XSEER HomeYou Are Here

MEHRAVA Archives
 
TODAY
JAN '05
DEC '04
NOV '04
OCT '04
SEP '04
SUM '04
MAY '04
APR '04
MAR '04
FEB '04
JAN '04
DEC '03
NOV '03
OCT '03
SEP '03
AUG '03
JUL '03
JUN '03
MAY '03
APR '03
MAR '03
FEB '03
JAN '03
DEC '02
NOV '02
OCT '02

 


يکی از ايميل‌های جالبی که خواهر عزيزم مهتاب هميشه برايم می‌فرستد:

Aoccdrnig to a rscheearch at Cmabrigde Uinervtisy, it deosn't mttaer in what oredr the ltteers in a wrod are, the olny iprmoetnt tihng is taht the frist and lsat ltteer be at the rghit pclae. The rset can be a total mses and you can sitll raed it wouthit porbelm. Tihs is bcuseae the huamn mnid deos not raed ervey lteter by istlef, but the wrod as a wlohe.

 


- چه نيرويی که در ساخت اين شهر به‌کار رفته بود. و اکنون ويرانه‌ای بيش نيست. - باشه تو بشين پای آتيش گل‌واژه بگو. من که می‌رم هيزمی چيزی گير بيارم. وايسم چرت‌و‌پرت‌های تو رو گوش کنم من‌هم ويرانه‌ای بيش می‌شم. يعنی نمی‌شم. يعنی... هرکدومش که درسته. زت زياد.

 



در جای جای اين کره‌ی خاکی، پشت حرف‌ها و شعارهای توخالی پنهان می‌شوند و برای اين و آن، پيام اخطار و تهديد صادر می‌کنند. می‌پندارند که از جايی بين زمين و آسمان (مانند امپراطوری ميانه در داستان‌های چينی) آمده‌اند. زادگاهشان آن بالا‌هاست. هر روز سرزمينی را تسحير می‌کنند. از ما بهترانند. بايد غذا و شراب بهتر داشته باشند. دستور و فتوا صادر می‌کنند. و اگر گوش نکنی، شهروند فاسدی و جايت در زندان است. در اين جهان لايتناهی، قطره‌ای از اقيانوس هم نيستند. به‌اندازه‌ی يک گنجشک فهم و شعور ندارند. به‌جای انسان‌های گرسنه، ماشين‌ها را تغذيه می‌کنند. برای يک وجب خاک بی‌شرمانه شليک می‌کنند. به‌خاطر لهجه‌ات. يا رنگ لباست. اما سعادت و افتخار از آن من است که ورای رنگ‌ها و مرزها می‌نگرم. از آن من، تبعه‌ی کره‌ی زمين. [تری‌توريز - راش]

 



و به مانند باد، روز‌ها و سال‌ها گذشت. نفهميدم چه چيز خوب است، کدام راه درست است، که را بايد پرستش کرد، چه کار صحيح است، کدام انتخاب معقول و چه کسی قابل اطمينان است. اما خوب فهميدم چه چيز خوب نيست، کدام راه اشتباه است، که لياقت دوست داشتن را ندارد، چه کار کاملا غلط است، کدام انتخاب غير عقلانی است و... اين را هم خوب فهميدم که در اين دنيا به هيچ‌کس نبايد اعتماد کرد.

 


 به‌مناسبت اولين سال‌گرد
شيدای شاپرک

 


اين‌روز‌ها ايرانی‌ها خوش‌حالند. نام ايران به‌همراه واژه‌های زيبايی چون صلح و در کنار چهره‌ی يک زن متين ايرانی در همه‌جا ديده می‌شود. از نظر من مهم همين است. در سال‌های آينده همين چند کلمه است که در ياد‌ها می‌ماند. نوبل، عبادی، ايران، صلح... حرف‌ها، تعبير‌ها و سوء‌استفاده‌ها هميشه بوده و هست و خواهد بود. من که ديگر اصلا نمی‌روم بخوانم کی چه گفت يا نگفت. حتی حرف‌های خودش را هم نمی‌خوانم. نه اين که برايم مهم نيست. چون که «مهم نيست».

