XSEER HomeYou Are Here
 
MEHRAVA Archives
 
TODAY
JAN '05
DEC '04
NOV '04
OCT '04
SEP '04
SUM '04
MAY '04
APR '04
MAR '04
FEB '04
JAN '04
DEC '03
NOV '03
OCT '03
SEP '03
AUG '03
JUL '03
JUN '03
MAY '03
APR '03
MAR '03
FEB '03
JAN '03
DEC '02
NOV '02
OCT '02

 


وقتی خبر اقدام مردم آمريکا از طريق نهاد‌های اجتماعی برعليه مزاحمان تلفنی/تبلیغاتی را شنيدم و گزارش موج اميد در دل مردم و استقبال باور نکردنی از اين اقدام را ديدم، بی اختيار نوعی احساس دلسردی و نا اميدی نسبت به شرايط اجتماعی خودمان به‌من دست داد. به‌خاطر آوردم که هر روز هنگام ورود به خانه، هر دو در را نگاه می‌کردم و برچسب‌های جديد لوله‌بازکنی و تخليه‌ی چاه را کنده و حتی گاه از عصبانیت به آن‌ها تلفن می‌زدم و چيزی به آن‌ها می‌گفتم. خيلی جوان‌تر که بودم، هميشه از خودم می‌پرسيدم چرا بعضی معضلات اجتماعی، که راه‌حل نه چندان پيچيده‌ای هم دارد، هرگز برطرف نمی‌شود. اما بعدها، و پس از چند سال تلاش و خون‌دل خوردن در يکی دو ارگان دولتی، به پاسخ تلخ سوالم رسيدم. [سايت تلفن‌نزن‌دات‌کام با صدها هيت در ثانيه، و قانونی که بزودی مزاحمان تلفنی را برای هر تماس با شماره‌های وارد شده در ليست، تا يازده هزار دلار جريمه می‌کند.]


به مناسبت روز تولد دوست عزيز و گرامی
شراره انصاری
خانم انصاری تولد شما را صميمانه تبريک گفته و برای شما و خانواده‌ی محترم
آرزوی
سلامتی و سعادت دارم
مهران



"بين آنها اقشار مختلفي از جمله دزد، قاچاقچي، ساواكي و ولگرد خياباني نيز وجود داشت." آقای جنتی در نماز جمعه‌ی تهران. يعنی ما مردم بايد باور کنيم که دزدها از نظام بدشان می‌آيد و شبها به تظاهرات خيابانی می‌روند تا شايد جمهوری اسلامی سقوط کند و دولتی سر کار بيايد که بگذارد اين‌ها راحت‌تر دزدی کنند. قاچاقچی‌ها هم يک دولت متفاوتی را ترجيح می‌دهند تا بتوانند درآمد بيشتری داشته باشند. همچنين، از اقشار مردم ايران، يکی قشر ساواکی‌هاست که بالای پنجاه سال دارند ولی جراحی پلاستيک کرده و با چهره‌ی جوان، شب‌ها به خيابان‌ها ريخته و به همراه اقشار ديگر مردم از جمله ولگردهای خيابانی، دزدها و قاچاقچی‌ها (که البته چون تا قبل از اغتشاشات فعاليتی نداشتند، آزاد بوده‌اند، وگرنه امکان نداشت بتوانند از چنگال عدالت فرار کنند،) به رذالت، اوباش‌گری و اغتشاش می‌پردازند.


و اما بعضی، فقط بعضی حرف‌ها که شنيدم، و بعضی جواب‌ها که ندادم: - همه از ساختمونی که ساختيد تعريف می‌کنن. مخصوصا طلاب طبقه‌ی هشتم، امروز يکی‌شون می‌گفت بايد يه‌جوری از خجالت شما دربيان. - مرده‌شور هيکل نحستو ببره با اون ته‌ريشت مرتيکه‌ی قالتاق. اين بيست تومنو هم بده به يه احمق ساده‌ی ديگه مثل من. - والا به‌خدا ما طبق سندمون خونه‌مونو ساختيم. پدر شما دوست ما بود. مگه ميشه ما زمين اون خدا‌بيامرزو تصرف کنيم؟ - تو يکی رو که همون بهتر جوابی بهت ندادم. خدا خوب جوابتو داد مرتيکه‌ی مال صغيرخور دزد. - ويلاش حرف نداره. اگه بتونی آخر هفته بيای، شآيد بتونم گوشه‌ای از محبت‌هاتو جبران کنم. - حيف که الان نمی‌دونم فردا داری با پول‌های من فلنگو می‌بندی. وگرنه جواب خوبی بهت می‌دادم. اگه تو دنيا دو تا شارلاتان باشه، يکی‌اش تويی. - چرا مارو تحويل نمی‌گيری؟ بابا ما دوستت داريم بهمولا. - آره می‌دونم. نه فقط شما، که همه‌ی عالم منو دوست دارن. اصلا راه که ميرم، مردم از فرط عشق همين‌جوری تلپ تلپ ميوفتنو ميميرن. اما نمی‌دونم چرا نمی‌خوام سر به‌تن هيچ‌کدومتون باشه.



