XSEER HomeYou Are Here
 
MEHRAVA Archives
 
TODAY
JAN '05
DEC '04
NOV '04
OCT '04
SEP '04
SUM '04
MAY '04
APR '04
MAR '04
FEB '04
JAN '04
DEC '03
NOV '03
OCT '03
SEP '03
AUG '03
JUL '03
JUN '03
MAY '03
APR '03
MAR '03
FEB '03
JAN '03
DEC '02
NOV '02
OCT '02

 

 



نمودار تقريبی ميزان حال کردن ايرانيان - از بالا: شب يلدا، دهه‌ی فجر، چهارشنبه‌سوری، نيمه‌ی شعبان، صعود به جام جهانی [توضيح اين که هر چه صعود دشوارتر صورت پذيرد ميزان حال بصورت تصاعدی بالا می رود،] همه‌ی اعياد ديگر روی هم، نوروز.

 


سلام. چه خوب شد تشريف آورديد. ديگر داشتم نا اميد می شدم و می رفتم. خوب هستيد امروز؟ - سلام عزيزم. خوبی؟ مگه ميشه من نيام فدات شم الهی؟ - آخر فرموده بوديد ساعت ده آن لاين می شويد. به هر حال خوش حالم که آمديد. - من هم خوش حالم. نمی دونی چقدر دلم برات تنگ بود. بیا اين هم اسم و آدرس رابطمون تو زوريخ. هشت صبح به وقت تو منتظرته. وای نمیدونی چقدر دوستت دارم. - چه بگويم؟ شما مرا با اين زحماتی که می کشيد واقعا شرمنده می کنيد. چشم. سر وقت تماس می گيرم با ايشان. - من هرچی دارم مال توست قربونت برم. من بايد برم الان. بيا این هم يه ممممممممماچچچچچ. وای عشق کردم. فردا همين موقع آن لاين می شم. - سپاسگزارم از شما دوست عزيز و محترم. فردا شب در خدمت خواهم بود.

 


کجا بودی از صبح تا حالا؟ صدات چرا گرفته؟
- گفتم که امروز برنامه ام چيه. - يعنی برای اون صدات گرفته؟ - آره. - خود درمانی؟ - خود درمانی. - نه بابا؟ - جون تو. - داد زدی؟ - داد زدم چه جور! - پس پروژه جدی يه. - خيلی جدی يه. - بهت اميدوار شدم. - اميدوار تر هم ميشی. - پس داد زدی. - داد زدم. - سر کی؟ خانواده؟ - خانواده. اون هم چه دادی! - برو. - باور کن. - بچه محل ها هم؟ - رفتم جلو نونوايی اون قدر داد زدم که همه بفهمن. - کاشکی بودم می ديدم. - گوشت کر می شد. - فاميل ها چی؟ - اون ها هم. - رفتی در خونه ها شون؟ - نه. به عمه زنگ زدم و تا تونستم داد زدم و از همه شکايت کردم. اون خبر گزاری فاميله. - سر کار هم داد زدی؟ - سر کار هم داد زدم. - ديگه کجا؟ - ديگه... سر چند نفر ديگه هم داد زدم. پس پروژه خود درمانی خوب پيش ميره. - خيلی خوب. - الان بهتری؟ - بهتر؟ فقط بهت بگم انگار يکی دو متری از زمين فاصله دارم. فقط دارم عشق می کنم. عشق.

 


خبرهای سايت - اول اين که يک خبر خيلی خوش و دست اول داريم که نمی گوييم چيست. بعد اين که يک ويديو کليپ برای نوروز آماده کرده ايم که با کارهای قبلی سايت تفاوت اساسی دارد چون در آن از هيچ گونه موزيک و يا تصوير استفاده نشده. و دست آخر اين که داستان دنباله داری نوشته بوديم تا در سايت بگذاريم. اما خیلی بهتر از آن چه پيش بينی می کرديم از آب در آمد. پس آن را به يک ناشر نشان داديم که کلی هم استقبال کرد. داستان درباره چند خانواده در يک مجتمع آپارتمانی است و جذابيتش به اين است که در اين مجتمع و برای ساکنانش هيچ وقت هيچ اتفاق خاصی نمی افتد و همه چيز هميشه عادی است. اما شخصی که قرار بود برای نشر آن سرمايه گزاری کند مخالفت کرد و گفت که داستان را چند بار و بدقت خوانده و معتقد بود که برخلاف نظر نويسنده، آن طور ها هم نيست که اين داستان درباره هيچ چيز نباشد و اتفاقا برعکس خيلی هم درباره چيز مهمی است.