 


اگر تهران بودم اين نيمه‌ی شعبان هم به خيابان
شهباز می‌رفتيم. هرکدام از اعضای خانواده که تهران بودند هم حتما می‌آمدند. مخصوصا مادرم که خيلی ايران و اين‌گونه مراسم را دوست دارد. اگر همسرم هم تهران بود می‌آمد و حتما مقدار زيادی مسقطی برايش می‌خريديم تا بخورد و کيف کند. مادرم هرسال کمی چای و قند و شکر به مسجدی که کمی بالاتر از طاق نصرت واقع شده می‌برد. [بچه که بودم هربار که برای دادن نذری به آن مسجد می‌رفتيم آنجا به من يک فنجان بزرگ شيرکاکائو می‌دادند که مزه‌اش تمام سال زير زبانم بود.] برای ما تجديد خاطره‌ای هم بود چون سال‌ها قبل در همان نزديکی خانه داشتيم. پس يک ساعتی آن جا می‌مانديم تا مادرم خودش بگويد برويم. بعد هم تا چند روز خوش‌اخلاق‌تر از معمول بود تا اين‌بار هوس رفتن به شاه‌عبد‌العظيم و آرامگاه پدرم کند. خوب، نيمه‌ی شعبان را به هم‌ميهنانم تبريک می‌گويم.



چيزی بيش از فقط زنده ماندن است. بيش از يک کورسو، يا انگاره‌ای در انبوه ابرها. اين آزمايش خواستن توست. آن‌چه قلبت را به تپش وا‌می‌دارد تا در مسابقه بمانی. نه يک هوس زودگذر. نه يک نياز و نه فقط عشق عبور از خط پايان. در اين زندگی قله‌ای برای فتح وجود ندارد. نوری‌ست که می‌تابد و به‌مانند رعد‌و‌برق بهاری چشمت را می‌گيرد. يک لحظه در اوجی، و لحظه‌ای ديگر همه‌ اميدت به‌باد رفته. شايد خسته شوی. پس استراحت و تجديد قوا کن. ولی بدان که سواری مجانی برای کسی مقدور نخواهد بود. به چيزی بيش از شانس نياز داری. بيش از تيری در تاريکی. می‌توانی در زندگی کارهای بزرگی کنی. اگر زود از پا در نيايی. اول بايد سالم باشی، نيروی مقاومت داشته باشی و بتوانی دوام بياوری. [مراتان - راش]

 
October 2003


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
ژان كريستف: رومن رولان

جرات كنيد راست و حقيقي باشيد. جرات كنيد زشت باشيد! اگر موسيقي بد را دوست داريد, رك و راست بگوييد. خود را همان كه هستيد نشان بدهيد. اين بزك تهوعانگيز دورويي و دوپهلويي را از چهره روح خود بزداييد, با آب فراوان بشوييد. چند گاهست كه پوزهتان را در آيينه نديدهايد؟ من اينك آن را به شما نشان ميدهم. آهنگسازان, رهبران اركستر, خوانندگان و شما اي شنوندگان گرامي, يكبار براي هميشه خواهيد دانست چگونه كساني هستيد... هر چه ميخواهيد باشيد, ولي براي رضاي خدا حقيقي باشيد! حقيقي باشيد, حتي اگر ميبايست هنر هنرمندان از آن در رنج باشند! اگر هنر و حقيقت نتوانند در كنار هم زندگي كنند, بگذار هنر بميرد!

حقيقت, زندگي است, مرگ همان دروغ است.