دوستی امروز به من می‌گفت که ديشب هيچ‌کاری نمی‌کرده است. من هم بلافاصله از او خواستم که دقيقا توضيخ دهد در چه وضعيتی بوده که می‌گويد هيچ‌کار نمی‌کرده، چون می‌دانستم او همين‌جوری، و مخصوصا به من، نمی‌گويد هيچ‌کار نمی‌کرده چون می‌داند که سوال‌پيچ خواهد شد. گفت باور کن هيچکاری نمی‌کردم. تنها نشسته بودم، تلويزيون روشن بود و من به آن خيره شده بودم، نه به آن دقت می‌کردم و نه به چيزی فکر می‌کردم. پرسيدم چه شبکه ای بود؟ برنامه‌ی جالبی نداشت؟ گفت نه، يکی از کانال‌های سيما بود، نه از برنامه‌های مهران مديری بود و نه گزارش اعتشاشات اراذل و اوباش. گفتم چيزی نخورده بودی که مثلا هنوز مزه‌ی آن در دهانت باشد؟ آخر آن هم برای خودش چيزی به‌حساب می‌آید. گفت نه. هيچ‌چيز در يخچال نداشتم. گفتم هيچ‌چيز؟ گفت می‌شود گفت هيچ‌چيز. چون فقط يک چيز در فريزر بود که رويش نوشته بود برای تسکين، روی محل درد بگذاريد. ديدم بنده‌خدا حق دارد و می‌شود گفت که عملا هيچ‌کاری نمی‌کرده. گرچه به‌خاطر ملاحظات فلسفی بهتر بود می‌گفت که کاری نمی‌کرده، نه اين‌که هيچ‌کاری نمی‌کرده، چون واژه‌ی «هيچ»، قداست خاص خود را دارد.


مصاحبه‌ی اختصاصی
خبرگزاری ايـلـنا
با داستين هافمن را
در اکسير بخوانيد


اغلب انيميشن‌های
غربی مخصوص کودکان (همان کارتون‌ها،) مضراتشان بيش از فوايدشان است. اما کارتون‌ها و برنامه‌های کودک و نوجوان شبکه‌ی «پی‌بی‌اس» که غير تجاری‌است و با کمک‌های مردم و بخش خصوصی در‌آمريکا اداره می‌شود، در مقايسه با برنامه‌های ديگر بسيار خوب و‌آموزنده است. اين شبکه سايت خوبی هم در اين آدرس دارد که در‌آن، برای هرکدام برنامه‌های مختلف تلويزيونی‌اش، يک نسخه‌ی اينترنتی از نوع بازی‌های آموزنده هم قرار داده که ديدنش خالی از لطف نيست، مخصوصا برای آن دسته از والدين ايرانی که سعی می‌کنند کودکانشان از همان ابتدا با زبان انگليسی آشنا شوند که به‌نظر من فکر بسيار درستی است.


کجا بودی از صبح تا حالا؟ اين چه قيافه‌ای‌یه؟ - گفتم که امروز برنامهام چيه. - يعنی به‌خاطر اونه؟ - آره. - خوددرمانی؟ - خوددرمانی. - نه بابا؟ - جون تو. - بد شدی؟ - بد شدم چه جور! - پس پروژه جدیيه. - خيلی جدیيه. - بهت اميدوار شدم. - اميدوار تر هم ميشی. - پس بد شدی. - بد شدم. - کجا؟ خانواده؟ - خانواده. اون هم چه وحشتناک! - برو. - باور کن. - بچهمحلها هم؟ - رفتم جلو نونوايی حال هر کی رو که ديدم گرفتم. - کاشکی بودم می ديدم. - ازم بدت ميومد. - فاميلها چی؟ - اونها هم. - رفتی در خونههاشون؟ - نه. به عمه زنگ زدم و تا تونستم حالشو گرفتم. اون خبر گزاری فاميله. - سر کار هم بد شدی؟ - سر کار هم بد شدم. - ديگه کجا؟ - ديگه... چند جای ديگه هم بد شدم. - پس پروژه خوددرمانی خوب پيش ميره. - خيلی خوب. - خوش‌حالی که بد شدی؟ - خوش‌حالم که بد شدم. خيلی زياد. دارم عشق می کنم. عشق.