 


امان از دست بعضی از اين ويزيتورهای آقا که نمی دانم از کجا تشريف می آورند. آخر چرا اينقدر رايت کليک می کنی آقای محترم؟ از خانم ها ياد بگير که با اين که می دانند رايت کليک چيست اما مراعات می کنند. آدم که نبايد از هر امکانی که در اختيارش است استفاده کند. تازه، آن عکس اليزابت هرلی را نمیتوانی با رايت کليک از آن تو در بياوری. قسمت پايينش را از کجا می خواهی پيدا کنی؟ ايميل بزن و بگو تا ما عکس بزرگ و کاملش را برايت بفرستيم. پوسترش کن و بزن به ديوار اتاقت و کيف کن.

 


ابرها را کنار بزن. نه... ابرهای سياه و ضخيم نا اميدی را نمیگويم. آن ابرهای سفيد و زيبايی را میگويم که با قلب پر مهرت همه جا و بدور خود نقاشی کردهای. تا نبينی. تا باور نکنی. تا به یاد نياوری. تا نپذيری و احساس شرم نکنی. آنها را کنار بزن چون چند صباحی ديگر اين باد است که همه را با خود می برد. و آن روز در آينه به خطهای چهرهات مینگری و افسوس میخوری به سال هايی که در خواب و خيال و به باطل سپری کردی. تا دير نشده و از هر چه در آسمان است بی‌زار نشده‌ای ابرهای سفيد و زيبا را پاک کن و هر آنچه در ورای آن پنهان کرده‌ای ببين... باور کن... و بپذير.

 


برای درک ميزان صداقت در سخنان سياستمداران آمريکايی نيآزی به دانش بالای سياسی نيست. کافيست چند سالی در آن کشور زندگی کرده و گه گاه به راديوی پر مخاطب محافظه کاران که همواره حدود يک سوم آرا و بيش از نيمی از قدرت را در دست دارند گوش دهيد. کسانی که يک پاراگراف انتقاد و درد دل يک دانشجوی خارجی فلک زده و کتک خورده را که در جايی نوشته بر نمی تابند و لازم می بينند از راديوی سراسری او را مسخره کنند. آیا این ها واقعا دلشان به حال مردم خاور ميانه سوخته و حاضرند ميلياردها دلار خرج کنند و برای آنان آزادی و دمکراسی به ارمغان ببرند؟ کسانی که شعارشان نه "آزادی" و نه "دمکراسی" بلکه "آمريکا...، دوستش بدار يا گورت را گم کن" است؟

 


امروزت مال منه. قول داده بودی تمام روز به من کمک کنی. - امروزم مال تو. - آها... حالا که اينقدر خوبی اون کرديت کارتتو بده که خيلی وقته يه خريد حسابی نکردم. - پولم هم مال تو. - تو چه ماهی! برای همينه که من عاشقتم. فقط گفته بودی که خونه رو به نام... - خونه هم مال تو. - امروز دست و دل باز شدی؟ می دونستم هر چی بخوام بهم می دی. البته به جز کامپيوترت که جونت بهش وابسته است. - کامپيوتر هم مال تو. - ببيننم حالت خوبه؟ دستاتو بده. چه سرده دستات! دستاتم ميدی باشه مال من؟ - دستامم مال تو. - تو مال منی. همه چیزت مال منه. هم جسمت...، و هم روحت... - نه... نه... شرمنده... اين يکی رو نمی تونم بهت بدم. اين يکی رو نمی تونم بدم.

 


دوست عزیزی که مرتب نق می زنی و صبح تا شب کارت اين شده که از دست روزگار بنالی و اطرافيانت را آزار دهی. بلند شو برو يک فصل گناه کن و برگرد. باور کن تاثيرش از هر دوای ديگری بيشتر و با دوام تر است. گناه دوای همه دردهاست. همه دردها.

