XSEER HomeYou Are Here

MEHRAVA Archives
 
TODAY
JAN '05
DEC '04
NOV '04
OCT '04
SEP '04
SUM '04
MAY '04
APR '04
MAR '04
FEB '04
JAN '04
DEC '03
NOV '03
OCT '03
SEP '03
AUG '03
JUL '03
JUN '03
MAY '03
APR '03
MAR '03
FEB '03
JAN '03
DEC '02
NOV '02
OCT '02


هرگونه برداشت مطلب از مهرآوا، به شرط ذکر کامل ماخذ، آدرس نويسنده، اسم من، اعلام نام اثر، درج نشانی مطلب، لينک دقيق به سايت با لوگو، و فتوکپي پايان خدمت کاملا آزاد و بلامانع است. - مديريت فراسايت اکسـير


کليپ ستاره را ببينيد. ترانه‌ی بسيار زيبايی‌ست با صدای سيمين قديری. کاری از دريا قاسميان.
اين کليپ طنز‌گونه که به سبک ويديو‌های دهه‌ی هشتاد و نود «وی‌يرد ال ينکو‌ويچ» و بر اساس آهنگی از گروه «بک‌ستريت بويز» ساخته شده را نيز ببينيد.
- اميد


من تنها پسر خانواده بودم و سه خواهر داشتم. پدر هم زود از ميانمان رفت. هم‌چنين حدود بيست سال است که ازدواج کرده‌ام. تک‌و‌توک دوستان خوبی هم از ميان خانم‌ها داشته‌ام. خوب، هر کس در اين شرايط بوده باشد حتما چيزهای زيادی درباره‌ی زنان می‌داند. تصميم گرفتم تمامی دانسته‌هايم را درباره‌ی خانم‌ها در يک‌جا گردآوری و تقديم مهمانان عزيز مهرآوا کنم. البته مطالعه‌ی بعضی کتاب‌ها نيز در هرچه جامع‌تر شدن اين مجموعه بی‌تاثير نبوده. لينکش را اين‌جا می‌گذارم. شايد خوشتان آمد.

تمامی آن‌چه درباره‌ی زنان می‌دانم


اين يو‌يو‌ها رو ببين ياد بگير. کار درستو اين‌ها می‌کنن. نه تو، نه من. نگاه کن. بايد تو ام‌تی‌وی گيتار بزنی. اون‌وقت پول می‌گيری واسه‌ی «هيچی»، دختر هم که تا دلت بخواد ريخته، مفت و مجانی. فکر نکنی اينا هيچی حاليشون نيست. نه. خوب هم حاليشونه. می‌بينيش؟ پسره‌ی سوسول گوشواره زده. آرايش هم کرده. نه موهای خودشه باور کن. همين بچه که می‌بينی جت شخصی داره. ميليونره. بايست ياد می‌گرفتم گيتار زدنو. بايد درامر می‌شدم. می‌رفتم تو ام‌تی‌وی. پاشو. پاشو که بايد مايکروويو‌ها رو کار بگذاريم. پاشو کلی تلويزيون و يخچال بايد جا‌به‌جا بشه. [مانی فور ناتينگ (ويديو در این‌صفحه) - داير ستريتز]



برخی آمار و پيش‌بينی‌های سايت اکسير برای سال دوهزار. از بالا به‌ترتيب: درصد آقايانی که آن‌قدر نجيب هستند که بتوانند حداقل از ماهی‌ها بگذرند. - ميزان نوسان حافظه‌ی خانم‌ها. - درصد کسانی که هم‌شهری‌های خود را خيلی ارزشی و آخر غيرت می‌خوانند. - درصد علاقمندان به زرشک‌پلو با مرغ در آستانه‌ی قرن جديد. - خانم‌هايی که می‌توانند در آن واحد بيش از يک کار انجام دهند (به‌جز حرف زدن البته.) - آقايانی که از خواندن اين جمله خوش‌حال می‌شوند: توجه: اندازه‌ی اشياء بزرگ‌تر از آنچه در آينه ديده می‌شود است.