يک نکته ديگر درباره‌ی مطلب پايينی: دوست عزيزی به من ايراد گرفته‌اند (نه آن دوست قبلی، يکی ديگر. آخر ما دوستان زياد، و چه بسا خيلی زيادی داريم) که انتظار چنين يادداشت گنگ و نامفهومی از من نداشتند و از من خواستند حرف‌هايم را سانسور نکنم. همچنين فرمودند که بنظر می‌رسد فقط آقايان را می‌شود از [...] دار زد. بايد بگويم که اينطور نيست و همه را می‌توان از [...] دار زد. مشکل اينجاست که شما نمی‌دانيد [...] چيست و فقط می‌توانم بگويم که به‌جای [...]، کلمات متفاوتی را امتحان کنيد و ببينيد که جمله با کدام يک بهتر خوانده شده و آوای دلنشين‌تری دارد. البته اين‌گونه دار زدن کاری نشدنی به‌نظر می‌رسد. ولی از «ايـنـا»، هر کاری که بگوييد برمی‌آید.


يک نکته درباره‌ی مطلب پايينی: دوست عزيزی به من ايراد گرفته‌اند و فرموده‌اند که انتظار چنين يادداشتی با اين لحن و به‌دور از واقع‌بينی از من نداشتند. پس ضمن عذر خواهی از ايشان، جمله‌ی آخر متن زير را به اين‌صورت اصلاح می‌کنم: - اينا؟ اينا تا همه‌ی ما رو از [...] دار نزنن هـیچ‌جـا نمی‌رن.



اين هم از نتايج نظرسنجی سايت که از طريق ارسال پرسشنامه‌ی الکترونيکی به سه‌هزار و پانصدوشش نفر، و چه بسا خيلی هم بیشتر، و برای تنوير افکار عمومی تنظيم و در اينجا به نمايش درمی‌آيد. موضوع و سوال نظرسنجی اين بود: «ايـنــا کـی مــيرن؟». و اما پاسخ‌ها، از بالا: به هجده تير نمی‌کشه. - ديگه هوا داره گرم ميشه، فکر کنم قبل از دهه‌ی فجر. - پيش از پایان دوره‌ی خاتمی، همون روزای آخر. - اينا؟ اينا تا همه‌ی ما رو با دسـتای خودشون کـفن نکنن هـیچ‌جـا نمی‌رن.


حتما به سايت واحد مرکزی خبر سری بزنيد و ببينيد با چه تلاش و جديتی خبرهای لحظه به لحظه‌ی نا آرامی‌های تهران را بطور تفصيلی همراه با گفتگو، تحليل و تصاوير متعدد پوشش می‌دهد.



تماشای درگيری‌های خيابانی، سرگرمی جديد اين شب‌های جوان‌های تهراني


ديدن قيافه  نيرو‌های ويژه‌ی پاسدار ولايت، يا همان «نوپو»، در اطراف دانشگاه يا ورزشگاه آزادی، هميشه مرا به فکر وامی‌داشت. به اين که چرا چنين چهره‌‌ها و هيکل‌هايی را هرگز با لباس عادی در کوچه و خيابان نمی‌بينم؟ اين که اينان را از کجا پيدا می‌کنند؟ اين که در بقيه‌ی روز‌های سال کجا و با چه بودجه‌ای نگه‌داری می‌شوند و چه می‌کنند؟ چهره‌هايی خشن، سرد، بی‌روح، غير متمدن، و غير ايرانی.


نمی‌دانم شما هم همين احساس را داريد يا نه. اما من که فکر می‌کنم اين تو بميری، از آن تو بميری‌ها نيست.