 


اين يادداشت را کمی زودتر از موعد اينجا می گذارم تا مطمئن شوم همه می خوانند و کمی دلم خنک شود. دوستان عزيزی که بزودی و طبق معمول دوستان اينترنتی و خارج از کشور خود را فراموش و برای دو سه هفته، و تا دوباره حوصله تان سر نرفته، به دنبال خوش گذرانی و ديد و بازديد و تماشای سيمای لاريجانی خواهيد بود، کوفت تان شود آن آجيل و شيرينی و سبزی پلو ماهی و هر زهر مار ديگری که در آن ايام خجسته ميل می فرماييد.

 


اولين و تنها فرا پناه گاه فضايی / اينترنتی بين المللی و سوپر های تک "زوم" [زمين، ونوس، مريخ] طراحی و اجرا شده توسط عضو ارشد کميته دوازده نفره پناه گاه سازی دوران جنگ تحميلی [که ابتدا برای خود بی پناهش ساخته بود، پس حتما چیز خوبی است] بزودی و فقط در فرا سايت اکسير.

 


دوستان من خودم می دانم که محتوای اين صفحه و کلا سايت اکسير در مقايسه با بعضی سايت ها ممکن است زياد مال به نظر نرسد. اما سعی کنيد با ديد متفاوت و مثبت تری به مسئله نگاه کنيد. مثلا با اين ديد که "مجانی" است. يک بار امتحان کنيد تا ببينيد که اتفاقا خيلی هم سايت خوب و چه بسا بسيار خوبی به نظر می رسد. حتی گاهی آدم را ديوانه می کند از خوبی.

 



يادداشت امروز مهرآوا را در "شيندخت" بخوانيد. خانم انصاری، سالگرد وب لاگ "شيندخت" را به شما و خوانندگان عزيز و محترم تان تبريک می گويم.

 


سايت "نيو پرشيا" از نيوجرسی، آمريکا را ببينيد. "درباره ی ما" ندارد پس بايد سايت خوبی باشد. اين هم ترانه ی "تنها" با صدای کورش  در همان سايت. لطفا چند تا چند تا با هم برويد که نگويند باز لينک دادی و خطوط ما را اشغال کردی. [ريل تايم. سايت به زبان انگليسی]

 


اگه امشب تهران بودم حدودای نه شب سوار ماشين می شدم می رفتم سر دريان نو. یه سر به دکه روزنامه فروشی می زدم و با فروشنده کمی گپ می زدم. بعد سر شادمان دور می زدم و از تهران ويلا می انداختم تو اتوبان. بعد از ونک می پیچیدم تو مدرس و بعد بزرگراه صدر. با سرعت پايين و مثل هميشه بين خطوط رانندگی می کردم. می رفتم تا شمال تهران پارس. بعد یه اسباب بازی فروشی پيدا می کردم و دوتا عروسک می خريدم. می رفتم در خونه اش و صبر می کردم تا بياد. بعد از کلی تعارف که نمی خوام مزاحم بشم و ديره و اين حرفها، می رفتم تو و روی زيلوی پاره اش کنار بخاری می نشستم. بچه هاش دورمو می گرفتن. خانومش چايی می آورد. و خودش مرتب به بچه ها غر می زد که مهران چيه؟ بگين آقای مهندس.

 


آه... امروز خیلی دلم گرفته...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم فوريه دو هزار و سه ميلادی معادل چهارشنبه سی بهمن ماه هزار و سيصد و هشتاد و يک خورشيدی در ساعت هجده و چهارده دقيقه و پنجاه و نه ثانيه بوقت يو اس سنترال معادل سه و چهل و چهار دقيقه  و پنجاه و نه ثانيه به وقت آی اس تی توسط قنبر اليزابت
[ تا حالا
خیلی ها نظر دادند -
نظر بدهيد ]

 