در يک واگن خالی مترو دوربين به‌دست نشسته‌ايد. خانمی زيبا وارد شده و مقابل شما می‌نشيند و کمی بعد برای شما ژست زيبايی می‌گيرد که از او عکسی بگيريد. اين‌کار را می‌کنيد. ژست ديگری می‌گيرد. باز هم عکس می‌گيريد. اين کار را ادامه می‌دهد و هربار تکه‌ای از لباس خود را در‌آورده يا کنار ميزند. سوال اين نيست که شما باشيد چه می‌کنيد. اين که اگر وسط کار فيلم دوربين تمام شد چه خواهيد کرد؟

دوربين را پرت کرده و به زمين و زمان لعنت می‌فرستم.
به رويش نمی‌آورم. وانمود می‌کنم عکس‌برداری ادامه دارد.
به‌او می‌گويم فيلم تمام شده ولی به کارت ادامه بده لطفا.
خبر بد را به او می‌گويم. اما خبر خوش را هم. اين که در خانه چند حلقه فيلم دارم. با يک سه‌پايه‌ی بزرگ.
خوب ديگه. تو اکسـير از اين چيزا می‌شه نوشت. تا بعد...


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
زندگي با عشق چه زيباست: لئو بوسكاليا

كسي كه مايه شادي من مي‌شود, خودم هستم نه تو
نه به دليل آنكه تو موقتي هستي و زود گذر هستي
بلكه به اين سبب كه تو از من انتظار داري آنچه نيستم باشم
من وقتي تغيير مي‌كنم, خوشحاليم از ميان مي‌رود و تو مي‌خواهي من تغيير كنم
صرفاً براي آنكه خودخواهي تو را ارضا كنم
باز هم نمي‌توانم احساس خشنودي كنم وقتي از من انتقاد مي‌كني كه چرا مثل تو فكر نمي‌كنم
و يا چرا دنيا را مثل تو نمي‌بينم
تو مرا سركش مي‌خواني و هرگاه مخالف عقايد تو سخني بر زبان مي‌آورم
عليه من شورش مي‌كني
نمي‌خواهم ذهن تو را قالب گيري كنم
چون مي‌دانم توبا چه سختي كوشش داري ”خود“‌ت باشي
پس به تو اجازه نمي‌دهم به من بگويي چگونه باشم
زيرا تصميم دارم ”خودم“ باشم
تو گفتي كه من ادم صاف و روشني هستم
و براحتي فراموش مي‌شوم
پس چرا مي‌كوشي سر رشته زندگي مرا بدست گيري؟
صرفاً براي آنكه بخود ثابت كني كسي هستي.


Googleدوستان عزيز اين مطلب را لطفا نخوانيد چون فقط برای جذب هيت‌های بيشتر از موتورهای جستجو درج شده. با عرض معذرت و تشکر.

«دخترهای ايرانی» «دختر» «دختر زيبا» «دختر شرقی» «دخترهای چهارده‌ساله» «دختر لوند» «دختر + ايران» «سک س» «سک س زياد» «دختر + ايران + سک س» «دختر + ايران + سک س - دردسر» «دخترهای مجانی» «حال کردن مفتی» «دختر + بازی» «دختری که منو آدم حساب کنه» «دختری که منو تحويل بگيره» «دحتر، زیاد مال هم نبود مهم نیست» «دختر باشه هر چی باشه قبوله» «بابا دختر، خواهش می‌کنم» «نمی‌فهمين؟ دختر می‌خوام، دختری که منو شاد کنه» «سک سی هم نبود مهم نيست، فقط به من بخنده کافيه» «فقط يه نگاه، يه نگاه مهربون، التماس می‌کنم» «آخه اين چه زندگی‌ايه؟» «از این زندگی متنفرم، متنفر»


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
جان شيفته: رومن رولان

من اين بشر دوستي, و اين ”بشريت“ و همه‌ي اين جنگهاي ميان‌تهي, اين ايدئولوژي‌ها اين پندارهاي كلمات را هيچ دوست ندارم. من آدمها را مي‌بينم, آدمها اين گله‌هاي بزرگ كه سرگردان مي‌روند, بهم فشار مي‌آورند, به يكديگر تنه مي زنند, به راست, به چپ به جلو و عقب مي‌روند و گرد و غبار مفاهيم را زير پاهايشان بلند مي‌كنند. من زندگي را, زندگي آن‌ها, زندگي ما و زندگي سراسر گيتي را يك نمايش حنده‌آور اندوهبار مي‌بينم كه پايانش نوشته نشده است. نمايشنامه به تدريج در بديهه سرايي اراده‌هايي كه به پيش يورش مي‌برند تاً ليف مي‌شود.


