You Are Here

MEHRAVA Archives
TODAY
JAN '05
DEC '04
NOV '04
OCT '04
SEP '04
SUM '04
MAY '04
APR '04
MAR '04
FEB '04
JAN '04
DEC '03
NOV '03
OCT '03
SEP '03
AUG '03
JUL '03
JUN '03
MAY '03
MAR '03
FEB '03
JAN '03
DEC '02
NOV '02
OCT '02

 
 
E-mail this URL

ليله الحال الکامل - آبريل ۲۵

الجهـاز التلفيزيون الالوان

ليله الشباب العربيه فی ساحل الخليج الدائمه الايرانيه. هذا البرنامه الرابعه العشره، النساء المسلم والاجنبی و من الاوروبايی. الرقصه العربيه خلال المراسم الافتتاحيه، آبريل ۲۵ الا اول ايام الحج. طفلهو لا دخول.

المصنوعات الجالب و لجواد التايتانيک فی جابن السونی الانترنشنال. روئيت الشبکه ابن صحرا، الاکسـير المهرآبا، و الشبکه الممنوع الدخول البورنو. اکسب ۵۰۰ دولار امريکي.

هيشــــکی «تو» نمی‌شه...
راستی چطور راضی می‌شيد با مانيتور زير بيست اينچ و هدفون زير هزار وات از اکسيـر بازديد کنيد؟



لازم است نکته‌ای را درباره‌ی عدم وجود «لينک» به سايت‌های دوستان در اين صفحه، ياداور شوم و آن اين که اين‌جوری‌هام نيست که ما هرگز به جايی لينک نمی‌دهيم يا نمی‌خواهيم بدهيم. البته ظاهرا ممکن است اين‌گونه به‌نظر برسد اما توجه داشته باشيد که لينک صرفا يک واژه‌ی آندرلاين نيست که روی آن کليک کنيم و ما را ببرد فلان سايت، و اگر ديده نشود لابد لينکی درکار نيست. اتفاقا برعکس. خيلی هم هست. همين اکسـير پر از لينک است و آن‌ها که بايد ببينند، می‌بينند. آخر مگر حتما بايد در وسط شهربازی و روی موکت سبز بسيج نماز خواند و زانو درد گرفت تا مردم بدانند که به خدا لينک دادی؟ آخرش هم بفهمی شونصد درجه کج ايستاده بودی... بستنی‌ات هم دست همسرت آب شده... جايت را هم در صف چرخ‌و‌فلک از دست داده‌ای... بماند که رانندگی بدون کفش هم سخت است و هم خطرناک و ريسک‌آلود. اين‌ها مسائل خصوصی و عرفانی‌ است. فلسفی است. همه‌کس بفهم نيست. لينک بايد «معنوی» باشد. مثل لينک‌های نامرئی‌يه ما. بايد از ته دل و با خلوص نيت باشد. وگرنه از اين لينک‌های غير‌ارزشی فک‌و‌فراوان است. کسی هم جدی نمی‌گيرد و روی آن کليک نمی‌کند.


چند دقيقه صلح بی صلح - خيلی از اين همسايه‌های جنوبی و غربی کشورمون دل خوشی داريم، اين‌ها هم هی تبليغات عربی بالای صفحه‌مان می‌گذارند. هر چی می‌کشيم از دست هميناست. هوی... ژيگول... شنگول... بردار اونو حالمون به‌هم خورد. کاش يه رييس‌جمهور مايه‌دار، البته از نوع غلط‌املاييش، روکار ميومد و يکی يه دوجين الجهاز عشروالثانی [يعنی دوازده‌متری] اونم از نوع کلاهک‌دار، التقديم اينا می‌کرد، تا هفتاد مليون ايرانی ته دلشون عشق می‌کردن. آمين.


قظعه‌ای از يکی از ترانه‌های به‌ياد‌ماندنی‌يه دهه‌ی هشتاد با صدای «سیندی لاپر» را اين‌جا می‌گذارم. شايد خوشتان آمد.