بلند شويد. قيام کنيد. ما را تهديد می‌کنند. بيگانگان با ارابه‌های آتشين از بيرون، و دست‌نشانده‌های آن‌ها با فيلم و کتاب از درون. خطر در کمين است. دلسوختگان قيام کنيد و مردم را نجات دهيد. سريع در قضاوت، سريغ در عصبانيت، کند در درک‌و‌فهم. تنگ‌نظری، غرور، و تـرس، دست در دست هم. [ويــچ هانت - راش] [گرافيک از مانا نيستانی]


بعضی حرف‌ها هرگز از يادم نمی‌ره: «می‌دونی؟ تو يه روز يه آرشيتکت خيلی خوب می‌شی.» «فکر کن يه چاقو اين‌جات گذاشتن (زير چانه)، سرتو پايين بياری (به علامت آری) رفته تو. فقط انکار کن.» «ببخشيدا، مثل اين‌که تو اين مملکت انقلاب شده.» «شما عادت نداری تشکر کنی» «هرازگاهی بد نيست آدم نگاهی به شناسنامه‌ی خودش بندازه (تاريخ تولد)» «زندگی منو تباه کردی» «آمريکايی‌ها نماز هم می‌خونن؟» «کمربند، بند کفش»‌ «بايد کار خوبی کرده باشم و خدا خواسته به من پاداش بده» «اسم بچه‌ام؟... راستش نمی‌دونم.» «یعنی زندگي،‌ آزادی، حقيقت.» «اونو به تو مي‌سپارم.» «شما راننده‌ی آژانسی؟» «يک انسان خوب، نه يک ايرانی خوب.»  


اگر تـهران تشريف داريد به موزه‌ی هـنرهای معاصر، با‌کلاس‌ترين جای تهران، سری بزنـيد. در سـايت رسـمی مـوزه هم کارهای زيبـايی را می‌توانـيد ببينيد. [موزه‌ی هنرهای معاصر تهران - آخرين خبرها]
مجموعه‌ای از کارهای طراحان حرفه‌ای سايت‌های اينترنتی [بست‌ديزاينز]
تصور وضعيت کنونی، کاريکاتورهای سياسی علی ديواندری [ايرانين‌دات‌کام]
ايران، آمريکا و وضعيتی جديد، يک يادداشت سياسی قابل تامل از امير محبيان [گويـا]
سـيـس‌تـرن، مترجم آن‌لايـنوحتما ببينيد. می‌تونيد يادداشتی رو به انگليسی نوشته و اونو به مثلا روسی ترجمه کنيد. يا بالعکس. يا يه صفحه از سايتی رو به زبون ديگری ببينيد. از اون لينک‌های مفيده. برای همين لينکشو تو ايران کانکت گذاشتم که دم‌دست باشه.


می‌خواستم نظرتونو در مورد تساوی حقوق زن و مرد بدونم. می‌شه موضع سياسی‌تونو در اين حيطه خيلی واضح و روشن برای ما بگين؟ قبلا تشکر می‌کنم از شما. - شما صداتون برای من آشناست. می‌شناسم شما رو؟ - ... - اون عينکو بردارين... تو همون زن‌ذليل اون دفعه‌ای نيستی؟ [خنده‌ی حضار] مگه نگفته بودم ديگه سوال نکن؟ ايشونو بندازيد بيرون ديگه هم راش نديد اينجا. - اين خيلی کار بديه دارين می‌کنين. پس دمکراسی و آزادی بيان چی می‌شه؟ - بفرماييد آقا بيرون. - من واقعا اعتراض دارم به اين رفتار شما. اصلا مدنی نيست اين کارتون.

 
June 2003


جهت رفع شبهات و پيشگيری از ايراد اتهامات احتمالی، يک‌بار، و برای هميشه، اصل واژه‌های غيراخلاقی‌ای که همواره در سايت فراارزشی اکسـير با علامت [...] سانسور گشته و می‌گردد را اينجا می‌آورم. [...] به جای واژه‌ی نامانوس و غيراخلاقی با مفهوم «باسن»، [...] به جای واژه‌ی نامانوس و غيراخلاقی با مفهوم «سربسته بگويم، مادر شما زن نجيبی نيست.»، [...] به جای واژه‌ی نامانوس و غيراخلاقی با مفهوم «بدانید که خواهر شما علاقه‌ی زيادی به انجام اعمال خلاف عفت عمومی دارد.»، [...] به جای واژه‌ی نامانوس و غيراخلاقی با مفهوم «اين‌طور به‌نظر می‌رسد که شما يک همجنس‌گرا باشيد، البته نه‌اينکه اشکالی داشته باشد.»، [...] به جای واژه‌ی نامانوس و غيراخلاقی با مفهوم «متاسفانه شما از راه دلالی خانم‌های علاقه‌مند به مراودات آنچنانی کسب درآمد می‌کنيد. اين کار غيرقانونی‌ست.»، و دست آخر، [...] به جای واژه‌ی نامانوس و غيراخلاقی با مفهوم «همه‌ی عالم می‌دانند، من نمی‌فهمم چطور امکان دارد شما تاکنون متوجه نشده باشيد که همسرتان چنين شغل غيرشرافت‌مندانه‌ای دارد». - مديريت فراسايت اکسـير