نئـــون، يک ويژواليزيشن (اصطلاحا) با تعداد زيادی ساب‌روتين که نوشتنش دانش رياضی، هندسه، برنامه‌نويسی و ذوق هنری بالايی می‌خواد. برای مدتی سرگم خواهيد شد. [ با تشکر از اميد عزيز ]


آگهی تکميلی: درآوردن شست پا از داخل چشم: شصت‌و‌پنج دلار و چهل‌و‌شش سنت :)


آگهی ايمپرياليست / ارزشی: تصادف با اتوبوس مدرسه: دو هزار و پانصد دلار، گم کردن تلفن سليولار: صد و نود و پنج دلار، ضرر يک روز مرخصی: دويست دلار، تلفن عمومی: يک دلار، تاکسی: سی دلار، دوتا همبرگر و دوتا نوشابه...، بدون قيمت - آربی


گاهی لازم است که، به‌خاطر روح بعضی از مطالب مهرآوا، يادآوری کنم که من حقيقتا خودم را چيزی بالاتر از يک آدم فوق‌العاده ضعيف، بی‌عرضه، نادان و بی‌ارزش نمی‌دانم. نکند خدای ناکرده اين‌طور تصور شود که خودم را شخصيتی به‌درد بخور می‌دانم. نه. اين‌جوري‌ها نيست و شکسته نفسی‌ای هم در کار نيست. بآيد شهامت داشت و حقيقت را بايد گفت. حتی اگر تلخ باشد. حالا شايد آن‌قدر‌ها هم بی‌ارزش نباشم و جتی يک کارهای مفيدی هم گاها کرده باشم. يا مثلا باشند کسانی که بعضی کارهای مرا نوعی خلاقيت، هر چند کوچک، به‌حساب بی‌آورند. اما اين‌گونه هم نيست که بگويند محشر کرده يا فيل هوا کرده. نهايتا با کمی مثبت نگری، ممکن است بشود گفت در بعضی زمينه‌های فنی يا هنری يا شايد فرهنگی و شايد هم ادبی، کارهايی کرده‌ام که احتمالا در نوع خود، اگر نه بی‌نظير، لا اقل تک و منحصر به‌فرد بوده. يا خيلی بخواهم از خودم تعريف کنم شايد بتوانم بگويم مثلا در محدوده‌ی کشور خودم و احتمالا نهايتا اروپا و آمريکا رقيبی ندارم. بايد با مردم صادق بود و عيوب خود را گفت. اين که بخواهم همواره خودم را شهره‌ی عالم بدانم کار درستی نيست. آن هم با استناد به آن‌چه ميليون‌ها طرفدار و هوادارم مرتب اين‌جا و آن‌جا می‌نويسند. خوب، شايد اشتباه می‌کنند. افتخار بزرگی هم نيست که بخواهم به‌خود ببالم که در کره‌ی زمين کسی به گرد پای من نمی‌رسد. آن‌هم با علم به اين‌که احتمال وجود زندگی در کرات ديگر، و طبعا نوابغ ديگر، منتفی نيست.


وس‌اسه‌ی آشيگ شودن
اي‌تی‌هابی له‌زی عمه
اسرتی فياد کدنی
ايسم کاسی با سيدامه
ايسم تو ا ايسمی که هس
مسی گزل چياشيانه‌س
بو وسوسی مسی سف
مسل گ‌بد سدگنه‌س

آقا مثلا فارسی زحمت کشيده‌اند. البته ما که عادت داريم. خواهرم که می‌گويد: «ديروز باز يه ساختمون تو خيابون نهم رفت بالا!» خانمم می‌گويد: «اون آگا رانندی هواپی‌ما بود!» آن‌يکی خواهر هم که زبان‌شناسی‌اش بهتر است معتقد است اين را يک آقای افعانی خوانده! به هر حال. فقط می‌دونم که انريکه نخونده اينو.