سپر های انسانی مردم زمين ديگه چی چيه؟ اينا کی هستند بهشون پول ميدی؟ تلفن زدند گفتند چک ما چی شد. سخنرانی راهپيمايی صلح رو هم که نرفتی. خريد هم که نرفتی برای من. اصلا واسه چی موندی خونه امروز؟ اقلا پاشو برو کولر رو درست کن. - ولم کن امروز اعصاب ندارم. نمی خوام ريخت اين ها رو ببينم. حالم از هرچی صلح و آزادی و دمکراسی و سپر انسانيه بهم می خوره. سرم درد می کنه می خوام بخوابم. در ضمن مگه من تعمير کار کولرم؟ گفتم برای اين خونه مثل اون کتابخونه باد گير بسازم گفتی امل بازيه. شناورشو درست می کنی، پمپش می سوزه. پمپشو عوض می کنی، برزنتش پاره می شه. برزنتشو عوض می کنی، موتورش می سوزه. امروز قيافه ی هيچکس و نمی خوام ببينم. حتی تو رو. - بابا... بابا... ميای سوار ماشين من بشی ببرمت گردش؟ آهنگ هم برات می... - البته که می خوام عزيز دلم. اصلا همين الان می خوام منو ببری گردش برام آهنگ بذاری. - پس بيا... تو اين اتاقه. بيا بشين اينجا. کمربند يادت نره ها. خوب حاضری؟ اممممم ممممم مممممممممم نا ا ا ا  ها ا ا هممممم ممممم ها ا ا ا ا ا ممممممممم ناا ا ا ا ا ا ا ا ا لا ا ا ا ا ا ا نا ا ا ا ا ا  هممممممممم نا ا ا ا ا

 


احترام گذاشتن به آداب و رسوم غير ايرانيان البته کار پسنديده ايست. روز ولنتاين
هم روز قشنگی است و خوب است در باره آن بدانيم. اما فراموش نکنيم که در ايران خودمان هر روز، روز عشق است. اينکه با چند ماه سفر به خارج و ياد گرفتن زبان خارجی يک مرتبه همه غرور ملی مان را به زير پا گذاشته و همپای رسانه های بيگانه روز ولنتاين را برای جوانان ايرانی تبليغ کنيم چه معنايی دارد؟ اگر خيلی زبان بلديد و کلاس از وجودتان همينجوری فوران می کند، به جای گفتن "آی لاو يو" برای "دوستت دارم"، ببينيد می توانيد "جيگرتو بخورم الهی" و ده ها واژه عاشقانه ديگر ايرانيان را به انگليسی ترجمه کنيد. آن وقت شايد بفهميد که سخت در اشتباه هستيد و ايرانی جماعت (شما را نمی دانم) خود ختم اين حرف هاست و نيازی به يادآوری عشق و اين چيزها در طول سال ندارد.


MARCH 2003


هيچ‌کس در دنيا به‌اندازه‌ی من ايران را دوست ندارد. اما قبل از آن‌که يک ايرانی باشم، يک انسانم. از ريختن خون هم‌نوعانم شاد نمی‌شوم. حتی تاب ديدن دعوای دو کودک در کوچه را هم ندارم. من از جنگ متنفرم.


جنگ امروز
پايان سياست‌هاي پيدا و پنهان است
 

پيام بيژن صف‌سری از زندان
روزگار ما
 


  روی کرافت

دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که هستی
بلکه برای آنچه که هستم
هنگامی که با توام

دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که از خود ساخته‌ای
بلکه برای آنچه که از من می‌سازی

دوستت دارم
برای بخشی از وجودم که تو شکوفايش می‌کنی

دوستت دارم
چون دست بر دل افسرده ام می‌نهی
زنگارهای بی ارزش و بی‌مقدار به سويی می‌زنی
و نور می‌تابانی بر گنجينه‌های پنهانی که
تاکنون در ژرفا مانده بودند.

دوستت دارم
چون ياری‌ام می‌کنی
که از تخته پاره‌های زندگی
نه يک کپر
که معبدی در خور بنا نهم
کمک می‌کنی
که کار روزانه‌ام
نه يک سرشکستگی
بلکه ترنم ترانه‌ای باشد.

دوستت دارم
چون بيش از هر کيش و آيينی
به رويش من ياری رسانده‌ای
فراتر از هر سرنوشتی
شادی را به من ارزانی داشتی
اين همه را هديه داده‌ای

بی هيچ تماسی، کلامی و يا اشارتی
به اين کار توانا گشته‌ای
چون خود بوده‌ای
شايد دوست بودن در نهايت به همين معنا باشد.