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
پيرامون اسارت بشری: سامرست موآم

زندگی فاقد معنا بود. بر روی زمين، سياره ای که در کهکشان حرکت میکند، حيات تحت تاثيرشرايطی مشخص که اين شرايط بخشی از تاريخچه سياره است، پديد می آيد و همانطور که اين زندگی را آغازی بوده، تحت شرايط ديگری، پايانی بر آن خواهد بود؛ انسان برتريی بر ساير اشکال حيات ندارد، بر خلاف تصور کمال خلقت نيست بلکه صرفاً نتيجه طبيعی محيط است. قصه آن سلطان مشرقزمين را به خاطر آورد که آرزوی دانستن تاريخچه حيات انسان را داشت، حکيمی پانصد جلد کتاب برای او آورد، به سبب گرفتاریهای حکومتی، به حکيم دستور داد تا خلاصه ای از کتاب ها را بياورد بيست سال بعد حکيم بازگشت و تاريخ حيات انسان ها را درپنجاه مجلد فشرده و خلاصه کرد، اما سلطان پيرتر از آن بود که آن همه مجلدات را بخواند، از او خواست که برود و آن را کوتاهتر سازد و حکيم پس از بيست سال ديگر پير و سپيد موی بازگشت و کتابی در يک مجلد برای سلطان آورد و در اين کتاب همان دانشی را که سلطان طلب میکرد، نوشته شده بود. اما سلطان در بستر مرگ افتاده بود و فرصت آن را نداشت که حتی همان يک کتاب را بخواند و آن گاه حکيم در يک جمله تاريخ زندگی بشر را بيان داشت. آن جمله چنين بود: "انسان زاده میشود، رنج میکشد و میميرد. زندگی بی معناست و انسان با حيات خود در طلب هدفی نيست. خلقت يا عدم خلقت او بی اهميت بود، وجود و عدم او نيز بیاهميت بود. زندگی بیمعنا و مرگ بینتيجه بود."

اگر کسی متقاعد شد که اعمالش خارج ازحوزه اختيارش می باشد، بنابراين ممکن است از اين زاويه به زندگی نگاه کند که زندگی خود پديد آورنده نقش طرح است البته نياز چندانی و نيز فايده چندانی بر اين طرز تفکر مترتب نيست، بلکه صرفاً برای دلخوشی و رضای خاطر خود بدين گونه به زندگی می نگرد. چنين آدمی از رويدادهای گوناگون زندگيش، از اعمالش، از افکارش میتواند طرح منظم، استادانه، پيچيده يا زيبا بسازد و اگر چه اين طرح چيزی جز يک خيال نيست که به او می گويد قدرت انتخاب دارد و اگر چه چيزی جز استدلالی سفسطه آميز نيست که آفتاب و مهتاب را در هم میآميزد و فاقد اهميت است ولی چون چنين مینمايد بنابراين برای او وجود دارد در مفهوم کلی حيات (حيات رودباری است که از هيچ کجا سرچشمه نمیگيرد و جريان بی پايانی دارد که به هيچ دريايی منتهی نمیشود) که بر اين انديشه بنا شده بود که زندگی فاقد مفهوم و فاقد اهميت است، انسان ممکن است با انتخاب تار و پودهای مختلفی که طرح را می سازد، دل خوش دارد. در زندگی يک نقش و يک الگوی واضح تر و زيباتر وجود دارد؛ در اين طرح و نقش، انسان زاده می شود، به بلوغ میرسد، ازدواج میکند، صاحب فرزند میشود، برای نان شب رنج می کشد و میميرد. اما علاوه بر اين طرح، نقش های پيچيده و غريبی وجود دارد که در آن عامل خوشبختی فاقد معنا و مفهوم است و کوششی برای کاميابی به عمل نمی آيد و در اين طرح ممکن است شکوهی رنج آورتروجود داشته باشد. شادی و خوشبختی به همان بی ارزشی رنج و الم بود. اين دو، مانند ساير جزئيات حيات در اين طرح و نقش راه میيافتند.