بچه که بودم هرسال ويگن را در دانشکده‌ی افسری می‌ديدم. پدرم از دانشمندان آن دانشکده بود و آزمايشگاه کرسی الکترونيک او هنوز هم مانند آن زمان تنها مورد قابل ارائه - به‌جز حرکات آکروباتيک و ورزش‌های رزمی - به مقام اول مملکت در ديدار سالانه‌اش است. تماشای اجرای ويگن مرا علاقه‌مند به گيتار کرد. يک‌بار در سالن بسکتبال دانشکده برنامه داشت و يادم است که قبل از برنامه‌ی ويگن، خانم جميله در زمين بسکتبال می‌رقصيد و هر‌بار به انبوه سربازان تماشاچی نزديک می‌شد سوت و همهمه‌ي آنان گوش را کر می‌کرد. کلاه بود که به‌طرفش پرتاب می‌شد. آخرين بار چند سال پيش ويگن را در فرودگاه لندن ديدم که دو ساعت در انتظار هواپيمايش کنارم نشسته بود. خانم‌های ايرانی هم با ديدن او می‌آمدند و با او خوش‌و‌بش می‌کردند. انسان خاکی و بسيار خوبی به‌نظر می‌آمد. يادش گرامی باد.


اين يادداشت حذف شد چون کمی منفی بود و دولت فخيمه گلايه فرمود که منظورت ما بوديم و به ما انداختی و بدان که می‌دانيم.

اين يادداشت حذف شد چون کمی مثبت بود و دولت فخيمه گلايه فرمود که منظورت آن‌يکی دولت فخيمه بود و برای خودشيرينی نوشتی و بدان که می‌دانيم.

تا اطلاع ثانوی فقط در اينجا از ساختمان و تيرچه‌بلوک و ملات و تير‌آهن و شن‌و‌ماسه و ماجراهای نگهبانمان خدارحم می‌نويسيم. چه می‌خواهد بگويد دولت فخيمه؟ هيچ ندارد که بگويد. شايد هم بگويد. آری می‌گويد. آن فونداسيون ضد‌زلزله يعنی با آن‌يکی دولت فخيمه روابط زير‌زمينی و بسيار محکمی داری. آن بنای کلنگی که گفتي دولت فخيمه‌ی ماست که بايد سريعا تخريب و نوسازی گردد. آن تصوير پاسيو و نقش‌و‌نگارش هم که لابد مستهجن و لجن و اين‌جور چيز‌های جيم‌دار است. خوب، باز هم فکر می‌کنيم. تا چه پيش آيد.

 
November 2003


برای انتخاب همسر (آينده‌ی) خود از چه معياری برای سنجش و گزينش از ميان انتخاب‌های موجود استفاده کرديد (يا می‌کنيد؟) - به چشمان او از نزديک و با دقت نگاه می‌کنم و به خودم می‌گويم: دوست داری او پدر (يا مادر) فرزندت باشد؟ [آهان، پس بگو بابا (يا مامان) ‌واسه‌ی بچه‌ام می‌خوام نه همسر، بیچاره‌ای تو بدبخت.] - از اعضای خانواده و دوستان به عنوان قاضی استفاده می‌کنم. هر قاضی مثل مسابقه‌ی دختر شايسته کانديدا‌ها را ديده و با ايشان صحبت می‌کند و به ابعاد مختلف شخصيتی و همچنين نحوه‌ی راه رفتن، لباس شب و غيره از يک تا صد با دو رقم اعشار امتياز می‌دهد. [آره، عاليه، روش برخورد با قاضی رو هم ياد می‌گيری، فردا لازمت می‌شه.] - استخاره می‌کنم. هر چه آمد عمل می‌کنم. [منم الان استخاره کردم. اين اومد: برايت دعا می‌کنم (احتياج داری!)] - عشق به‌مانند گرماي آتش در زمستان سرد است و من مثل مسافر تشنه در كوير، تشنه‌ی عشقم. و با تو بودن... [...و با تو بودن و از آن بدتر، ازدواج با تو خريت محض است.]


