|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||
|
| |||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
چرا و به چه حق يك عده را ميگيرند وبه زندان ميفرستند و شكنجه ميدهند وشلاق ميزنند وحتي اعدام ميكنند, درحالي كه گاهي عاملان آنهمه زندان وعذاب و شكنجه از قربانيان خود فاسدتر و گمراهترند! ولي دانشمندان در كتابهاي خود حرفهاي عجيبي ميزدند. مسئله جبر و اختيار را پيش ميكشيدند, ميگفتند شكل جمجمه هر كس در تصميمات و خلقيات او موثر است. مي گفتند توارث تا حدود زيادي در جرم و جنايت موثر است. ميگفتند آب و هوا و نوع غذا هم بيتاثير نيست. از اخلاق و قانون و پيچيدگيهاي فطرت انساني بحث ميكردند. ميگفتند تا چه اندازه انسانها تقليد پذيرند. مي گفتند كه با هيپتونيزم بعضي از ناراحتيهاي رواني قابل درمان است. جوابهاي پيچيده دانشمندان او را به ياد داستان بامزهاي انداخت: بچهاي را به دبستان بردند و هجي كردن را يادش دادند. روزي معلم پرسيد, هجي كردن را ياد گرفته اي؟! بچه باهوش و شيطان گفت, البته كه بلدم. معلم گفت”پا“ را هجي كن. بچه شيطان گفت: آقاي معلم! كدام ”پا“ را هجي كنم؟! پاي آدم را يا پاي سگ را؟!
در جنگ بعضي سوالها بيمعني است, در جنگ بايد تير انداخت, به هركس كه خورد, خورد. در جنگ دشمن يك انسان نيست, يك هدف است كه بايد به آن نشانه رفت و بس. و حالا اگر در كنارش يك آدم بيگناه و يا يك بچه هم باشد, مهم نيست, مهم نيست؟! اتفاقاً خيلي هم مهم است آيا درست است كه آدم با ظلم عليه ظلم و با خون عليه خون بجنگد؟ نه, درست نيست. و تازه اگر درست فكر كنيم اصلاً مثال جنگ مصداق ندارد. از مفهوم جنگ احمقانه تر و مرتجعانه تر چيزي پيدا نمي شود.
حكايتي كهن از اهل تصوف وجود دارد: مردي از تحمل بار سنگين رنج و مرارت خود سرگردان بود. وي عادت داشت هر روز بهدرگاه پروردگار دعا كند: ”چرا من؟ همه شادمان بهنظر ميرسند, چرا فقط من در چنين عذاب اليمي هستم؟“ يكروز, به سبب درماندگي بسيار, وي به درگاه خداوند دعا كرد: ”پروردگارا, ميتوانيد رنج هاي هر كس ديگري را به من بدهيد, من براي پذيرش آن آمادهام. اما رنج مرا برداريد, بيش از اين ديگر تاب تحملش را ندارم.“ آن شب در خواب ديد كه پروردگار در آسمان ظاهر شد و به وي و ديگران فرمود: ”همگي رنجهاي خود را به معبد بياوريد.“ همه از رنج هاي خود خسته بودند. در واقع, جملگي يك زماني دعا كرده بودند. بنابر اين, هركسي رنج هايش را در يك كيف جمع كرد و همه به معبد رسيدند. و آنگاه خداوند فرمود: ”كيف هايتان را كنار ديوار بگذاريد، “همه كيف هايشان را كنارديوار گذاشتند, و بعد خداوند فرمود: ”حالا ميتوانيد انتخاب كنيد. هر كسي ميتواند هر كيفي را كه مي خواهد بردارد. “و شگفتانگيزترين چيز اين بود: اين مردي كه هميشه در حال دعا كردن بود, به سوي كيف خود شتافت, و پيش از آنكه هركس ديگري بتواند آن را برگزيند, كيف را برداشت! اما او نيز شگفتزده شده بود, چون ديگران نيز به سوي كيفهاي خودشان شتافتند, و همگي از انتخاب مجدد رنج خويش شادمان بودند. موضوع از چه قرار بود؟ براي نخستين بار, هر كسي بدبختيهاي ديگران, رنج هاي ديگران را ديده بود- كيف هاي آنها نيز به همان بزرگي و يا حتي بزرگتر بود!
وقتي كه عشق شروع به سرريز كردن از شما ميكند, نه آن عشقي كه شما ميشناسيد, بلكه آن عشقي كه بودا ميشناسد. هنگامي كه عشق شروع به جاري شدن ميكند, آنگاه شما ناگهان ميبينيد كه عشق بركل مكانها, بر همه جا روان است. عشق از درختان جاري است, شما اسمش را رايحه ميگذاريد, آن عشق است. عشق دارد از خورشيد ميتابد, شما اسمش را نور ميگذاريد, آن عشق است! عشق جاذبه است در زمين. شما اسمش را جاذبه ميگذاريد, آن عشق است.عشق سكوت شب است, صداي آواز پرندگان است, جريان رود است, سكوت هيمالياست. آنگاه كه عشق شما شروع به جاري شدن ميكند, ناگهان آگاه ميشويد كه عشق از همه جا جاري است. كه زندگي در بردارندهي عشق است, كه هستي از خميرهاي ساخته شده است كه عشق نام دارد. اما نخست ميبايد كه اين اتفاق در شما روي دهد.
حقيقت, در دنياي بيرون نيست, بلكه در عالم درون است. و همه در بيرون به جستجوي آن هستند و از اين رو به آن نميرسند. اين موضوع نه تنها در مورد حقيقت كه دربارهي تمام جستجوها صدق مي كند. سرور, زيبايي, عشق و شادي, در درون هستند, تمام ارزشهايي كه هر كس ميطلبد در درون خود او نهفتهاند. اما انسان طي قرنها به حقيقتي اعتقاد داشته است كه جايي در آسمانهاي دور بوده است. پس بايد به سوي آن سفر كرد, و بايد سفري بسيار طولاني را به سوي آن آغاز كند اين سفر ناگزير مستلزم تلاش فراوان, تمرين, پرورش, آمادگي عظيمي است - در حالي كه حقيقت پيوسته در درونتان منتظر شما بوده است. |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||