|


هيچکس در دنيا بهاندازهی من ايران را دوست ندارد. اما قبل از آنکه يک
ايرانی باشم، يک انسانم. از ريختن خون همنوعانم شاد
نمیشوم. حتی تاب ديدن دعوای دو کودک در کوچه را هم ندارم.
من از جنگ متنفرم.

جنگ
امروز
پايان سياستهاي پيدا و پنهان است
پيام بيژن صفسری از زندان
روزگار ما

 روی کرافت
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که هستی
بلکه برای آنچه که هستم
هنگامی که با توام
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که از خود ساختهای
بلکه برای آنچه که از من میسازی
دوستت دارم
برای بخشی از وجودم که تو شکوفايش میکنی
دوستت دارم
چون دست بر دل افسرده ام مینهی
زنگارهای بی ارزش و بیمقدار به سويی میزنی
و نور میتابانی بر گنجينههای پنهانی که
تاکنون در ژرفا مانده بودند.
دوستت دارم
چون ياریام میکنی
که از تخته پارههای زندگی
نه يک کپر
که معبدی در خور بنا نهم
کمک میکنی
که کار روزانهام
نه يک سرشکستگی
بلکه ترنم ترانهای باشد.
دوستت دارم
چون بيش از هر کيش و آيينی
به رويش من ياری رساندهای
فراتر از هر سرنوشتی
شادی را به من ارزانی داشتی
اين همه را هديه دادهای
بی هيچ تماسی،
کلامی و يا اشارتی
به اين کار توانا گشتهای
چون خود بودهای
شايد دوست بودن در نهايت به همين معنا باشد.

جاسم، همکار وبلاگنويس اکسير
از بغداد: قبل از گزارش امروز خواستم خواهش کنم که کمی توقعتان را
پايين بياوريد دوستان عزيز. من يک نفر هستم و بهجز اين کامپيوتر روسی
امکاناتی ندارم. لطفا کمتر لينک بدهيد چون بلاگر تهديد کرده که سرويس را
پولی کند. خوب، برويم سراغ گزارش امروز. صبح خیلی زود حدود هفت هشت ده تا
صدای بزرگ شنيدم. نفهميدم از کدام طرف بود. بعد رفتم روی پشت بام و آنجا هم
دو تا صدای خيلی بلندتر شنيدم. خیلی بد بود. زود برگشتم تو. عصری که ديگر
بدتر. رفتم نان بخرم که يک صدای خيلی بزرگ و طولانی شنيدم که از آنور آمد.
وحشتناک بود. شب هم تلويزيون نشان میداد که ايرانیها هم به نفع ما
تظاهرات کردند. گمانم ترسيدهاند که صدام نرود و بعد حسابشان را برسد. فکر
میکنند زرنگاند. بعد يک صدای گندهی گنده شنيدم که خيلی بد بود. از پنجره
ديدم فشفههای بنفش همينجوری میرفت به آسمان. تا گزارش بعدی خدانگهدار.