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
رستاخيز: لئو تولستوي

چرا و به چه حق يك عده را مي‌گيرند وبه زندان مي‌فرستند و شكنجه مي‌دهند وشلاق مي‌زنند وحتي اعدام مي‌كنند, درحالي كه گاهي عاملان آنهمه زندان وعذاب و شكنجه از قربانيان خود فاسدتر و گمراه‌ترند! ولي دانشمندان در كتابهاي خود حرفهاي عجيبي مي‌زدند. مسئله جبر و اختيار را پيش مي‌كشيدند, مي‌گفتند شكل جمجمه هر كس در تصميمات و خلقيات او موثر است. مي گفتند توارث تا حدود زيادي در جرم و جنايت موثر است. مي‌گفتند آب و هوا و نوع غذا هم بي‌تاثير نيست. از اخلاق و قانون و پيچيدگيهاي فطرت انساني بحث مي‌كردند. مي‌گفتند تا چه اندازه انسانها تقليد پذيرند. مي گفتند كه با هيپتونيزم بعضي از ناراحتيهاي رواني قابل درمان است. جوابهاي پيچيده دانشمندان او را به ياد داستان بامزه‌اي انداخت: بچه‌اي را به دبستان بردند و هجي كردن را يادش دادند. روزي معلم پرسيد, هجي كردن را ياد گرفته اي؟! بچه باهوش و شيطان گفت, البته كه بلدم. معلم گفت”پا“ را هجي كن. بچه شيطان گفت: آقاي معلم! كدام ”پا“ را هجي كنم؟! پاي آدم را يا پاي سگ را؟!


مقاله‌ی بسيار پرباری از آقای فاضلی را در اکسير بخوانيد. ايشان برای خدمت به ايران و فرهنگ ايرانی بسيار تلاش می‌کنند. اگر صفحه‌ی اينترنتی ايشان را نديده‌ايد حتما ببينيد. هم‌چنين اشعار بسيار خوبی را که آقای رحيمی به اکسير هديه دادند در اين‌جا بخوانيد. حتما لذت خواهيد برد. البته هر دو عزيز مذکور از دوستان خانم انصاری هستند و من کماکان محبوبيتی ندارم و نمی‌توانم کسی را جذب کنم. از آقای رحيمی و آقای فاضلی سپاس‌گزارم. هم‌چنين از کمک‌های فنی بسيار زياد آقای سياوش تشکر می‌کنم.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
يك مرد: اوريانا فالاچي

در جنگ بعضي سوالها بي‌معني است, در جنگ بايد تير انداخت, به هركس كه خورد, خورد. در جنگ دشمن يك انسان نيست, يك هدف است كه بايد به آن نشانه رفت و بس. و حالا اگر در كنارش يك آدم بيگناه و يا يك بچه هم باشد, مهم نيست, مهم نيست؟! اتفاقاً خيلي هم مهم است آيا درست است كه آدم با ظلم عليه ظلم و با خون عليه خون بجنگد؟ نه, درست نيست. و تازه اگر درست فكر كنيم اصلاً مثال جنگ مصداق ندارد. از مفهوم جنگ احمقانه تر و مرتجعانه تر چيزي پيدا نمي شود.