خوب، بد نيست گاهی هم کمی خودمانی بنويسم. پس يک حاطره تعريف می‌کنم برای شما. تهران که بوديم همسرم با ديگر همسران خارجی مقيم ايران، يا به‌قول خودشان «فارين وايوز»، ميمانی‌های دوره‌ای داشتند. هر بار در خانه‌ی یکی از آن‌ها جمع می‌شدند. کفش‌ها را پشت در رديف کرده و دور ظرف‌های بزرگ پفک‌نمکی و چيپس می‌نشستند و از خانواده‌ی همسرانشان تعريف يا گله و غيبت می‌کردند و می‌خنديدند و سبک می‌شدند. مهمانی‌ها معمولا از سه تا پنج بعد‌ازظهر يک روز وسط هفته بود و از دقايقی قبل از پنج، تاکسی‌های تلفنی و آژانس و يا اتوموبيل‌های همسران میهمانان، کوچه را پر می‌کرد. من معمولا کار رساندن سه چهار دوست نزديک همسرم را به‌عهده داشتم. اما يک روز ماشين خراب شد و مجبور شدم با عجله از پسرخاله‌ام بخواهم که بيايد تا آن‌ها را برسانيم. او هم با پيکانش که از نظر قدمت و اصالت با مال ما رقابت داشت، آمد و با سرعت خودمان را رسانديم. وقتی آن سه خانم از در منزل ما بيرون آمدند من پياده شده و در عقب را باز کردم و گفتم بفرمايید. اما آن‌ها با بی محلی از کنار ما رد شدند و رفتند. کمی دنبالشان رفتم و باز هم تعارف کردم، اما حتی نگاه هم به من نکردند. برگشتم داخل ماشين. طولی نکشيد که يک مرسدس بنز نو و خيلی تميز با شيشه‌های رنگی کنار ما توقف کرد. شيشه‌ها پايين آمد. چه بگويم. خيلی خيط شده بودم. همان سه فارين وايوز خوش خنده بودند با آن روسری‌های رنگی که هرگز بلد نبودند درست سرشان کنند.



باهوش‌تر از يک پرزيدنت احمق:
جامعه را به مانند يک سالاد دوست دارم که انواع ميوه‌جات و سبزی‌جات و رنگ‌ها در آن ديده شود. غريب‌تر از يک غريبه: مو‌های پشت سرم را هم خودم می‌زنم. آینه هم نبود، نبود. تا به‌حال به آرايشگاه‌های شما نرفته‌ام. چرايش را هم نمی‌دانم. خلاف‌تر از يک اهل حال: به‌هش می‌گم قهوه بيارم، می‌گه من قهوه نمی‌خورم. فقط آب می‌خورم. آدم [...]ی که نه اهل دود باشه، نه مشروب بخوره، نه حتی سيگار بکشه، قهوه هم نخوره، آخه به تو هم مي‌گن آدم؟ حقير‌تر از يک يونی‌فرم‌آبی فاشيست: لازم نيست اين‌قدر عصبانی باشيد. به من گزارشی رسيده و بايد پيگيری کنم. با انگشت به من اشاره نکنيد. داد نزنيد. من چيزی نگفتم که اين‌گونه جلوی مردم به‌من پرخاش می‌کنيد.


بعد از يک هفته... سلام. اين‌روز‌ها دستم به نوشتن نمی‌آید، ولی تا دل‌تان بخواهد کارهای ديگر می‌کنم. مثلا ديشب همسايه‌ی خوبم (اگر گوينده‌ی سيما بودم می‌گفتم همسايه‌ی سيه‌چرده‌ام، از بس که با‌فرهنگ هستند اين‌ها!) مرا به محل کارش در پارک تفريحی برد و يک‌ساعت تمام چرخ‌و‌فلک و اين‌چيز‌ها بازی کردم. آشنايی‌يه ما از آن‌جا شروع شد که يک‌روز خانمش آمد و در زد و گفت: «چراغ، ماشين، روشن. شما، حواس، پرت!» بعد هم من در خانه‌ی آن‌ها را زدم و گفتم: «باتری، ماشين، خلاص. شما، کمک، کرت؟» خلاصه. قبل از آن روز، آخرين باری که از کسی درخواستی کردم، بيستوسه سال پيش بود. به خودم جرات دادم و برای اولين و آخرين بار در عمرم، از دختری تقاضا کردم که اگر دلش می‌خواهد خوش‌حال می‌شوم با من به سينما بی‌آيد. او هم گفت «نه.» بدجوری هم گفت نه. می‌توانست ملايم‌تر بگويد نه. اما دو‌سه سال بعد خودش به من گفت بيا زودتر رسما ازدواج کنيم تا گرين‌کارتت را بگيری و بتوانی پيشم بمانی. هنوز هم گاهی به همان بی‌رحمی می‌گويد «نه.» از آن روز‌ها خاطرات زيادی دارم. از جمله کنسرت «ساگا» و آهنگ‌هايی که هنوز هم در گوشم زمزمه می‌کند.

