XSEER HomeYou Are Here

MEHRAVA Archives
 
TODAY
JAN '05
DEC '04
NOV '04
OCT '04
SEP '04
SUM '04
MAY '04
APR '04
MAR '04
FEB '04
JAN '04
DEC '03
NOV '03
OCT '03
SEP '03
AUG '03
JUL '03
JUN '03
MAY '03
APR '03
MAR '03
FEB '03
JAN '03
DEC '02
NOV '02
OCT '02

 


گرچه تحت هر حکومتی، سگ پليس ايران به پليس فاشيست، نژادپرست، و احمق ايالات متحده می‌ارزه، ولی آخه اينم شد يونی‌فرم؟ اميد، دوستی می‌گفت بدترين فحش به يک راننده تهرانی، «رانندگی بلد نيستی»‌ست. بر اين اساس، بايد به «اينا» گفت «واقعا از سياست چيزی نمی‌دونين.»

 


يک آقای آذربايجانی:
می‌دونه؟ من آمرخا چه بودم يچ مشچل بزرج داشتم آنم مشچل زبان بود.
دوست فارس همان آقا: عزيز جان شما تو ايران هم که هستی همين مشکل بزرگو داری:)

 


اصلا می‌دونيد چی‌يه؟ ما از اين به بعد راه‌به‌راه جوک و لطيفه اين‌جا می‌نويسيم. به همه هم گير می‌ديم تا به جای دريافت پيام‌های دوستانه (و درج پاسخ‌های کمتر دوستانه) احتمالا چند فحش و بد‌و‌بی‌راه دريافت کنيم تا ادب شويم. اولش هم با کرمونی‌‌يا شروع می‌کنيم (ای کرمونی‌يا چيزن به‌خدا...‌) يه کرمونی‌يه از سفر برمی‌گرده. ازش می‌پرسن که خوش گذشت؟ می‌گه: ای بابا... چه خوشی؟ پنچ نفر بوديم...‌(با نشان دادن پنج انگشت)، چار تا وافور ( باز هم با نشان دادن انگشتان و اين بار با چهره‌ای بسيار جدی:)

 


بنرهای هنری
شبکه‌ی جهانی بی‌بی‌سی


ابتدايی
 


غرض‌آلود
 


تهوع‌آور
 


جواد [ت]
 


زاييده گرديدم در سی‌و‌هشتم تيرداد هشتاد‌و‌شش و هنوز بند نافم را نبريده بودند که معاون تحقيقاتی سريال آيينه‌ی عبرت گشته شدم. يک کشو سی‌دی مبتذل و هشتصد نوع قليان ابتکاری و يک قالی نيمه سوخته و دو ديپلم افتخاری اوين و... [پسسسر گفتم برو شيش تا سيخ کواب بيگی بيا... چرا اينجا واسادی؟ چشاتو درريش کن... چي وگه آدم والا...] و پنجاه هزار تومان پس‌انداز و سه ميليون شبانه‌روز حال مطلق، نتيجه‌ی اين زندگی فلاکت‌بار‌ست. ايميلم هم که قاط زده بود درست شده است.

 

 
September 2003


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
تعاليم دون خوان: كارلوس كاستاندا