يکی يکی
، مثل آدم، ميايد اينجا، يه جمله می‌گيد، اگه ديدم عاقل شديد، مرخصتون می‌کنم. نفر اول. بگو. - تو مايه‌ی ننگ ساخاروف‌ها هستی. از اين خانه بيرون شو. تو ديگر... - برش گردونيد. نفر بعد. - جوانی‌ام را به‌باد دادی، چيزی نگفتم. زندگی‌ام را تباه کردی، چيزی نگفتم. اما امروز که شست پايم به پايه‌ی مبل خورد... آه چه دردی... به اندازه‌ی سی سال فرياد زدم و نفرينت کردم. - آفرين، خوشم اومد. مرخصش کنيد. بعدی، زودتر... - آقا اصلا منو اشتباهی اينجا آوردن. من خودم يکی ديگه‌رو آورده بودم بستری شه. اينا ورداشتن خودمو... - نفر بعد. ببرينش... يه آمپول بهش بزنين آروم شه. بعدی. - آقا فرهنگ باستانی ما از بين رفت. - چرا؟ - شما اخبار و گوش کنيد. همه‌اش جنگ، خون‌ريزی، اغتشاش. من نمی‌فهمم. نمی‌شه مثل آدم‌های اصيل و با فرهنگ تظاهرات کنيد، تخريب کنيد، آتش بزنيد؟ ديگه چرا اغتشاش‌گری؟ - خوب، ديگه چی؟ - يا مثلا، نمی‌شه مثل انسان‌های فرهيخته، مواد مخدر وارد کنيد و بدون تيراندازی و قتل و کشتار ماموران، تقسيم کنيد، معامله کنيد، هر کار می‌خواهيد بکنيد؟ حتما بايد اخبار پر باشه از خبرهای بد؟ - احسنت. خوشم اومد. تو اصلا حقت بود دفعه‌ی پيش مرخص مي‌شدی. برو بسلامت.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
از دولت عشق: کاترين پاندر

اگر آن نيکويی والا را که آرزومندش هستيد، به سوی زندگانی خود نمی کشانيد؛ ابراز محبت را آغاز کنيد. بگذاريد وجودتان کانون نورانی و هسته درخشان عشق شود.آنگاه به آن مهر الهی که چون مغناطيسی نيرومند در هستی خودتان نهفته است دست خواهيد يافت. آنگاه تمام جهانتان عوض خواهد شد... لحظه يی که دلتان لبريز از عشق باشد، با انتقاد و ايرادگيری خود، ديگران را بر نمی انگيزيد. تنها سرشار از جاذبه يی الهی، در برابر نيکويی های زندگی مقاومت ناپذير خواهيد شد.

اگر به انسانها عشق نمی ورزيد و اعتماد نداريد، به خدا نيز نمی توانيد عشق بورزيد يا اعتماد کنيد. انديشه عشق و نفرت به طور همزمان نمی تواند در ذهنتان وجود داشته باشد. پس هرگاه به يکی از آنها سرگرم باشيد، قطعاً ديگری غايب است. به ديگران اعتماد کنيد و اقتدار ناشی از آن عمل را صرف توکل به خدا کنيد. اين کار سرشار از جادوست، معجزه ها و شگفتيها می آفريند. محبت و اعتماد، نيروهايی پويا و زنده اند.