جاسم، همکار وب‌لاگ‌نويس اکسير از بغداد: قبل از گزارش امروز خواستم خواهش کنم که کمی توقع‌تان را پايين بياوريد دوستان عزيز. من يک نفر هستم و به‌جز اين کامپيوتر روسی امکاناتی ندارم. لطفا کمتر لينک بدهيد چون بلاگر تهديد کرده که سرويس را پولی کند. خوب، برويم سراغ گزارش امروز. صبح خیلی زود حدود هفت هشت ده تا صدای بزرگ شنيدم. نفهميدم از کدام طرف بود. بعد رفتم روی پشت بام و آنجا هم دو تا صدای خيلی بلند‌تر شنيدم. خیلی بد بود. زود برگشتم تو. عصری که ديگر بدتر. رفتم نان بخرم که يک صدای خيلی بزرگ و طولانی شنيدم که از آن‌ور آمد. وحشت‌ناک بود. شب هم تلويزيون نشان می‌داد که ايرانی‌ها هم به نفع ما تظاهرات کردند. گمانم ترسيده‌اند که صدام نرود و بعد حساب‌شان را برسد. فکر می‌کنند زرنگ‌اند. بعد يک صدای گنده‌ی گنده شنيدم که خيلی بد بود. از پنجره ديدم فشفه‌های بنفش همين‌جوری می‌رفت به آسمان. تا گزارش بعدی خدانگهدار.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
زندگی جنگ و ديگر هيچ: اوريانا فالاچی

زندگی، لحظه ای است بين وقتی که به دنيا می آيی و وقتی که می ميری

مرگ، وقتی است که همه چيز تمام می شود و ما ديگر نيستيم

من جنگی را شناختم که در خلال آن خيلی زود فهميدم که در بهار کسی دوباره متولد نمی شود. و من به اين فکر می کردم که در آن طرف ديگر دنيا بحث و غوغا بر سر اين است که آيا صحيح است قلب آدم بيماری را که فقط ده دقيقه از زندگيش باقی مانده در آورد و بجای قلب بيمار ديگری گذاشت تا او شفا يابد؟ در حالی که اينجا هيچکس از خودش نمی پرسد که آيا صحيح است جان يکعده انسان جوان و پاک و سالم را بگيرند و؟....  و نفرت و خشم مرا در بر می گيرد، به زير پوستم می خزد و مغزم را سوراخ می کند و با خود قرار گذاشتم اين از هم گسيختگی دنيا را برای ديگران هم تعريف کنم و برای تو. برای تو که نمی دانی چرا وقتی می خندم اين چنين از ته دل می خندم و چرا وقتی گريه می کنم اين چنين زياد می گريم. و چرا وقتی بايد خوشحال شوم، خوشحال نمی شوم و چرا گاهی تا اين اندازه مشکل پسند و پر توقع می شوم. برای تو که هنوز نمی دانی روی کره ای که با تلاش ها و معجزه ها زندگی انسان رو به مرگی را نجات می دهند باعث مرگ صدها، هزارها و ميليونها موجود زنده و سالم می شوند. می دانی؟ زندگی خيلی بيشتر از لحظه ايست بين وقتی که به دنيا می آييم و وقتی که می ميريم.

زندگی..... در اين کره خاکی سه ميليارد انسان زندگی می کنند و هر کدام از آنها برداشت خاصی از زندگی دارند. تو ميدانی که برای يک هندی هندوستان که به دنيا می آيد و می ميرد و بدون آنکه متوجه شود و يک امريکايی که دوا را می سازد يا برای يک ويت کنگ که با داشتن فقط سه گلوله در تفنگش به مقابله با تانک ها می رود، زندگی شکل های مختلفی دارد و فرق می کند... زندگی.... زندگی يعنی چه؟ نمی دانم . ولی گاهی از خودم می پرسم آيا زندگی يک صحنه نيست که به دستور کسی در آن پرتاب می شوی و وقتی در آن افتادی بايد طولش را طی کنی و برای اين طی کردن هزاران شکل وجود دارد. شکل هندی، شکل امريکايی، شکل ويت کنگ ... و وقتی يکبار آن را طی کنی، ديگر کافی است تو زندگی کرده ای، از صحنه خارج می شوی و می ميری.