يک توصيه‌ی اينترنتی و رايگان:
اگر بر حسب اتفاق در ايران هستيد و قرار است همسرتان که اروپايی يا آمريکاييست برای اولين بار به ايران بيايد، و باز هم بر حسب اتفاق، يکی دوشب مانده به چهارشنبه‌سوری، يا از آن هم بهتر، در ايام تاسوعا و عاشورا وارد کشور می‌شود، (با توجه به تعداد بی‌شمار خواننده‌های ما، احتمالش آن‌قدر‌ها هم کم نيست) در فرودگاه با خانواده و فاميل هماهنگ کنيد و برای مدتی به‌گونه‌ای رفتار و وانمود کنيد که ايران هميشه همين‌جوری‌ست. خوراک برای يک هفته خنده‌ی شما و فاميل و دروهمسايه تامين می‌شود.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
يك زندگي, يك ترانه, يك رقص: مجموعه اي از سخنان و تعاليم اوشو, عارف معاصر هندي

حكايتي كهن از اهل تصوف وجود دارد:  مردي از تحمل بار سنگين رنج و مرارت خود سرگردان بود. وي عادت داشت هر روز به‌درگاه پروردگار دعا كند: ”چرا من؟ همه شادمان به‌نظر مي‌رسند, چرا فقط من در چنين عذاب اليمي هستم؟“ يك‌روز, به سبب درماندگي بسيار, وي به درگاه خداوند دعا كرد: ”پروردگارا, مي‌توانيد رنج هاي هر كس ديگري را به من بدهيد, من براي پذيرش آن آماده‌ام. اما رنج مرا برداريد, بيش از اين ديگر تاب تحملش را ندارم.“ آن شب در خواب ديد كه پروردگار در آسمان ظاهر شد و به وي و ديگران فرمود: ”همگي رنج‌هاي خود را به معبد بياوريد.“ همه از رنج هاي خود خسته بودند. در واقع, جملگي يك زماني دعا كرده بودند. بنابر اين, هر‌كسي رنج هايش را در يك كيف جمع كرد و همه به معبد رسيدند. و آنگاه خداوند فرمود: ”كيف هايتان را كنار ديوار بگذاريد، “همه كيف هايشان را كنارديوار گذاشتند, و بعد خداوند فرمود: ”حالا مي‌توانيد انتخاب كنيد. هر كسي مي‌تواند هر كيفي را كه مي خواهد بردارد. “و شگفت‌انگيز‌ترين چيز اين بود: اين مردي كه هميشه در حال دعا كردن بود, به سوي كيف خود شتافت, و پيش از آنكه هر‌كس ديگري بتواند آن را برگزيند, كيف را برداشت! اما او نيز شگفت‌زده شده بود, چون ديگران نيز به سوي كيف‌هاي خودشان شتافتند, و همگي از انتخاب مجدد رنج خويش شادمان بودند. موضوع از چه قرار بود؟ براي نخستين بار, هر كسي بدبختي‌هاي ديگران, رنج هاي ديگران را ديده بود- كيف هاي آنها نيز به همان بزرگي و يا حتي بزرگتر بود!


چند وقتی‌ست که راه‌کار تضمينی و رايگان نداشته‌ايم. اما اميد عزيز کمکمان کرد وراه‌کاری تضمينی برای مهرآوا فرستاد. به اين صورت که اگر شما هم فرزند دورگه‌ای داريد و می‌خواهيد بدانيد خلق‌و‌خوی او به کدام‌يک از شما بيشتر گرايش دارد می‌توانيد از اين آزمايش، البته با کمی تغيير و هماهنگی با شرايط و پيشينه‌ی خودتان، استفاده کنيد. مثلا خواهر ته‌تغاری من ماندانای مهربان از فارس‌های ايرانی‌ست و همسر خوبش محمد از ترک‌های ايرانی. با قرار دادن يک قرص نان بربری خشخاشی و سفارشی در يک سو و يک قرص کماچ اعلای محلی ارسالی از استان هشت در سوی ديگر، و تماشای واکنش نوزاد، می‌توانيد درصد گرايش ژن وی به هريک از دو رگ را دريابيد.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
يك زندگي, يك ترانه, يك رقص: مجموعه اي از سخنان و تعاليم اوشو, عارف معاصر هندي

