيکويی های زندگی مقاومت ناپذير خواهيد شد.
به روی جهان خاکی همه چيز در جريانی دائم است. هيچ چيز بر روی زمين ثابت و لايتغير نمی ماند و علايق مهر و محبت ما به امور خارجی همچون خود آن امور قهراً گذرا هستند و دگرگون می شوند. اين علايق ِ مهر و محبت همواره، در پيش و پس ما، گذشته ای را که ديگر نيست به ياد می آورند يا از آينده ای که غالباً به حقيقت نمی پيوندد خبر می دهند و در اين جمله چيزی که پايه ای استوار داشته باشد و بتوان به آن دل بست وجود ندارد. از اين رو، در اين جهان جز خوشی و لذت ِ گذرا کمتر دست می دهد و نپندارم که سعادت پايدار را کسی در آن يافته باشد. مشکل در حادترين لذات ما لحظه ای باشد که در آن دل براستی تواند گفت:" کاشکی اين دم هميشه می پاييد"؛ و چگونه می توان حالی تند گذر را، که دل، با سپری شدنش، باز پريش وتهی می ماند و حسرت گذشته يا آرزوی آينده را بر می انگيزد، سعادت خواند؟ اما اگر حالی باشد که در آن جان آدمی نشستگاهی نسبتاً استوار سراغ گيرد بی آنکه او را به ياد کردن از گذشته يا خيز بر داشتن از روی آينده نيازمند سازد يا حالی که زمان را برای آن معنايی نباشد و وقت و دم، بی آنکه به دوام و استمرارش التفات شود، عاری از هر احساس ديگری جز احساس هستی و خالی از احساس محرومی يا بهره مندی، لذت يا الم، بيم يا اميد، در آن پايدار بماند. تا زمانی که چنين حالی بر جاست، آن که اين حال دارد می تواند خود را سعادتمند بخواند؛ نه سعادتی ناتمام، بی مايه و نسبی از آن دست که در نوشهای زندگی توان يافت بلکه سعادتی خود بسنده و تام و تمام که در جان جای تهی به جا نمی گذارد تا به پُر ساختن آن نياز افتد.
هر روز میبينيم چگونه بیاعتمادی پيدا میکنيم و اين موضوع مرا رنج میدهد ما بايد ياد بگيريم که دوباره اعتماد کنيم. اعتماد کردن به ديگران خطرناک است ولی همه زندگی خطر کردن است. لازم است دوباره فراتر از بودن را آغاز کنيم ما بايد با وجود انسان تماس برقرار کنيم. بودايیها داستانی شنيدنی دارند که من آن را دوست دارم. داستان درباره مورچهای است که به داخل بشکه پر از آب باران افتاده و واکنش هايی که نسبت به او میشود: اولين فردی که مورچه را در آن وضعيت ديد گفت داخل بشکه من چه میکنی؟ و فوت می کند و مورچه محو میشود. (خودخواهی) نفر بعدی میآيد، داخل را نگاه میکند و مورچه را در آنجا می بيند، او می گويد "میدانی امروز روز گرمی است، حتی برای مورچه ها. تو آسيبی به کسی نمیرسانی. برو جلو، می توانی در بشکه من باشی" (تحمل و بردباری) نفر سوم میآيد. او به تحمل و بردباری و خشم فکر نمیکند، او مورچه را در بشکه میبيند و، به طيب خاطر، يک مشت شکر به او می دهد. (اين عشق است)
از نظر من ديگران تنها عوامل محدود کننده فعاليتهايم هستند. آنان را همانطور که دنيا میگردد بچرخان، آنوقت هريک از آنان برای خودش در مرکز هستی قرار میگيرد. حقوق من بر ديگران تا آنجاست که قدرت من اجازه میدهد. آن چه که می توانم بکنم در محدوده آن چه توان انجام آن را دارم جای دارد. چون موجودات اجتماعی هستيم در جامعه زندگی میکنيم و جامعه ما را به زور به گرد يکديگر با زور اسلحه (يعنی پليس) و زور عقايد عمومی حفظ کرده است. تو از يک سو نماد اجتماع و از سوی ديگر نماد فرديت هستی و هريک از اين دو نماد کوشش در حفظ خود دارند. اين نيروعليه نيرو است. من در کنار ايستادهام، ناچارم جامعه را بپذيرم و چندان از اين ناچاری خرسند نيستم. چون در قبال حمايتی که جامعه از من میکند، ماليات میپردازم، ماليات می دهم برای آنکه ضعيف هستم و نمیتوانم در برابر ستم آدم قویتر از خودم، مقابله کنم، اما تسليم اين قوانين هستم برای اين که بايد تسليم باشم، قبول ندارم آن ها عادلانه است، نمیدانم عدالت چيست فقط زور را میشناسم و وقتی به پليس که حافظ جان و مال من است پول میدهم و اگر من در کشوری زندگی می کنم که خدمت سربازی اجباری باشد، در ارتشی خدمت میکنم که از خانه و املاک من در برابر مهاجمين پاسداری میکند، من از طريق جامعه به آسودگی می رسم من در جامعه آسايش دارم زيرا نيروی ديگران که روی آنها حساب میکنم در جهت منافع من حرکت میکند. اين نيرو برای آن که بتواند خود را حفظ کند یايد در قوالب قوانين جای گيرد و اگر من قوانين را نقض کنم زندان يا اعدام در انتظار من است.اگر قانون را زير پا بگذارم و عمل مغاير عرف و قوانين موضوعه انجام دهم دولت از من انتقام میگيرد، اما به اين انتقام به ديده مجازات نگاه نمیکنم، همچنان که احساس نمیکنم عمل خلافی مرتکب شدهام. جامعه مرا به خدمت خود میخواند و برای آن که اين خدمت را پذيرا شوم عوامل تشويق کننده ای مثل شهرت، ثروت و حسن ظن ديگران را معيار قرار داده است اما من نسبت به حسن ظن ديگران بیتفاوت هستم، شهرت را تحقير میکنم و میتوانم بدون ثروت هم خوب زندگی کنم. |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||