در زندگي ميليونها مسير براي انتخاب وجود دارد, ولي همواره بخاطر داشته باشيد كه راه برگزيده شده, اگر مقصودي پشت آن نباشد صرفاً مسيري غيرقابل پيش‌بيني است نه چيز ديگر. اگر احساس مي‌كنيد هدفي كه در زندگي پيش گرفته‌ايد, صحيح نيست هر آن مي‌توانيد آن را عوض كنيد. آنچه در مقابل داريد چيزي جز يك راه قابل تغيير نيست. اگر قلبتان گواهي مي‌دهد روشي را كه برگزيده‌ايد درست نيست, بي‌حرمتي به خودتان و ديگران نيست اگر مسير خود را عوض كنيد ولي اين تصميم كه راهتان را ادامه دهيد يا نه, بايد دور از هر گونه ترس يا جاه طلبي صورت گيرد. به شما اخطار مي‌كنم كه در انتخاب راهتان بسيار دقيق و مصمم باشيد. اين راه را هر چند بار لازم مي توانيد امتحان كنيد, ليكن از خودتان, فقط از خودتان سوال كنيد آيا انگيزه يي شما را به اين راه كشانده است يا بي هدف جلو مي رويد!؟! تمام مسيرها شبيه هم هستند و شما را به جايي نمي رسانند آنها راههايي هستند كه يا از درون جنگل يا بيرون يا از روي آن مي گذرند ولي آنچه مهم است اين است كه راهي كه در پيش گرفته‌ايد بر اساس هدف و انگيزه مشخص باشد (اگر شما هدف و انگيزه داريد) پيش برويد و مطمئن باشيد, ولي اگر انگيزه‌اي در كار نيست به جايي نخواهيد رسيد.



همه‌ی حرف‌های اميدبخش را که سعی می‌کند ترس از مرگ را از دلت بيرون کند می‌خوانم و گوش می‌کنم. تلاش هم می‌کنم که آن‌را بپذيرم. ولی کوچک‌ترين اثری در من ندارد. آدم بی‌ايمان و بی‌اعتقادی نيستم ولی دروغ چرا؟ همان‌قدر که دليل بر وجود خدا و قيامت و حساب‌رسی، که اميد‌بخش آدم‌های آزاده است می‌بينم، همان‌قدر هم دليل برای عدم وجود اين چيزها ديده‌ام. از يکی دو سال قبل از چهل‌سالگی هراس از پايان هر روز در دلم گسترش يافته و عجيب در روحيه‌ام تاثير منفی داشته. سخت است که به چشم خود ببينی که وقتی که جوان بودی و در اوج نشاط و قدرت، کاری نتوانستی بکنی. چه برسد به حال، که ديگر هرگز نه آن توان را داری و نه آن روحيه. تازه زشت‌تر هم شده‌ای.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
زندگي با عشق چه زيباست: لئو بوسكاليا

دل‌بستگي واقعا چيست؟ مي‌دانيد مرگ به انسان چه مي‌آموزد؟ مرگ آنطور كه مي‌پنداريد وحشتناك نيست. مرگ ارزش وقت را به ما مي‌آموزد, ما را متوجه مي‌كند كه عمر چقدر گرانبها است. به اين واقعيت پي مي‌بريم كه زندگي جاودانه نيست و مي‌آموزيم كه ببينيم و بشنويم.... و فكر نكنيم كساني كه دوستشان داريم هميشه به اين شكل باقي خواهند ماند. كمتر به اطرافيان خود دقيق مي‌شويم و آنقدر گرفتار زندگي شده‌ايم كه فرصت ديدن يكديگر را هم نداريم‎. ليكن فرصت‌ها بسيار كوتاه است. شما فردا صبح آدم امروزي نخواهيد بود.

هر كدام از ما به ميزاني كم و ناپيدا دچار اختلال روحي هستيم. هر يك در عمق و درون تنها بوده و نياز شديدي داريم كه درك و فهميده شويم. معهذا هرگز به تفاهم كامل با اطرافيانمان نمي‌رسيم و برخي حتي از عزيزترين كس خود تا حدي جدا و دور هستيم...افراد ضعيف ظالم و ستمگر مي‌شوند, نرمي و عطوفت را مي‌توان از انسانهاي قوي انتظار داشت... كساني كه ترس را لمس نكرده باشند, شجاعت را نخواهند آموخت مردم را اگر به صورت بچه و صرف نظر از سن و زيبايي يا زشتي بنگريد, بهتر درك خواهيد كرد, چون بسياري از ما هرگز رشد فكري و روحي پيدا نكرده و فقط قد كشيده‌ايم. شادي و خوشي را هنگامي در آغوش مي‌گيريم كه بتوانيم به عميق‌ترين زواياي ذهن و روح خود دست يابيم. هدف از زندگي كردن اين است كه ما مطرح باشيم, به حساب بياييم و هدفي را دنبال كنيم. بزبان ديگر، ميان بودن و نبودن ما تفاوت و فرقي وجود داشته باشد.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
يك مرد: اوريانا فالاچي