يک واقعه و چند گزارش: ايسنا: دانشجويان، با احتمال سوء استفاده برخي افراد از تجمعات، در حال حاضر در داخل کوی، و از پشت ميله‌ها، به تجمع خود ادامه می‌دهند و به‌آرامی و با صدای خیلی کوتاه، شعارهايي ملايم از جمله «مرگ بر رفراندوم»، «آزادي انديشه، با اين همه ريش نمي‌شه»، «خاتمي، استعفا استعفا» سرمی‌دهند. صدا‌و‌سيما: عده‌اي شعارهاي تندی عليه مسئولان نظام مخصوصا خاتمي سردادند. يك سناتور در آفريقا گفت: از آنجايي كه اين محمد خاتمي را حتی دوست‌دارانش هم تحويل نمی‌گيرند، بهتر است كه همين الان برود. کيهان: بعد از آنهمه سروصدا و دعوت تلويزيون‌هاي فارسيزبان سيا، فقط تعدادي از پير و پاتالهاي سلطنتطلب به ميدان آمده بودند. می‌گويند مردي شيرهاي و زهوار دررفته خودش را كشانكشان به دربار رساند و گفت: خواستم به شاه بگم كه دور بنده رو خط بكشه و روي من يكي حساب باژ نكنه! حبرنامه‌ی اميرکبير: در تظاهرات امروز يک عضو شوراي مركزي دفتر به‌سختی ناپديد شده است. دبير انجمن نيز پيش از اين بدجوری ربوده شده بود. بازتاب: بر اساس شنيده‌های يک دانشجوی راستگو و معتمد که نخواست نامش فاش بشود، اصلا يک نفر هم اين نامه‌ی سرگشاده را امضا نکرده است. رسالت: برآنم که عقلای جناح راست، بايد با يک حرکت جهشی، همراه با مانور نيمه چرخشی، توپ را به زمين حريف انداخته و در يک پاتک نمادين، دانشجويان خوشگل‌تر را از عناصر مشکوک جدا کرده و ببوسند. رويداد: عباس عبدی امروز هم از خوردن اسفناج خودداری کرد. امروز: در حالی که دارند دانشجويان را از [...] دار می‌زنند، يک منبع انبساط گفت که در بار ميترای صدا‌و‌سيما، سور می‌دهند.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
خيالپروريها: ژان ژاک روسو

به روی جهان خاکی همه چيز در جريانی دائم است. هيچ چيز بر روی زمين ثابت و لايتغير نمی ماند و علايق مهر و محبت ما به امور خارجی همچون خود آن امور قهراً گذرا هستند و دگرگون می شوند. اين علايق ِ مهر و محبت همواره، در پيش و پس ما، گذشته ای را که ديگر نيست به ياد می آورند يا از آينده ای که غالباً به حقيقت نمی پيوندد خبر می دهند و در اين جمله چيزی که پايه ای استوار داشته باشد و بتوان به آن دل بست وجود ندارد. از اين رو، در اين جهان جز خوشی و لذت ِ گذرا کمتر دست می دهد و نپندارم که سعادت پايدار را کسی در آن يافته باشد. مشکل در حادترين لذات ما لحظه ای باشد که در آن دل براستی تواند گفت:" کاشکی اين دم هميشه می پاييد"؛ و چگونه می توان حالی تند گذر را، که دل، با سپری شدنش، باز پريش وتهی می ماند و حسرت گذشته يا آرزوی آينده را بر می انگيزد، سعادت خواند؟ اما اگر حالی باشد که در آن جان آدمی نشستگاهی نسبتاً استوار سراغ گيرد بی آنکه او را به ياد کردن از گذشته يا خيز بر داشتن از روی آينده نيازمند سازد يا حالی که زمان را برای آن معنايی نباشد و وقت و دم، بی آنکه به دوام و استمرارش التفات شود، عاری از هر احساس ديگری جز احساس هستی و خالی از احساس محرومی يا بهره مندی، لذت يا الم، بيم يا اميد، در آن پايدار بماند. تا زمانی که چنين حالی بر جاست، آن که اين حال دارد می تواند خود را سعادتمند بخواند؛ نه سعادتی ناتمام، بی مايه و نسبی از آن دست که در نوشهای زندگی توان يافت بلکه سعادتی خود بسنده و تام و تمام که در جان جای تهی به جا نمی گذارد تا به پُر ساختن آن نياز افتد.



اعتراضات مردمی بالاخره به خيابان‌ها کشيده شد


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
پيام های مهر و دوستی: لئو بوسکاليا

هر روز میبينيم چگونه بیاعتمادی پيدا میکنيم و اين موضوع مرا رنج میدهد ما بايد ياد بگيريم که دوباره اعتماد کنيم. اعتماد کردن به ديگران خطرناک است ولی همه زندگی خطر کردن است. لازم است دوباره فراتر از بودن را آغاز کنيم ما بايد با وجود انسان تماس برقرار کنيم.