 
May 2004


دوستان عزيز اينک سال دو‌هزار‌و چهار است. انگار همين هفته‌ی پيش بود که شمردم و ديدم که شانزده سال با سال دو‌هزار بيشتر فاصله نداريم. تازه همان روز‌ها هم همين امکانات امروز در مقياس کوچک‌تری موجود بود. از جمله سينما، تلويزيون، اينترنت و يا بازی‌های کامپيوتری سه‌بعدی. کتاب ديگر دمده شد و رفت. تمام شد. کسی ديگر کتاب نمی‌خواند. من که همان موقع هم نمی‌خواندم. آن قديم‌ها امکان ديگری برای ارتباط نبود. به‌ ناچار افکار و عقايد و اشعارشان را به صورت کتاب منتشر می‌کردند. خواننده هم می‌خواند و برداشت خاص خودش را از آن داشت و اگر سوالی داشت هرگز پاسخی برای آن پيدا نمی‌کرد. اما اکنون امکانات ارتباط جمعی از نوع صوتی و تصويری به آسانی در دست‌رس است. از اين امکانات برای نشر دانش خود به نحو کامل استفاده کنيد و صد‌ها برابر مخاطب داشته باشيد.


از کتابخانه‌ی شراره انصاری

نام گل سرخ
اومبرتو اكو
شهرام طاهري

بسياري از مرتدين كه هر كدام پيرو اصل مستقلي هستند, در مردم ساده لوح نفوذ مي‌كنند, زيرا به مردم ساده لوح نويد زندگي بهتري مي‌دهند و بيشتر اوقات مردم ساده‌ لوح از اصول اين فرقه‌ها آگاهي ندارند. من مي‌گويم كه توده‌ي مردم رهنمودهاي كاتاريستها را از رهنمودهاي پاتارينها متمايز نمي‌دانند و هم‌چنين بين اين دو فرقه و فرقه‌ي روحيون فرق قايل نمي‌شوند. هيچ ‌يك از فرقه‌ها در روشن كردن زندگي مردم به وسيله‌ي ترويج دانش اقدام نمي‌كنند و حتا در عقب نگاه داشتن فكر مردم با يك دگر شريك‌اند. در اثر ناداني, زندگي مردم دست‌خوش بيماري و فقر است, جهالت زبان آنها را بسته است. بنابراين, بسياري از آنها به گروه‌هاي مرتد مي‌پيوندند تا بتوانند از اين راه فرياد نااميدي خود را بلند كنند. اين نابساماني‌ها موجب آشوب و پريشاني مي‌گردد. شما ممكن است خانه‌ي كاردينالي را به آتش بكشيد, زيرا مي‌خواهيد به اين وسيله زندگي روحانيون را به حد كمال برسانيد, يا شايد به عقيده‌ي شما آنها چون اعتقاد به جهنم ندارند, به اين كار دست مي‌زنند. اين كارها انجام مي‌گيرد, زيرا براي آن‌ها دوزخ در زمين وجود دارد و گله‌ي مردم در اين جهنم زندگي مي‌كنند و ديگر ما شبان آنها نيستيم, زيرا نمي‌خواهيم آنها را از جهنم دنيا نجات دهيم و فقط آنها را از جهنم آن جهان مي‌ترسانيم.

عشق چيست؟ چيزي در جهان, خواه انسان  و خواه شيطان وجود ندارد كه بيش از عشق خطرناك باشد, زيرا عشق در روح انسان رسوخ مي‌كند. هيچ چيز مانند عشق قلب را سرشار نمي‌كند و به بند نمي‌كشد. هيچ كس نمي‌تواند عشق را از رخنه كردن به روح و دل خود باز دارد, مگر كسي كه داراي سلاح باشد. سلاحي كه بتواند عشق را مهار كند, زيرا اگر عشق مهار نشود روح در گردابي بيانتها غرق خواهد شد.