زندگی يک نوع محکوميت به مرگ است و درست بخاطر همين محکوميت به مرگ است که بايد آن را طی کنيم و بايد بدون قدمی به اشتباه ، و بدون آنکه يک ثانيه بخواب رويم و بدون آنکه ترديد کنيم که اشتباه می کنيم يا فکر کنيم که ممکن است آن را بشکنيم، آن را طی کنيم. ما که انسان هستيم و نه فرشته و حيوان، ما که بشر هستيم. زندگی، چيزيست که بايد خوب پرش کرد. بدون آنکه لحظه ای را از دست بدهيم. حتی اگر وقتی که پرش می کنيم بشکند، و اگر بشکند؟ ديگر به هيچ درد نمی خورد، به هيچ دردی.


اطلاعيه‌ی شماره دو استوديو ستاد پرچم: هم‌ميهنان عزيز، چرا اينقدر سخت می‌گيريد؟ حالا يک نصفه موشک افتاده در بيابان! درست هم روی خط خورده و مشخص نيست اين‌ور خورده يا آن‌ور خورده. ضمنا اين موشک‌ها تا بخواهد به زمين برسد بيشتر باروتش دود می‌شود. خوب است که خودتان در چهارشنبه‌سوری يکی چهل تا از اين ها را منفجر می‌کنيد! اصلا زشت نيست در نوروز ما بخواهيم شکايت کنيم؟ پس مهر و عطوفت ايرانی چه می‌شود؟ البته مرگ بر آمريکا، و تماميت ارضی عراق هم در قسمت شرقی‌اش مهم است. تازه، ما گرا داده بوديم و گفته بوديم حالا اگر چهار پنج تا هم اشتباها اين‌ور خورد با هم کنار می‌آييم. الان مسئله اصلی نوروز است. خوش بگذرانيد. محرم هم يادتان نرود.


ياران عيدتان مبارك
بيژن صف سری

تقدير من اگر چنين است كه آواز بهار را بايد از پس ديوارهاي بلند تنهايي گورستان زندگان بشنوم، شكايتي نيست كه اگر هم هست در نگاه است و سكوت. كه من با پاي برهنه هم دويده ام. من از ميان همه دل تنگي را برگزيدم تا باور كنم حكايت غريب دوري از ياران را. در اينجا در پشت ديوارهاي تنهايي در سلول آهني موري آشيانه دارد كه بي دغدغه از هراس جنگ و بوي بهار و ياد ياران هر شب ضيافت خويش را شاهانه بر پا مي دارد، اما من كه هر روز در آئينه پيرتر مي شوم هر شبا هنگام مهماندار هزار تصوير بيگانه ام كه برآمده از شانه هاي شبهاي بي ستاره اند.

اگر چه انتر معركه اين ديار روزگار شديم كه اين عيد و عيدانه ها را ديگر صفائي نيست اما با اين همه از سر عادت معنادار هم كه باشد بايد گفت ياران عيدتان مبارك، كه اگر عيدمان عيد نيست همت بلندمان كه با تركه مظلوميت به جنگ چماق ظلم رفته ايم بايد بانك مبارك باد را سر داد. وه ! كه چه تماشايي است كه اگر چماق بشكند.

و السلام
بيژن صف سري
اندرزگاه هشت ـ بند پنج


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
طلوع سپيده: فرناز نخعی

روح آدمی، يکی از عجيب ترين مخلوقات خداوند است. مخلوقی بسيار بزرگ و توانا، که فقط قدرت بی انتهای الهی توانسته آن را در اين جسم کوچک بگنجاند. تصرف اين روح عظيم و قدرتمند، کاری است که هم بسيار آسان است و هم سخت. آسان از اين لحاظ که اين روح، با تمام وسعت و تواناييش، در مقابل محبت و عشق پاک و زلال، بنده وار به زانو در می آيد و تسليم می شود.چنان به بند کشيده می شود که تمام وجود خود را به رود جاری عشق می سپارد و چنان در آن غرق می شود که خودش هم جزئی از اين رود می شود. اما در عين حال، راه يافتن به اين ارتباط زيبای روحی، کاری بسيار سخت و پر زحمت است، چرا که به ندرت کسانی يافت می شوند که عشقشان اينطور ناب و آسمانی باشد و تحت تاثير تعلقات جسمانی قرار نگرفته باشد تا بتواند روح طرف مقابلشان را اينطور کامل تصرف کنند.