بودايیها داستانی شنيدنی دارند که من آن را دوست دارم. داستان درباره مورچهای است که به داخل بشکه پر از آب باران افتاده و واکنش هايی که نسبت به او میشود: اولين فردی که مورچه را در آن وضعيت ديد گفت داخل بشکه من چه میکنی؟ و فوت می کند و مورچه محو میشود. (خودخواهی) نفر بعدی میآيد، داخل را نگاه میکند و مورچه را در آنجا می بيند، او می گويد "میدانی امروز روز گرمی است، حتی برای مورچه ها. تو آسيبی به کسی نمیرسانی. برو جلو، می توانی در بشکه من باشی" (تحمل و بردباری) نفر سوم میآيد. او به تحمل و بردباری و خشم فکر نمیکند، او مورچه را در بشکه میبيند و، به طيب خاطر، يک مشت شکر به او می دهد. (اين عشق است)

اسکيلزو اسپيتز و ساير دانشمندان به ما نشان داده اند که بدون توجه و عشق انسانی، لمس کردن، در آغوش گرفتن و احساس کردن و روابط قوی، نوزادان میميرند. به همين ترتيب، ما انسانها نياز داريم يکديگر را لمس کنيم، در آغوش بگيريم و يکديگر را دوست داشته باشيم و شايد بالاترين شکل و بالاترين طريقه ابراز کردن خود روابط کاملی باشد که شامل روابط جنسی تمام عشق شما و تمام يکتايی شماست. شايد تجربه ای از آن بالاتر نباشد؛ حتی اگر ما آن را بی حرمت کرده باشيم.



ساحل بود و نعره دریا و انبوه جمعیت بیکار
تن بی جان مرد در آینه، گوئي ارمغان دریا، برای ساحل ماتم زده بود
چه آرامشی دارد مردنی چون قو

بيـژن صف‌سری [متـن کامـل در «روزگــارمــا»]


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
پيرامون اسارت بشری: سامرست موآم

از نظر من ديگران تنها عوامل محدود کننده فعاليتهايم هستند. آنان را همانطور که دنيا میگردد بچرخان، آنوقت هريک از آنان برای خودش در مرکز هستی قرار میگيرد.

حقوق من بر ديگران تا آنجاست که قدرت من اجازه میدهد. آن چه که می توانم بکنم در محدوده آن چه توان انجام آن را دارم جای دارد. چون موجودات اجتماعی هستيم در جامعه زندگی میکنيم و جامعه ما را به زور به گرد يکديگر با زور اسلحه (يعنی پليس) و زور عقايد عمومی حفظ کرده است. تو از يک سو نماد اجتماع و از سوی ديگر نماد فرديت هستی و هريک از اين دو نماد کوشش در حفظ خود دارند. اين نيروعليه نيرو است. من در کنار ايستادهام، ناچارم جامعه را بپذيرم و چندان از اين ناچاری خرسند نيستم. چون در قبال حمايتی که جامعه از من میکند، ماليات میپردازم، ماليات می دهم برای آنکه ضعيف هستم و نمیتوانم در برابر ستم آدم قویتر از خودم، مقابله کنم، اما تسليم اين قوانين هستم برای اين که بايد تسليم باشم، قبول ندارم آن ها عادلانه است، نمیدانم عدالت چيست فقط زور را میشناسم و وقتی به پليس که حافظ جان و مال من است پول میدهم و اگر من در کشوری زندگی می کنم که خدمت سربازی اجباری باشد، در ارتشی خدمت میکنم که از خانه و املاک من در برابر مهاجمين پاسداری میکند، من از طريق جامعه به آسودگی می رسم من در جامعه آسايش دارم زيرا نيروی ديگران که روی آنها حساب میکنم در جهت منافع من حرکت میکند. اين نيرو برای آن که بتواند خود را حفظ کند یايد در قوالب قوانين جای گيرد و اگر من قوانين را نقض کنم زندان يا اعدام در انتظار من است.اگر قانون را زير پا بگذارم و عمل مغاير عرف و قوانين موضوعه انجام دهم دولت از من انتقام میگيرد، اما به اين انتقام به ديده مجازات نگاه نمیکنم، همچنان که احساس نمیکنم عمل خلافی مرتکب شدهام. جامعه مرا به خدمت خود میخواند و برای آن که اين خدمت را پذيرا شوم عوامل تشويق کننده ای مثل شهرت، ثروت و حسن ظن ديگران را معيار قرار داده است اما من نسبت به حسن ظن ديگران بیتفاوت هستم، شهرت را تحقير میکنم و میتوانم بدون ثروت هم خوب زندگی کنم.

 
 

مهران مهرافشان

Brought to you by: IRAN ARCHITECT /
Designs Unlimited / The Latest Penthouse Studio
Created and operated by:
MEHRAN MEHRAFSHAN, Lubbock, Texas
Hosted by: iPowerweb, Since Jan '02 - All Rights Reserved


E-mail this URL


A Website
with a Message