اما عشق نيكو چيست؟ عشق نيكو عشق بين بشر و خدا است, عشق بين ما و همسايگان ما است. بعضي اوقات دو يا سه نفر مرد يا زن از ته دل به يكديگر عشق ميورزند و عشق آنها دوسره است. عشق خواص گوناگون دارد. ابتدا دل انسان نرم و مهربان مي‌شود, پس از آن دل به بيماري عشق گرفتار مي‌آيد...  پس از مدتي حرارت واقعي عشق الهي را حس مي‌كند و به گريه و ناله و لابه مي‌پردازد و مانند سنگي مي‌ماند كه در كوره‌ي گداخته‌اش انداخته‌اند تا به آهك تبديل شود و در نتيجه‌ي رسيدن شعله‌هاي آتش ترك برمي‌دارد و صداي ترك خوردن او به گوش می‌رسد...


دوستان عزيز
طبق قولی که داده بوديم
امروز امکان نظر‌خواهی
برقرار است
لطفا نظر بدهيد

نظر شما درباره‌ی مطالب بی‌نظير اکسـير چيست؟ خانوما آقايون شلوغ نکنين. نوبت به همه می‌رسه.

[خوب، شايد بهتر باشه سوال‌هايی با جواب‌های خلاصه‌تر بپرسم. آهان.] آیا از آثار بی‌مانند و بی‌رقيب و هنری اکسـير فوق‌العاده لذت می‌بريد يا فقط تا حد زيادی؟ [چه عجب يکی اومد... ] بفرماييد. خوش‌آمديد. نظرتون لطفا.... چی؟ از سرچ اومدين؟ برو خانوم حالت خوشه. از سرچ که نصف ويزيتور هم حساب نمی‌شی شما.

[...فال تو... رنگ فريب و... گريه‌های... عاشقوووووووووووونه‌ست... فال من... ] آخ ببخشيد نديدمتون. بفرماييد نظر بديد. بله؟ کی؟ افشين؟ افشين نداريم ما اينجا جناب. شين داريم يه چندتايی... خواهش... خوش‌اومديد. شر بزنيد به ما گاهی. يعنی سر بزنيد.

[بالاخره يه ويزيتور واقعی و درست‌و‌حسابی اومد.] سلام دوست عزيز سايت اکسـير. لطفا اين‌جا نظر بدين. - نه بابا ويزيتور چيه؟ اين وب‌مستر ما خدا بگم چيکارش نکنه، روزی صد دفعه به من می‌گه یه سر برو اکسـير دلش خوش باشه که چه ريفرر‌های توپ و پر‌بيننده‌ای داره.


از کتابخانه‌ی شراره انصاری

يک عاشقانه‌ی آرام
نادر ابراهيمی

 

عادت, اراده را نابود می‌کند. عشق, اوج خواستن است؛ خواستن اوج اقتدار اراده. عادت, بازداشت کار کرد انديشه است. هرگز چيزی به اندازه‌ی عادت نفرت انگيز نبوده است. مارکس را اگر گهگاه محترم داشته‌ام, بيزارم از اينکه گفته است: «روزی خواهد رسيد که انسان, همه‌ی کارهايش را , به عادت خواهد کرد.» خودکارانه زيستن, پايان انسانی زيستن است. عادت هر روز صبح زود برخاستن, سلامی به عادت نه از راه ارادت, چای به عادت, اداره,... هرگز چيزی به اندازه‌ی عادت, نفرت‌انگيز نبوده است. نمازت را هم, هر روز با شعوری نو بخوان؛ با ارتباطی نو؛ با برداشتی نو. به آنچه می‌کنی بينديش, عبادت چرا؟ سخن گفتن با آن نيروی لايزال چرا؟ عادت, فرسودگیست. ماندگی. آب راکد. مرداب.

 
 

مهران مهرافشان

Brought to you by: IRAN ARCHITECT /
Designs Unlimited / The Latest Penthouse Studio
Created and operated by:
MEHRAN MEHRAFSHAN, Lubbock, Texas
Hosted by: iPowerweb, Since Jan '02 - All Rights Reserved


E-mail this URL


A Website
with a Message