|
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
| |||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
Aoccdrnig to a rscheearch at Cmabrigde Uinervtisy, it deosn't mttaer in what oredr the ltteers in a wrod are, the olny iprmoetnt tihng is taht the frist and lsat ltteer be at the rghit pclae. The rset can be a total mses and you can sitll raed it wouthit porbelm. Tihs is bcuseae the huamn mnid deos not raed ervey lteter by istlef, but the wrod as a wlohe.
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||
|
جرات كنيد راست و حقيقي باشيد. جرات كنيد زشت باشيد! اگر موسيقي بد را دوست داريد, رك و راست بگوييد. خود را همان كه هستيد نشان بدهيد. اين بزك تهوعانگيز دورويي و دوپهلويي را از چهره روح خود بزداييد, با آب فراوان بشوييد. چند گاهست كه پوزهتان را در آيينه نديدهايد؟ من اينك آن را به شما نشان ميدهم. آهنگسازان, رهبران اركستر, خوانندگان و شما اي شنوندگان گرامي, يكبار براي هميشه خواهيد دانست چگونه كساني هستيد... هر چه ميخواهيد باشيد, ولي براي رضاي خدا حقيقي باشيد! حقيقي باشيد, حتي اگر ميبايست هنر هنرمندان از آن در رنج باشند! اگر هنر و حقيقت نتوانند در كنار هم زندگي كنند, بگذار هنر بميرد! حقيقت, زندگي است, مرگ همان دروغ است.
كسي كه مايه شادي من ميشود, خودم هستم نه تو
من اين بشر دوستي, و اين ”بشريت“ و همهي اين جنگهاي ميانتهي, اين ايدئولوژيها اين پندارهاي كلمات را هيچ دوست ندارم. من آدمها را ميبينم, آدمها اين گلههاي بزرگ كه سرگردان ميروند, بهم فشار ميآورند, به يكديگر تنه مي زنند, به راست, به چپ به جلو و عقب ميروند و گرد و غبار مفاهيم را زير پاهايشان بلند ميكنند. من زندگي را, زندگي آنها, زندگي ما و زندگي سراسر گيتي را يك نمايش حندهآور اندوهبار ميبينم كه پايانش نوشته نشده است. نمايشنامه به تدريج در بديهه سرايي ارادههايي كه به پيش يورش ميبرند تاً ليف ميشود.
اين اشتباه محض است اگر ما اميد را در بيرون از خود جستجو كنيم. يك روز از خانه بوي نان تازه ميآيد و روز ديگر بوي دود و خون, يك روز از بريدن دست باغبان, شما از هوش ميرويد و پس از گذشت هفته اي از روي اجساد كودكان خردسالي كه در يك بمباران زيرزميني از ميان رفتهاند, قدم بر ميداريد. اگر زندگي اين است پس اميد كجاست؟ قبل از پايان جنگ جهاني دوم, هر روز مرگ را از خدا آرزو ميكردم. روياهاي وحشتناكي هر شب به سراغم ميآمد تا آنكه خواب از ديدگانم گرفته شد و بكلي بيمار شدم يكشب در خواب ديدم كه صاحب فرزندي شدهام و اين بچه زندگاني من است. اما طفلي سبك مغز بود و من دائماً از او ميگريختم, با اصرار خود را به گردنم ميآويخت يا به دامنم چنگ ميزد, تا به خود گفتم اين بچه هر چه باشد از آن من است پس شايد اگر او را ببوسم بخواب روم. پس روي صورت شكسته او خم شدم و او را بوسيدم. صورتش خيلي كريه و زشت بود ليكن او را بوسيدم و فكر ميكنم در نهايت هر كس بايد زندگي را در آغوش بگيرد و آن را ببوسد. |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||