از
كتابخانهي شراره
انصاري
زندگی جنگ و ديگر هيچ:
اوريانا فالاچی
زندگی، لحظه ای است بين وقتی که به دنيا می آيی و وقتی که می ميری
مرگ،
وقتی است که همه چيز تمام می شود و ما ديگر نيستيم
من جنگی را شناختم که در خلال آن
خيلی زود فهميدم که در بهار کسی دوباره متولد نمی شود. و من به اين فکر می
کردم که در آن طرف ديگر دنيا بحث و غوغا بر سر اين است که آيا صحيح است قلب
آدم بيماری را که فقط ده دقيقه از زندگيش باقی مانده در آورد و بجای قلب
بيمار ديگری گذاشت تا او شفا يابد؟ در حالی که اينجا هيچکس از خودش نمی
پرسد که آيا صحيح است جان يکعده انسان جوان و پاک و سالم را بگيرند و؟....
و نفرت و خشم مرا در بر می گيرد، به زير پوستم می خزد و مغزم را سوراخ می
کند و با خود قرار گذاشتم اين از هم گسيختگی دنيا را برای ديگران هم تعريف
کنم و برای تو. برای تو که نمی دانی چرا وقتی می خندم اين چنين از ته دل می
خندم و چرا وقتی گريه می کنم اين چنين زياد می گريم. و چرا وقتی بايد
خوشحال شوم، خوشحال نمی شوم و چرا گاهی تا اين اندازه مشکل پسند و پر توقع
می شوم. برای تو که هنوز نمی دانی روی کره ای که با تلاش ها و معجزه ها
زندگی انسان رو به مرگی را نجات می دهند باعث مرگ صدها، هزارها و ميليونها
موجود زنده و سالم می شوند. می دانی؟ زندگی خيلی بيشتر از لحظه ايست بين
وقتی که به دنيا می آييم و وقتی که می ميريم.
زندگی..... در اين کره خاکی سه
ميليارد انسان زندگی می کنند و هر کدام از آنها برداشت خاصی از زندگی
دارند. تو ميدانی که برای يک هندی هندوستان که به دنيا می آيد و می ميرد و
بدون آنکه متوجه شود و يک امريکايی که دوا را می سازد يا برای يک ويت کنگ
که با داشتن فقط سه گلوله در تفنگش به مقابله با تانک ها می رود، زندگی شکل
های مختلفی دارد و فرق می کند... زندگی.... زندگی يعنی چه؟ نمی دانم . ولی گاهی از خودم می پرسم آيا زندگی
يک صحنه نيست که به دستور کسی در آن پرتاب می شوی و وقتی در آن افتادی بايد
طولش را طی کنی و برای اين طی کردن هزاران شکل وجود دارد. شکل هندی، شکل
امريکايی، شکل ويت کنگ ... و وقتی يکبار آن را طی کنی، ديگر کافی است تو
زندگی کرده ای، از صحنه خارج می شوی و می ميری.
زندگی يک نوع محکوميت به مرگ است و
درست بخاطر همين محکوميت به مرگ است که بايد آن را طی کنيم و بايد بدون
قدمی به اشتباه ، و بدون آنکه يک ثانيه بخواب رويم و بدون آنکه ترديد کنيم
که اشتباه می کنيم يا فکر کنيم که ممکن است آن را بشکنيم، آن را طی کنيم.
ما که انسان هستيم و نه فرشته و حيوان، ما که بشر هستيم. زندگی، چيزيست که
بايد خوب پرش کرد. بدون آنکه لحظه ای را از دست بدهيم. حتی اگر وقتی که پرش
می کنيم بشکند، و اگر بشکند؟ ديگر به هيچ درد نمی خورد، به هيچ دردی.

اطلاعيهی شماره دو استوديو
ستاد پرچم: همميهنان عزيز، چرا اينقدر سخت میگيريد؟ حالا يک نصفه موشک
افتاده در بيابان! درست هم روی خط خورده و مشخص نيست اينور خورده يا آنور
خورده. ضمنا اين موشکها تا بخواهد
به زمين برسد بيشتر باروتش دود میشود. خوب است که خودتان در چهارشنبهسوری
يکی چهل تا از اين ها را منفجر میکنيد! اصلا زشت نيست در نوروز ما بخواهيم
شکايت کنيم؟ پس مهر و عطوفت ايرانی چه میشود؟ البته مرگ بر آمريکا، و
تماميت ارضی عراق هم در قسمت شرقیاش مهم است. تازه، ما گرا داده بوديم و
گفته بوديم حالا اگر چهار پنج تا هم اشتباها اينور خورد با هم کنار
میآييم. الان مسئله اصلی نوروز است. خوش بگذرانيد. محرم هم يادتان نرود.

ياران
عيدتان مبارك
بيژن
صف سری
تقدير من اگر چنين است
كه آواز بهار را بايد از پس ديوارهاي بلند تنهايي گورستان زندگان بشنوم،
شكايتي نيست كه اگر هم هست در نگاه است و سكوت. كه من با پاي برهنه هم
دويده ام. من از ميان همه دل تنگي را برگزيدم تا باور كنم حكايت غريب دوري
از ياران را. در اينجا در پشت ديوارهاي تنهايي در سلول آهني موري آشيانه
دارد كه بي دغدغه از هراس جنگ و بوي بهار و ياد ياران هر شب ضيافت خويش را
شاهانه بر پا مي دارد، اما من كه هر روز در آئينه پيرتر مي شوم هر شبا
هنگام مهماندار هزار تصوير بيگانه ام كه برآمده از شانه هاي شبهاي بي ستاره
اند.
اگر چه انتر معركه اين
ديار روزگار شديم كه اين عيد و عيدانه ها را ديگر صفائي نيست اما با اين
همه از سر عادت معنادار هم كه باشد بايد گفت ياران عيدتان مبارك، كه اگر
عيدمان عيد نيست همت بلندمان كه با تركه مظلوميت به جنگ چماق ظلم رفته ايم
بايد بانك مبارك باد را سر داد. وه ! كه چه تماشايي است كه اگر چماق بشكند.
و السلام
بيژن صف سري
اندرزگاه هشت ـ بند پنج