روح آزادتر از آن است که برای درک کردن، درگير محدوديتهای جسمانی شود و مسائلی مثل فاصله مکانی بتواند مانع آن ارتباط شود. سبکبال و رها پرواز می کند و خود را به آنچه نسبت به آن تعلق خاطر دارد می رساندو در کنارش قرار می گيرد. منتها به اين شرط که اين روح را در قيد تعلقات جسمانی اسير نکرده باشيم. پاکی، بال پرواز روح است. اگر به جسمت ميدان بدهی که تبديل به لجنزار گناه شود، بال پرواز روحت را می شکنی.جنبه فرشته وارش را چنان در هم می کوبی که از آن فقط حيوانی زخم خورده باقی می ماند، حيوانی که گرفتار و اسير قفس جسم است.

من در همه آيينه ها تو را می بينم. چرا که من، ديگر من نيستم، بلکه تجسمی از توام، و اين، اوج معنای عشق است. همان عشقی که خداوند در سپيده دم آفرينش، قلب انسان را از جنس آن خلق کرد. من اين راز را در گونه های گلگون شقايقهايی که معصومانه در دامن سبز دشت روييده اند، ديده ام. آن را در عطر نوازشگر نسيمی که از روی باغچه اطلسی خانه مان می گذرد احساس کرده ام. و رودی که از دل کوهستانهای دور دست برف گير می آيد، آن را بارها در گوشم زمزه کرده است. ای همه خوبی، تو تجلی تمامی اين رازی . و من، در تو خلاصه شده ام.


باز هم "درباره ما"، اما اين بار درباره "آمار ما": جزييات آمار و اطلاعات مربوط به تماس کاربران به همراه يافته هاي حاصل از بررسي آن ها به صورت زير مي باشد. يک: تماس با درياي نور در تمام ساعات شبانه روز برقرار است و هيچ گاه قطع نمي گردد. علت اين است که  تماس با درياي نور از کشور هاي مختلف صورت مي گيرد که با يک ديگر اختلاف افق دارند. آه. من حدس می زدم که از کشورهای مختلف باشد اما نمی دانستم افق هايشان هم با هم فرق دارد. دو: بيشترين تماس با درياي نور، از پيش از ظهر تا آخر شب است که تا حدود ساعت يک بامداد ادامه مي يابد. چه خوب! به افق شما يا ما؟ سه: اوج تماس با درياي نور، در چند ساعت در هر شبانه روز اتفاق مي افتد. درست بر عکس سايت ما. اوج تماس با اکسير در تمام ساعات بعضی شبانه روزها به وقوع می پيوندد. چهار: در فاصله زماني نيمه شب تا پيش از ظهر هر روز، تماس کمتري با درياي نور گرفته مي شود. اين گوش من اشکال پيدا کرده تازگی ها، بعضی حرف ها توش اکو می کنه می کنه می کنه می کنه می کنه. پنج: کمترين تماس با درياي نور مربوط به ساعت سه تا هفت بامداد است. کم کم دارم حس می کنم قرار نيست ما بدانيم بالاخره چند نفر در روز از دريای نور بازدید می کنند. شش: در روز هاي جمعه و ديگر تعطيلات رسمي ايران، تعداد تماس ها نسبتا کاهش مي يابد. البته اين اطلاعات خيلی هم حياتی است ولی می شود بفرماييد چند نفر؟ هفت: تا اين لحظه، جمعا از شصت و شش کشور با درياي نور تماس گرفته شده است. تعداد کشورهاي مبدا تماس از اين لحاظ اهميت دارد که فقط چند ماه از راه اندازي... خوب، نيازی به ادامه نيست. هم مطلب طولانی شد و هم اينکه مطمئنم که هرگز نخواهيم فهميد چند نفر از اين سايت بازديد می کنند.