وقتي كه عشق شروع به سرريز كردن از شما مي‌كند, نه آن عشقي كه شما ميشناسيد, بلكه آن عشقي كه بودا مي‌شناسد. هنگامي كه عشق شروع به جاري شدن مي‌كند, آنگاه شما ناگهان مي‌بينيد كه عشق بركل مكان‌ها, بر همه جا روان است. عشق از درختان جاري است, شما اسمش را رايحه مي‌گذاريد, آن عشق است. عشق دارد از خورشيد مي‌تابد, شما اسمش را نور مي‌گذاريد, آن عشق است! عشق جاذبه است در زمين. شما اسمش را جاذبه مي‌گذاريد, آن عشق است.عشق سكوت شب است, صداي آواز پرندگان است, جريان رود است, سكوت هيمالياست. آنگاه كه عشق شما شروع به جاري شدن مي‌كند, ناگهان آگاه مي‌شويد كه عشق از همه جا جاري است. كه زندگي در بردارنده‌ي عشق است, كه هستي از خميره‌اي ساخته شده است كه عشق نام دارد. اما نخست مي‌بايد كه اين اتفاق در شما روي دهد.


آن‌چه صبح تا شب در سر دارند اين است که چگونه می‌شود شما را بدست آورد. و بعد از هزاران سال تفکر و انديشه و فسفر مغز سوزاندن، تنها به اين رسيده‌اند که می‌توان با اتوموبيل به شما نزديک شد و دوبار به‌مانند دابل کليک بوق زد. خوش‌تيپ‌ترها و با اعتماد‌به‌نفس‌هايشان به اين‌جا رسيده‌اند که پس از ساعت‌ها تمرين در آينه، مثل جرج کلونی به شما آن‌چنانی نگاه کنند. با‌سياست‌هايشان بعد از سال‌ها شطرنج با خود، به اين نتيجه رسيده‌اند که با مظلوم‌نمايی و من مثل بقيه نيستم و اين‌چيز‌ها دل شما را به‌دست بياورند. بعضی هم که فقط بلدند از پنجره یرايتان سوت بزنند. البته هستند تک‌و‌توک متفکرانی که بيشتر پيشرفت کرده‌اند و در اينترنت برايتان پيام‌های خيلی باکلاس می‌گذارند. خوب، اين از آن‌ها. اما خنده‌دار آن‌دسته از شماست که برای به تور انداختن اين اعجوبه‌های تاريخ چه زحمت‌ها که نمی‌کشيد. آينه، روژ لب، پودر نمی‌دونم چی‌چی، آرايش‌گاه، ورزش، تبادل نظرهای تلفنی، راه‌کارهای تضمينی... بابا ما اين‌جا هستيم به‌خدا، اين‌جا. منتظر شما.


از كتابخانه‌ي
شراره انصاري
با خورشيد شامگاه: مجموعهاي از سخنان و تعاليم اوشو [مترجم: فريبا مقدم]

حقيقت, در دنياي بيرون نيست, بلكه در عالم درون است. و همه در بيرون به جستجوي آن هستند و از اين رو به آن نمي‌رسند. اين موضوع نه تنها در مورد حقيقت كه درباره‌ي تمام جستجوها صدق مي كند. سرور, زيبايي, عشق و شادي, در درون هستند, تمام ارزشهايي كه هر كس مي‌طلبد در درون خود او نهفته‌اند. اما انسان طي قرنها به حقيقتي اعتقاد داشته است كه جايي در آسمانهاي دور بوده است. پس بايد به سوي آن سفر كرد, و بايد سفري بسيار طولاني را به سوي آن آغاز كند اين سفر ناگزير مستلزم تلاش فراوان, تمرين, پرورش, آمادگي عظيمي است - در حالي كه حقيقت پيوسته در درونتان منتظر شما بوده است.

 
 

مهران مهرافشان

Brought to you by: IRAN ARCHITECT /
Designs Unlimited / The Latest Penthouse Studio
Created and operated by:
MEHRAN MEHRAFSHAN, Lubbock, Texas
Hosted by: iPowerweb, Since Jan '02 - All Rights Reserved


E-mail this URL


A Website
with a Message