از
كتابخانهي شراره
انصاري
طلوع سپيده:
فرناز نخعی
روح
آدمی، يکی از عجيب ترين مخلوقات خداوند است. مخلوقی بسيار بزرگ و توانا، که
فقط قدرت بی انتهای الهی توانسته آن را در اين جسم کوچک بگنجاند. تصرف اين
روح عظيم و قدرتمند، کاری است که هم بسيار آسان است و هم سخت.
آسان از اين لحاظ که اين
روح، با تمام وسعت و تواناييش، در مقابل محبت و عشق پاک و زلال، بنده وار
به زانو در می آيد و تسليم می شود.چنان به بند کشيده می شود که تمام وجود
خود را به رود جاری عشق می سپارد و چنان در آن غرق می شود که خودش هم جزئی
از اين رود می شود. اما در عين حال، راه
يافتن به اين ارتباط زيبای روحی، کاری بسيار سخت و پر زحمت است، چرا که
به ندرت کسانی يافت می شوند که عشقشان اينطور ناب و آسمانی باشد و تحت
تاثير تعلقات جسمانی قرار نگرفته باشد تا بتواند روح طرف مقابلشان را
اينطور کامل تصرف کنند.
روح
آزادتر از آن است که برای درک کردن، درگير محدوديتهای جسمانی شود و مسائلی
مثل فاصله مکانی بتواند مانع آن ارتباط شود. سبکبال و رها پرواز می کند و
خود را به آنچه نسبت به آن تعلق خاطر دارد می رساندو در کنارش قرار می
گيرد. منتها به اين شرط که اين روح را در قيد تعلقات جسمانی اسير نکرده
باشيم. پاکی، بال پرواز روح است. اگر به جسمت ميدان بدهی که تبديل به
لجنزار گناه شود، بال پرواز روحت را می شکنی.جنبه فرشته وارش را چنان در هم
می کوبی که از آن فقط حيوانی زخم خورده باقی می ماند، حيوانی که گرفتار و
اسير قفس جسم است.
من
در همه آيينه ها تو را می بينم. چرا که من، ديگر من نيستم، بلکه تجسمی از توام، و اين، اوج معنای عشق
است. همان عشقی که خداوند در سپيده دم آفرينش، قلب انسان را از جنس آن خلق کرد.
من اين راز را در گونه های گلگون شقايقهايی که معصومانه در دامن سبز دشت
روييده اند، ديده ام. آن را در عطر نوازشگر نسيمی که از روی باغچه اطلسی خانه مان می گذرد احساس
کرده ام. و رودی که از دل کوهستانهای دور دست برف گير می آيد، آن را بارها در گوشم
زمزه کرده است. ای همه خوبی، تو تجلی تمامی اين رازی .
و من، در تو خلاصه شده ام.

باز
هم "درباره ما"، اما اين بار درباره "آمار ما": جزييات آمار و اطلاعات
مربوط به تماس کاربران به همراه يافته هاي حاصل از بررسي آن ها به صورت زير
مي باشد. يک: تماس با درياي نور در تمام ساعات شبانه روز برقرار است و هيچ
گاه قطع نمي گردد. علت اين است که تماس با درياي نور از کشور هاي
مختلف صورت مي گيرد که با يک ديگر اختلاف افق دارند.
آه. من حدس می زدم که از کشورهای مختلف باشد اما نمی دانستم افق هايشان هم
با هم فرق دارد. دو: بيشترين تماس با درياي نور، از پيش از ظهر تا
آخر شب است که تا حدود ساعت يک بامداد ادامه مي يابد.
چه خوب! به افق شما يا ما؟ سه: اوج تماس
با درياي نور، در چند ساعت در هر شبانه روز اتفاق مي افتد.
درست بر عکس سايت ما. اوج تماس با اکسير در تمام
ساعات بعضی شبانه روزها به وقوع می پيوندد. چهار: در فاصله زماني نيمه
شب تا پيش از ظهر هر روز، تماس کمتري با درياي نور گرفته مي شود.
اين گوش من اشکال پيدا کرده تازگی ها، بعضی حرف ها
توش اکو می کنه می کنه
می کنه
می کنه می کنه. پنج: کمترين تماس با درياي نور مربوط به ساعت سه تا هفت بامداد
است. کم کم دارم حس می کنم قرار نيست ما بدانيم
بالاخره چند نفر در روز از دريای نور بازدید می کنند. شش: در روز
هاي جمعه و ديگر تعطيلات رسمي ايران، تعداد تماس ها نسبتا کاهش مي يابد.
البته اين اطلاعات خيلی هم حياتی است ولی می
شود بفرماييد چند نفر؟ هفت: تا اين لحظه، جمعا از شصت و شش کشور با
درياي نور تماس گرفته شده است. تعداد کشورهاي مبدا تماس از اين لحاظ اهميت
دارد که فقط چند ماه از راه اندازي... خوب، نيازی به
ادامه نيست. هم مطلب طولانی شد و هم اينکه
مطمئنم که هرگز نخواهيم فهميد چند نفر از اين سايت بازديد می
کنند.