انسان با مرگ مي‌تواند مقابله كند. شكنجه را مي‌شود تحمل كرد, ولي سكوت را نه. در وهله اول بنظر مي‌رسد كه سكوت ضرري نداشته باشد و بر عكس حتي بدرد بيشتر و بهتر فكركردن بخورد, ولي خيلي زود متوجه مي‌شوي كه خيلي كمتر و بدتر فكر مي‌كني زيرا مغز فقط از حافظه استفاده مي‌كند و نتيجتاً تهي‌تر مي‌شود. انساني كه با هيچكس حرف نمي‌زند و هيچكس با او حرف نمي‌زند مثل چاه است كه هيچ چشمه‌اي به آن نمي‌ريزد. كم كم آبش مي‌گندد و بخار مي‌شود.


پاييز که فرا می‌رسد انگار دوباره متولد می‌شوم. بوی دفتر نقاشی‌ام در پنج سالگی را حس می‌کنم. کنار حوض می‌نشينم و با کاغذ و حصير و سريش، بادبادک درست می‌کنم. حاشيه‌ی قالی تبديل به اتوبانی برای ماشين کوچکم می‌شود. شب کنار دوچرخه‌ی نو و دسته‌بلندم می‌خوابم. با نقاشی‌های کتاب مدرسه بلندی سايه در پاييز را اندازه می‌گيرم، و وقتی باران گرفت، با بلدرچين‌ها سرپناهی پيدا می‌کنم و از زيبايی طبيعت لذت می‌برم. چند سالی‌ست که پاييز مرا عجيب حالی‌به‌حالی می‌کند و هر سال به خود می‌گويم بی‌خود نيست که اين همه در وصف پاييز سروده و نوشته‌اند. واقعا زيباست.


از كتابخانه‌ي شراره انصاري
تازه‌ها و طرفه‌ها: جبران خليل جبران

به من مي گويند: اگر ديدي برده اي خفته است بيدارش مكن شايد كه روياي آزادي خويش را در خواب بيند. اما من به آنان مي گويم: اگر برده اي را خفته ديدم بيدارش مي كنم و با او از آزادي سخن مي گويم. مخالفت كمترين مراتب هوشياري است.
در ميان مردم قاتلاني هستند كه هرگز كسي را نكشته اند. دزداني كه هيچگاه چيزي ندزديده اند و دروغگوياني كه جز راست, سخن نگفته اند.
هر گاه خشمگين شوم خشم سلاحي است كه با آن از خود به دفاع بر مي خيزم. اما اگر ناتوان نباشم هرگز چنين سلاحي را بر نمي گيرم.
تا مردم عيبهاي گوياي مرا نستوده اند و نيكيهاي خاموش مرا عيب نشمرده اند, احساس تنهايي نمي كنم.
بيزارم از آن مردماني كه پرگويي را دانايي و خاموشي را ناداني و خودنمايي را هنر مي پندارند.
رود مي كوشد كه به دريا بپيونند. چه تفاوت چرخ آسياب بشكند يا نشكند.
بيزارم از آن مردماني كه بدزباني را دليري و نرمخويي را ترس مي پندارند.
گاهي نزديكترين راه ها در دشوار تلقي كردن آنها نهفته است.

 
 

مهران مهرافشان

Brought to you by: IRAN ARCHITECT /
Designs Unlimited / The Latest Penthouse Studio
Created and operated by:
MEHRAN MEHRAFSHAN, Lubbock, Texas
Hosted by: iPowerweb, Since Jan '02 - All Rights Reserved


E-mail this URL


A Website
with a Message