 


ماه هاست که خبرگزاری های غربی سعی در توجيح افکار عمومی مردم خود و خاور ميانه و زمينه سازی برای حملات نظامی در عراق دارند. اما علائم شروع عمليات را بايد در جای ديگری جست. ارقام نجومی هزینه شده توسط وزارت دفاع دولت آمريکا در هفته گدشته و هشدارهای پياپی چند روز گذشته کنسولگری های آمريکا به اتباع آن کشور در ايران و پنج کشور ديگر از علائم جدی شروع جنگ در روزهای آينده است. جنگی ديگر، ويرانه ای ديگر، نسل سوخته ای ديگر.

 


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
تاريخ فلسفه : ويل دورانت

هر چه ظواهر و پديده هاي زندگي پيچيده تر گردد، رنج بيشتر و مشهودتر مي شود.
درنباتات حس نيست، بنابراين رنج هم نيست در پست ترين انواع حيوانات از قبيل حيوانات تك سلولي درد و رنج بسيار كم است، حتي در حشرات استعداد احساس رنج محدود است.
درجه بالاتر رنج در حيوانات ذوفقار كه داراي دستگاه عصبي كامل هستند مشهود مي گردد و هرچه درجه هوش بيشتر شود مقدار رنج نيز فزون تر مي گردد. بنابراين به هر نسبت كه هوش مشخص تر مي شود و شعور بالاتر رود، رنج و درد نيز رو به ازدياد مي نهد و در انسان به بالاترين درجه خود مي رسد. در انسان نيز هر كه را دانش و هوش بيشتر غم و اندوه فزون تر.

هيدراي (Hydra) جوان به صورت جوانه اي بر تن هيدراي ديگري مي رويد و بعد خود را از او جدا مي كند.
هنگامي كه بر تن هيدراي بزرگ زندگي مي كند با او در نبرد است و هر يك از آن دو، شكاري را كه به دست مي آيد از دهن همديگر مي ربايند؛ ولي مورچه بولداك استراليا مثال عجيب تري از اين نوع به دست مي دهد، زيرا همينكه آن را از ميان دو نيم كنند ميان دم و سر جنگ در مي گيرد، سر دم را با دندان مي گيرد و دم با دلاوري از خود دفاع مي كند و نيش خود را به سر فرو مي برد، جنگ تا نيم ساعت اوليه ادامه دارد تا آنكه هر دو طرف مي ميرند و يا مورچگان ديگر آن دو را از هم جدا ساخته مي برند. هر زمان كه اين تجربه به عمل آيد همين قضيه تكرار مي گردد... يونگ هان حكايت مي كند: كه در جاوه دشتي ديدم كه تا چشم كار مي كرد پر از استخوان بود. نخست خيال كرد كه ميدان جنگ بوده است ولي در حقيقت استخوانهاي سنگ پشتان بود كه از دريا براي تخم گذاري بيرون آمده بودند و سگان وحشي متحداً به سوي آنها حمله برده نخست همه را بر پشت گردانده بودند و كاسه روي شكم را برداشته زنده زنده همه را خورده بودند.... تا آنكه پلنگي رسيده بر سگان حمله برده بود.... اين سنگ پشتان براي همين زاييده شده بودند!!! همين طور اراده حيات همه جا خود را شكار مي كند و به صورتهاي گوناگون از خود تغذيه مي نمايد تا آنكه بالاخره نژاد بشر پس از محكوم ساختن انواع ديگر، جهان را كارخانه اي مي پندارد كه فقط به منظور استفاده اوست ، با اين همه نژاد بشر نيز با وحشت بيشتري اين مبارزه را دنبال مي كند و اين نزاع حياتي در خود او نيز صورت مي گيرد تا آنجا كه به گفته مثل لاتيني : انسان گرگ خود انسان است ( Hom o homini lupus)

 
 

مهران مهرافشان

Brought to you by: IRAN ARCHITECT /
Designs Unlimited / The Latest Penthouse Studio
Created and operated by:
MEHRAN MEHRAFSHAN, Lubbock, Texas
Hosted by: iPowerweb, Since Jan '02 - All Rights Reserved


E-mail this URL


A Website
with a Message