ماه هاست که
خبرگزاری های غربی سعی در توجيح افکار عمومی مردم خود و خاور ميانه و زمينه
سازی برای حملات نظامی در عراق دارند. اما علائم شروع عمليات را بايد
در جای ديگری جست. ارقام نجومی هزینه شده توسط وزارت دفاع دولت آمريکا در هفته گدشته و
هشدارهای پياپی چند روز گذشته کنسولگری های آمريکا به اتباع آن کشور در ايران
و پنج کشور ديگر از علائم جدی شروع جنگ در روزهای آينده است. جنگی ديگر،
ويرانه ای ديگر، نسل سوخته ای ديگر.

از
كتابخانهي شراره
انصاري
تاريخ فلسفه :
ويل دورانت
هر چه ظواهر و پديده هاي
زندگي پيچيده تر گردد، رنج بيشتر و مشهودتر مي شود.
درنباتات حس نيست، بنابراين رنج هم نيست در پست ترين انواع حيوانات از قبيل
حيوانات تك سلولي درد و رنج بسيار كم است، حتي در حشرات استعداد احساس رنج
محدود است.
درجه بالاتر رنج در حيوانات ذوفقار كه داراي دستگاه عصبي كامل هستند مشهود
مي گردد و هرچه درجه هوش بيشتر شود مقدار رنج نيز فزون تر مي گردد.
بنابراين به هر نسبت كه هوش مشخص تر مي شود و شعور بالاتر رود، رنج و درد
نيز رو به ازدياد مي نهد و در انسان به بالاترين درجه خود مي رسد.
در انسان نيز هر كه را دانش و هوش بيشتر غم و اندوه فزون تر.
هيدراي (Hydra) جوان به
صورت جوانه اي بر تن هيدراي ديگري مي رويد و بعد خود را از او جدا مي كند.
هنگامي كه بر تن هيدراي بزرگ زندگي مي كند با او در نبرد است و هر يك از آن
دو، شكاري را كه به دست مي آيد از دهن همديگر مي ربايند؛ ولي مورچه
بولداك استراليا مثال عجيب تري از اين نوع به دست مي دهد، زيرا همينكه آن
را از ميان دو نيم كنند ميان دم و سر جنگ در مي گيرد، سر دم را با دندان مي
گيرد و دم با دلاوري از خود دفاع مي كند و نيش خود را به سر فرو مي برد،
جنگ تا نيم ساعت اوليه ادامه دارد تا آنكه هر دو طرف مي ميرند و يا مورچگان
ديگر آن دو را از هم جدا ساخته مي برند. هر زمان كه اين تجربه به عمل آيد
همين قضيه تكرار مي گردد... يونگ هان حكايت مي كند: كه در جاوه دشتي ديدم كه تا چشم كار مي كرد پر از
استخوان بود. نخست خيال كرد كه ميدان جنگ بوده است ولي در حقيقت
استخوانهاي سنگ پشتان بود كه از دريا براي تخم گذاري بيرون آمده بودند و
سگان وحشي متحداً به سوي آنها حمله برده نخست همه را بر پشت گردانده بودند
و كاسه روي شكم را برداشته زنده زنده همه را خورده بودند.... تا آنكه
پلنگي رسيده بر سگان حمله برده بود.... اين سنگ پشتان براي همين زاييده شده بودند!!!
همين طور اراده حيات همه جا خود را شكار مي كند و به صورتهاي گوناگون از
خود تغذيه مي نمايد تا آنكه بالاخره نژاد بشر پس از محكوم ساختن انواع
ديگر، جهان را كارخانه اي مي پندارد كه فقط به منظور استفاده اوست ، با اين
همه نژاد بشر نيز با وحشت بيشتري اين مبارزه را دنبال مي كند و اين نزاع
حياتي در خود او نيز صورت مي گيرد تا آنجا كه به گفته مثل لاتيني :
انسان گرگ خود انسان است ( Hom o homini lupus) |