بعضی از ايرانی‌های عزيز که ايده‌ها و ديد‌گاه‌های خودشونو روی اينترنت منتشر می‌کنند و بعضا طبق گفته‌ی خودشون خوانندگان بسيار کمی دارند (اين‌جا هم کم‌بيننده‌ست ولی منظورم خودم نيست،) گاه دل‌سردی خودشونو از آمار پايين صفحه‌شون به‌نحوی بيان می‌کنند و خيلی‌ها هم دست از نوشتن برمی‌دارن. می‌خواستم اين نکته رو بگم که پنج يا پنجاه بازديد‌کننده در روز کم نيست. يکی اين‌که بعضی از خوانندگان هر چند روز يک‌بار به سراغ شما می‌آن و نه هر روز. و ديگر اين‌که فرض کنيد روزی ده يا بيست نفر بشما تلفن بزنند يا به‌در خانه‌ی شما بيان تا ببينن که امروز چه برای گفتن داريد. در اون‌صورت آدم بسيار اجتماعی، محبوب و مهمی به‌حساب می‌آين. اما سوای اين حرف‌ها، صرف وجود شما مهمه. اين که فلان آدم، با شخصيت وافکار منحصر به‌فرد خودش، «باشه»، مهمه. شما بايد باشيد. خيلی‌ها آمار بالايی ممکنه داشته باشن ولی بود و نبودشون هم هرگز فرقی به‌حال کسی نکنه (بعضی‌ها البته.) و بالعکس هستند کسانی که خواننده‌ای هم به‌اون‌صورت ندارن ولی وجود و حضورشون هميشه خيلی مهم، محسوس و تاثير‌گذار بوده. بمونيد و بنويسيد.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
پس از پاييز: آرتور ميلر

اين اشتباه محض است اگر ما اميد را در بيرون از خود جستجو كنيم. يك روز از خانه بوي نان تازه مي‌آيد و روز ديگر بوي دود و خون, يك روز از بريدن دست باغبان, شما از هوش مي‌رويد و پس از گذشت هفته اي از روي اجساد كودكان خردسالي كه در يك بمباران زيرزميني از ميان رفته‌اند, قدم بر مي‌داريد. اگر زندگي اين است پس اميد كجاست؟

قبل از پايان جنگ جهاني دوم, هر روز مرگ را از خدا آرزو مي‌كردم. روياهاي وحشتناكي هر شب به سراغم مي‌آمد تا آنكه خواب از ديدگانم گرفته شد و بكلي بيمار شدم يكشب در خواب ديدم كه صاحب فرزندي شده‌ام و اين بچه زندگاني من است. اما طفلي سبك مغز بود و من دائماً از او مي‌گريختم, با اصرار خود را به گردنم مي‌آويخت يا به دامنم چنگ مي‌زد, تا به خود گفتم اين بچه هر چه باشد از آن من است پس شايد اگر او را ببوسم بخواب روم. پس روي صورت شكسته او خم شدم و او را بوسيدم. صورتش خيلي كريه و زشت بود ليكن او را بوسيدم و فكر مي‌كنم در نهايت هر كس بايد زندگي را در آغوش بگيرد و آن را ببوسد.

 
 

مهران مهرافشان

Brought to you by: IRAN ARCHITECT /
Designs Unlimited / The Latest Penthouse Studio
Created and operated by:
MEHRAN MEHRAFSHAN, Lubbock, Texas
Hosted by: iPowerweb, Since Jan '02 - All Rights Reserved


E-mail this URL


A Website
with a Message